بود آیا که در میکده ها بگشایند ؟
گره از کار فرو بسته ی ما بگشایند ؟
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند
دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
به صفای دل رندان صبوحی زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند
گیسوی چنگ ببرید به مرگ می ناب
تا حریفان همه خون از مژه ها بگشایند
در می خانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه ی تزویر و ریا بگشایند
رشته ای بر گردنم افکنده دوست
تار و پودش از محبت های اوست
گه به دیرم گه به مسجد می کشد
می کشد هر جا که خاطر خواه اوست
انگار شب است و ما بخوابيم همه
مشغول خود و به پيچ و تابيم همه
اينگونه بخواب رفتي اي دل تا چند
يك گام نرفته در شتابيم همه
گويند مخور که ما خماريم همه
در منظر و جلوه چون سرابيم همه
چنديست به انتظار ياريم همه
اين راه نرفته را سواريم همه
ديوانه به جستجوي او مي گرديم
گم گشته ز ره چه بي نشانيم همه
بايدكه دل از هوس همي خالي کرد
نا بردن رنج چون حبابيم همه
بر خيز و بجوي راه علم و دانش
هر ذره ببين که با حسابيم همه
طایر دولت اگر باز گذاری بکند
یار باز آید و با وصل قراری بکند
دوش گفتم بکند لعل لبش چاره ی من
هاتف غیب ندا داد که آری بکند
داده ام باز نظر را به تذروی پرواز
باز خواند مگرش نقش و نگاری بکند
شهر خالی ست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند ؟

علاوه بر این فردوسی زبان فارسی را ماندگار کرد . داشتم داستان محاصره شدن ایرانیان در کوه هماون را می خواندم که به دو بیت زیبا از توصیف طلوع خورشید ( دو بیت اول ) برخوردم . بر آن شدم که چندین بیت از توصیف این رویداد طبیعی را ، که در داستان های مختلف شاهنامه آمده است ، گردآوری کرده و برای شما بنویسم . روح رزم و حماسه ، در همه جای شاهنامه و از جمله در توصیف طلوع خورشید مشهود است . ببینید :
چو از کوه بفروخت گیتی فروز دو زلف شب تیره بگرفت روز
از آن چادر قیر بیرون کشید به دندان لب ماه در خون کشید
چو خورشید بر زد ز خرچنگ چنگ ببرید پیراهن مشک رنگ
چو خورشید بر چرخ لشکر کشید شب تار تازنده شد ناپدید
چو خورشید بر گنبد لاجورد سرا پرده بر زد ز دیبای زرد
چو خورشید بنمود رخشان کلاه چوسیمین سپرگشت رخسار ماه
بترسید ماه از پی گفتگوی به خم اندر آمد بپوشید روی
چو روشن شد آن چادر لاجورد جهان شد بکردار یاقوت زرد
شب آمد یکی پرده ی آبنوس بپوشید بر چهره ی سندروس
چو خورشید از آن پرده آگاه شد ز برج کمان بر سر گاه شد
چو رخشنده خورشید شد بر سپهر بیاراست روی زمین را به مهر
چو خورشید آن چادر قیرگون ببرید و از پرده آمد برون
چو خورشید رخشان بر آورد سر سیه زاغ پران فرو برد سر
چو خورشید تابنده بگشاد راز به هر جای بنمود چهر از فراز
چو خورشید بر زد سر از برج شیر سپهر اندر آورد شب را به زیر
چو خورشید شمشیر رخشان کشید شب تیره از بیم شد ناپدید
این شب هجران به پاپان می رسد ؟ قالوا بلی
انتهای این زمستان می رسد ؟ قالوا بلی
هیچ مایوس از بهاران می شوی ؟ هرگز مشو
زود این گلخن ، گلستان می شود ؟ قالوا بلی
هیچ تشویشی به دل داری ؟ نگو !
دوره ی تشویش و حرمان می رود ؟ قالوا بلی
شام هجران زو د پر خواهد کشید ؟
روز وصل دوستداران می رسد ؟ قالوا بلی
این چنین رنجی نباشد جاودان
دست ما در زلف جانان می رسد ؟ قالوا بلی
ای بسا حسرت که بر آتش رود
شادکامیٍ عیاران می رسد ؟ قالوا بلی
کی باشد و کی باشد و کی باشد و کی
من باشم و وی باشد و می باشد و نی
من گر لب وی بوسم و وی گر لب می
من مست ز وی گردم و وی مست ز می
کی هستم و کی هستم وکی هستم و کی
نی هستم و نی هستم و نی بودم و نی
تو بودی و تو بودی و تو بودی تو
تو بودی و تو هستی و کی بودی و کی
امروزی و دیروزی و از روز ازل
با مهر تو من بودم و تو بودی و می
گر یار موافق شوی و عشق نوازی
من نایم و تو صوتی و تو هستی و نی
بیمار توام زار توام مست تو هستم
یک بوسه دهی مست شوم مست چو می
این هم شعر نوید عزیز صاحب وبلاگ شعر سخن در استقبال از همان شعر . اشکالات نوید را هم به همان طریق می شود نادیده گرفت :
در دلت چیست عجب که چو شکر می خندی
این چنین شاد شدی روی ز من می بندی
دوش شب با که بدی که چو سحر می خندی
بنشستی به رقیبم که در از عاشق خود می بندی
ای بهاری که جهان از دم تو خندان است
گر خزانت بشود رقص کنا ن بر قد مم می گریی
در چمن زار شکفتی چو شجر می خندی
گه بسو زی و گهم در شررم اندازی
این هم یک دو بیتی زیبا از سیب ٬ صاحب وبلاگ سیب . البته این دو بیتی به نظر من آشنا میاد :
دلی دارم دل اِستانش تو بودی
تمام عقل و ایمانش تو بودی
دلم مجنون و کافر دلخوش اما
که دزد ثروت جانش تو بودی
بسم حکایت دل هست با نسیم سحر
ولی به بخت من امشب سحر نمی آید .
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه ی سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
هرگز نمیر آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما
دلا طمع مبر از لطف بی نهایت دوست
چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست
زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
راه هزار چاره گر از چار سو ببست
حافظ هر آنکه عشق نورزید و وصل خواست
احرام طوف کعبه ی دل بی وضو ببست
به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل
لطیفه های عجیب زیر دام و دانه ی توست
من آن نیم که نقد دل دهم به هر شوخی
در خزانه به مهر تو و نشانه ی توست
به می عمارت دل کن که این جهان خراب
بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت
دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی
آری آری سخن عشق نشانی دارد
دل به امید صدایی که مگر در تو رسد
ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد
بی دلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد
صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد
دل شوریده ی ما را به بو در کار می آورد
محرم راز دل شیدای خود
کس نمی بینم ز خاص و عام را
آقا نوید عزیز : گر تیر زنی به قاف قلبم هر گز لب خو یش را نبندم
گر چاره کنی دوای دردم هر گز دل خو د به کس نبندم
این چند که می روی زما تو دل را به سر ای دو ست بندم
باز آی و بگو طبیب ما را دل از سفرت چگونه کندم
دوست عزیزم صاحب وبلاگ شاخه ی سرخ در پاسخ به کویر عزیز و احتمالا من :
به صحرا رفته ام بی آب و بی تاب
نبردم همره خود جرعه ای آب
به پند دوست عامل کی شدم من ؟
نرفت از یاد من شلاق بر تن
گمانم سخت دلگیری مسلمان
که بر ما خرده می گیری تو آسان
ثلاث عشق مبروک است ای دوست
مبارک بادت این دیدار جانان
و بالاخره پاسخ عزیز دل گلاب خاتون در پاسخ به کویر :
درد عشق پسرک ، نه فریبی بیش است
نان او در روغن ، خلوتش رنگین است
به فغانش منگر ، همه اش تزویر است
پدرش عابد و زاهد ، خرجش از خورجین است
درد عشق و غم نان و کنج خلوت به بیابان خدا
گفته زاهد همه از بهر لگد کردن ما
من بیچاره اگر سر بزنم بر در عشق
عشق را درد ندانم ، بخدا نفرین است
پدرم خرده مگیر از من عاصی و رها
غم نان مال تو و زلف پریشان ما را
پدرم دغدغه سفره خالی از نان
یا که مهمانٍ سرٍ شب ز خیابان در راه
همه اش مال تو و مال تو و مال شما
منو ول کن به خدا، به همان زلف پریشان و اشارات نهان .
اما دوست عزیزم آقای خدامیان صاحب وبلاگ عطر گریز هم پاسخی داد :
از شبنم عشق خاک آدم گل شد
شوری برخاست فنته ای حاصل شد
صد نشتر عشق بر رگ روح زدند
یک قطره از آن چکید و نامش دل شد
اما راستش را بخواهید در این فشار گرانی و تورم و پائین آمدن ارزش پول ملی و افزایش نقدینگی و فشار طاقت فرسای اقتصادی بر لایه های مختلف جامعه ٬ از عشق و دل سخن گفتن مرا به یاد شعر دیگری انداخت . شعری که گفتگوی پسر و پدری است ٬ با دو حال متفاوت دارند :
پسر : هان ای پدر تو عشوه ی خوبان ندیده ای
چشم سیاه و زلف پریشان ندیده ای
چشم سیاه و زلف پریشان به یک طرف
در این میان اشاره ی پنهان ندیده ای
پدر : هان ای پسر تو سفره ی بی نان ندیده ای
جنگ عیال و گریه ی طفلان ندیده ای
جنگ عیال و گریه ی طفلان به یک طرف
در این میان رسیدن مهمان ندیده ای
دل من از اول هم دل بود
وقتی عاشق شد له شد
گل خوشرنگی بود ، زرد شد پرپر شد
دل من هم گاهی ، خسته از محنت ها
خسته از بی دلی مردمکان
پشت خود می بندد صد هزاران در را
خنده اش می گیرد
که چرا خلوت ناخواسته ای می خواهد
دل من می داند که در نور ، فریبی بیش نیست
اشک او در پس هر خنده روان
خنده اش قطره اشکی است روان
از تعب خم شده است قامت او
رقص هم ، البته کمی می داند
نه به هر بادی ، نه به هرسازی...
دل من از اول هم دل بود
آری
این چنین شد ، دل من رفت از دست .
اما نوید عزیز ٬ صاحب وبلاگ شعر سخن ٬ که پدیده ای ست در شعر ٬ نیز این پاسخ را داد :
دل من دل که نبود از اول
دل من تاج سرم بود به هر سو می رفت
به هو ای سر کوی دلکی او می رفت
روزی از بهر قضا بر در یک خانه نشست
تا به خود آمدم از آن خانه که من میدیدم
دل به پرواز که چون ماهرخی میبینم
سفری دور و دراز ٬ با هزار و یک راز .
نه به مکتب رو کرد ...نه به میخانه نشست
بلکه از جام لبش کوزه دل را پر کرد
اینچنین بود که دل من دل شد
چو ن به کوی لب او تا به ابد منزل شد
سر به پهنای و جودش به منش مرسل شد
به هوای دل او ... دل دیوانه من دل گردید
ور نه این دل که نبو د..
اینچنین شد که دل من دل شد
همچو مرغی که گشایند پرش
همراز عشق و همنفس جام باده ایم
بر ما بسی کمان ملامت کشیده اند
تا کار خویش ز ابروی جانان گشاده ایم
ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده ای
ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم
پیر مغان ز توبه ی ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که به عذر ایستاده ایم
...
گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست
نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم
از حافظ .
در پست قبلی مطلبی نوشتم که چالش بر انگیز شد . کامنت های نقدگونه
ای نوشته شد که وادار به پاسخ های کوتاه ٬ از موضع ( به نظر خودم ) علمی شدم .
ولی خب همین نقدها مرا به یاد یکی از غزل های معروف حافظ انداخت . معیار نقد و
معیار دانش و معیار حقیقت مهم است . یکی اینکه به فرموده ی امام علی ( ع ) :
حق را بشناس ، ( که اگر حق را بشناسی ) اهل حق خود شناخته می شوند . دیگر
اینکه حب و بغض مانع شناخت حقیقت است . و دیگر اینکه منظر و جایگاه نگاه مهم
است ، کجا ایستاده ای تا بگویم چه می بینی . هر دانشی موضوعی و روشی دارد .
تاریخ و دانش سیاسی نیز موضوع و روش خاص خود را دارند . در حوصله ی دوستان
نیست که بحث روش شناسی و فلسفه علم را ، تا جایی که می دانم ، در این وبلاگ
مطرح کنم . اکثر اختلافات بین پژوهشگران علوم انسانی در ایران ، ناشی از ناآگاهی
از روش این علوم است . اگر دوستان علاقمند بودند چند پست را به این موضوع
اختصاص خواهم داد . به شرطی که اکثریت خواهان موضوع باشند و قول بدهند که با
کامنت هاشون مشارکت کرده و بحث را نقد کنند .
و اینک غزل حافظ رند و شیرین سخن :
نقدها را بود آیا که عیاری گیرند
تا همه صومعه داران پی کاری گیرند ؟
مصلحت دید من آن است که یاران همه کار
بگذارند و خم طره ی یاری گیرند
خوش گرفتند حریفان سر زلف ساقی
گر فلک شان بگذارد که قراری گیرند
قوت بازوی پرهیز به خوبان مفروش
که در این خیل ، حصاری به سواری گیرند
...
حافظ ابنای زمان را غم مسکینان نیست
زین میان گر بتوان ٬ بٍه که کناری گیرند .
حافظ ندارد .
حافظ :
ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک
حق نگهدار که من می روم الله معک
توئی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس
ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک
در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن
کس عیار زر خالص نشناسد چو محک
گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم
وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک
بگشا پسته ی خندان و شکر ریزی کن
خلق را از دهن خویش مینداز به شک
چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
می دانید که رستم ، پهلوان افسانه ای ایران و قهرمان داستانهای حماسی
شاهنامه فردوسی و مدافع دلیر سرزمین و کیان ایران و ایرانی ، در پایان عمر به
حیله ی برادرش شغاد ، که بوسیله پادشاه کابل تحریک و تجهیز شده بود سوار بر
رخش به چاهی سر پوشیده و پهناور که در دیواره ها و کف آن نیزه و خنجر و
شمشیر تیز کاشته شده بود کشیده شد و رستم و رخش از زخم های شمشیر و
نیزه و خنجر از پای در آمدند . در لحظاتی که زنده بود زخم حیله ی برادر، بیش از زخم
جسم خون آلودش آزرده دلش کرد . غزلی مناسب وضع و حال فعلی ، از محمد علی
بهمنی و قطعه ای کوتاه از خوان هشتم اخوان ثالث :
زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد
زخمی که حیله بر جگر اعتماد زد
باور نمی کنم به من این زخم بسته را
با چشم باز آن نگه خانه زاد زد
با این که در زمانه ی بیداد می توان
سر را به چاه صبر فرو برد و داد زد
یا می توان که سیلی فریاد خویش را
با کینه ای گداخته بر گوش باد زد
گاهی نمی توان به خدا حرف درد را
با خود نگاه داشت و روز معاد زد

اخوان :
رستم دستان !
در نگ تاريك ژرف چاه پهناور !
كِشته هر سو بر كف و ديوار ه هايش نيزه و خنجر
چاه غدر ناجوانمردان
چاه پَستان ، چاه بی دردان
چاه چونان ژرفی و پهناش، بی شرميش ناباور
و غم انگيز و شگفت آور
آری اكنون تهمتن با رخش غيرت مند
در بُن اين چاه آبش زهر شمشير و سنان گم بود .
پهلوان هفت خوان اكنون
طعمه ی دام و دهان خوان هشتم بود !
و می اندیشید
که نبایستی بگوید هیچ
بس که بی شرمانه و پست ست این تزویر .
ابر آزاری بر آمد ، باد نوروزی وزید
وجه می میخواهم و مطرب که می گوید رسید
شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه ام
بار عشق و مفلسی صعب است می باید کشید
قحط جود است آب روی خود نمی باید فروخت
باده و گل از بهای خرقه می باید خرید
گوئیا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش
من همی کردم دعا و صبح صادق می دمید
با لبی و صد هزاران خنده آمد گل به باغ
از کریمی گوئیا در گوشه ای بویی شنید
دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک
جامه ای در نیکنامی نیز می باید درید
عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق
گوشه گیران را ز آسایش طمع باید برید
تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد
این قدر دانم که از شعر ترش خون می چکید

دل به سخن حافظ شیراز بسپار که در سیاست : چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند . ماندگاری ابدی همان راهی ست که حافظ و مولوی و دیگر عرفا رفتند و چون چراغی فرا راه بشریت نور افشانی می کنند . البته که اینان به نقد زمانه خویش نیز می پرداختند ٬ اما آلوده ی غرق شدن در باتلاق سیاست روزمره و لغزشگاه هولناک قدرت بی رحم و سراسر قساوت نشدند .
سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداونی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش می رو که با دلدار پیوندی
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز
ورای حد تقریر است شرح آرزومندی
الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور
پدر را باز پرس آخر کجا شد مهر فرزندی
همائی چون تو عالی قدر ، حرص استخوان تا کی
دریغ آن سایه ی همت که بر نا اهل افکندی
در این بازار اگر سودی است با درویش خرسند است
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسند
دوستی به نام سعید ارموی شعر زیر را باکامنتی برای من و شما فرستاد . ضمن تشکر از ایشان ٬ انتظار دارم در مورد شعر ایشان و نیز مطلب پست قبلی نظر بدهید :
این من بودم
که به تو اجازه دادم
مرا رها کنی .
از آن زمان تاکنون
زندگی من در سراشیب است .
من اینجا تمام روز به انتظارت
می نشینم ٬
در این اتاق غم
در این سمت غربی .
بین من و تو
پنجره ای است
هر اتفاقی بیافتد
من اینجا به انتظارت می نشینم .
بین من و تو
پنجره ای است
در جانب غرب
من نمی توانم این اتاق را رها کنم .
وقتی که تو رفتی
من افتادم !
زندگی من ایستاد !
همه چیز بعد از تو
برایم بی معنی شد .
من روزها دراز می کشم
و شبها بیدارم .
این من بودم
که گفتم مرا رها کن
در این اتاق غم ٬
جانب شرقی کجاست ؟
من به انتظارت می نشینم .
قدمی از اتاق برنمی دارم
شاید برگردی !
و روشنایی !
شاید از جانب غربی
برایم بیاوری .
اکثر عرفا در بازی های سیاسی روزمره وارد نمی شدند . آنها که به صلح کل رسیده بودند با عالم وآدم ٬از در آشتی درآمده بودند . یا اصلا اهل مصلحت اندیشی و سازش کاری نبودند و پیروی از عقل سوداگر و مآل اندیش را درست نمی دانستند . به قول حافظ :
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش
واقعا غرق شدن در بازی های سیاسی که گاه کودکانه ٬ و گاه مزورانه و آلوده ست ٬ حتی انسان های پاک را به پلشتی و ناپاکی می کشاند . ودیگر اینکه ورود به عالم سیاست ٬ با محاسبات سود زیان شخصی ٬ کاری سوداگرانه و کاسبکارانه ست ٬ که با عیاری و جوانمردی و رندی ٬آنگونه رندی که مراد حافظ بود ٬ ناسازگار است .
رفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیم کار جهان به اهل جهان واگذاشتیم
چون اهوی رمیده ز وحشت سرای شهر رفتیم و سر به دامن صحرا گذاشتیم
ما را بس است جلوه گه شاهدان قدس دنیا برای مردم دنیا گذاشتیم
صد غنچه ی دل از نفس ما شکفته شد هر جا که چون نسیم سحر ٬ پا گذاشتیم
ما شکوه از کشاکش دنیا نمی کنیم موجیم و کار خویش به دریا گذاشتیم
به نظر شما می توانیم به معنای این غزل عمل کنیم ؟ و اگر بتوانیم و عمل کنیم ٬ کار درستی کردیم ؟

من نگوییم که مرا از قفس آزاد کنید قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
فصل گل می گذرد همنفسان بهر خدا بنشینید به باغی و مرا یاد کنید
هر که دارد ز شما مرغ اسیری به قفس برده در باغ و به یاد منش آزاد کنید
بیستون بر سر راه است مباد از شیرین خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید
جور و بیداد کند عمر جوانان کوتاه ای بزرگان وطن بهر خدا داد کنید
گر شد از جور شما خانه موری ویران خانه خویش محال است که آباد کنید

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب
به عالم مثل ٬ اعیان ثابته ٬ حقیقت اشیاء ٬ یا به زبان دینی عالم معنوی با بصیرت راه می یابد . و آن چه می بیند ٬ چون به زبان علم و فلسفه قابل توصیف نیست ٬ با زبان شعر بیان میکند . اما باید دانست که دنیا وآخرت ٬ غیب و شهادت ٬ اول و آخر ٬ ظاهر وباطن ٬ گیتی ومینو از هم جدا نیستند . مهم همان چشم بصیرت است.
اکثر انسان ها در انبوهی از دانسته ها و آداب و عادات و رسوم و آیین ها زندانی اند . به قول حافظ :
درخلاف آمد عادت بطلب کام که من کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
خاطر جمعی ، آرامش ، یقین و باور قلبی از جایی می آید که در محاسبه و عادت منتظرش نیستی . خلاف انتظار و خلاف رابطه ی علت و معلولی مادی ، من غیر لا یحتسب ( از جایی که حسابش را نمی کردی ) به حریم حقیقت راه می توان یافت .
منظور ترک علم و فلسفه جامعه و روابط اجتمایی نیست . غرض خلوت است در ساعاتی از شبانه روز . عشق ، خلوت و انس با معشوق ، و خویشتن را به بار می آورد . عاشق حتی در جمع هم دلش پیش معشوق است .

هر گز حدیث حاضر و غایب شنیده ای من در میان جمع و دلم جای دیگراست
عشق ، خلوت ، تذکر ، حال خوب و بعد آفریننده گی . دل پاکی که عاشق شده باشد یا دل عاشقی که پاک شده باشد .هر آنچه انسان خلق کرده است در خلوت آفریده است .
راستی چرا اکثریت آدم ها از خلوت فرار می کنند ؟ چرا به دنبال پر کردن اوقات فراغت اند ودر خلوت احساس ترس یا بی تابی یا افسردگی و کسالت می کنند ؟ از برخی بیماران روانی بگذزیم که در پی انزوای محض اند ، ولی
آنانی که هیچ خلوتی ندارند و نمی توانند داشته باشند ، نیز بیمار روانی اند . علت خلوت گریزی هراس از خود است ، خودی که خود حقیقی ما نیست ، بلکه تصویری است که دیگران از ما ، به ما داده اند ، نقشها و انتظاراتی است که به ما واگذار کرده اند . خود حقیقی ما در انبوهی از آداب و عادات و رسوم و اندیشه ها و ذهنیت ها گم شده است و تپه ای از نقاب ها و ماسک ها و حجاب ها ، خود راستین و معصوم ما را پوشانده است . آنقدر از کودکی تا جوانی و پیری خود راستین و حقیقی ما را پوشانده اند که دیگر بازش نمی یابیم . ذهن ما ، روح ما را ، زندانی کرده است ، و اینچنین از خود بیگانه شده ایم .
روح معصوم من اینک عمریست
چون گل سرخ ، که مدفون شده در زیر تل مزبله ی شهر فرنگ
پشت انبوه نقاب خودی و بیگانه
یوسفی زندانیست
و اینک چند شعر از چند شاعر :
… ای همه دل گشایی ،
خود اگر به هزار جلوه درآیی
ای همه نازنینی ، باز در جا بازت میشناسم .
… ای همه گوناگونی ، در گوناگونی بازت می شناسم .
ای همه رنگ و روشنا ، به روشنی بازت می شناسم .
… ای بر همه فرا گیر ، در فراگیری بازت می شنایم .
… ای همه تابنده گی ، در جا سلامت می دهم.
تو را در سینه می دمم …
یوهان ولفگانگ فون گوته ، متولد 1741
آیا سپند نیست قلب من ؟ و سر شار از زندگی والا.
از آن روزی که عشق می ورزم ؟
… آه ، عوام را چیز بازاری خوش تر می آید ،
و غلام و بنده، فقط زور گویان را تکریم می کنند .
بر آنچه خدایی ست تنها آنانی ایمان دارند ، که خود نیز خدایی اند .
فرید ریش هولدرین 1843-1770
چشم ها ،
ای پنجره های وجود من ،
باز دیری نور دل نشین ارزانی ام کنید ،
و تصویری از پی تصویر .
من با آفتاب شبانگاهی در گردش ام .
… تا آنجا که مژه ها پای می دارند ،
از سر شاری زرین جهان بنوشید.
گتفرید کلر سویسی 1890-1819
چه زمانه ای ، که در آن سخن از درخت بسا جنایت است
… دریغا ، مایی که می خواستیم زمینه ی مهربانی را مهیا کنیم ،
باید که مهربانی را بر خود دریغ می داشتیم .
پس ، ای شمایان ، چون آمد آن روز
که انسان یاور انسان است ، هلا ، از ما با گذشت یاد کنید.
برتولد برشت
زود تر از من بمیر ، یه کم زود تر از من .
تا تو اونی نباشی که مجبور است ، راه خانه را تنها بر گردد .
راینر کونسه آلمانی متولد 1933
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سر کشم
اسیردست آفتاب می شود
… تمام هستییم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می برد
… تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دور ها
ز سرزمین عطر ها و نور ها
نشانده ای کنون مرا به زورقی
ز عاجها ، ز ابر ها ، بلور ها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شور ها
به راه پر ستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
چه دور بود پیش از این زمین ما
… کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی ستارگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان ، به بیکران ، به جاودان …
فروغ فرخ زاد
و عشق ٬ تنها عسق
تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ،
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
و نوش داروی اندوه ؟
صدای خالص اکسیر می دهد
سهراب سپیری

گوش کن ، دور ترین مرغ جهان می خواند.
شب سلیس است ، و یکدست ، و باز .
شمعدانی ها
و صدا دار ترین شاخه ی فصل ، ماه را می شنود .
پلکان جلو ساختمان ، در فانوس به دست
و در اسراف نسیم
گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدم های تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
… و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلو خی بنشیند با تو
ومزامیر شب اندام تو را ، مثل یک قطعه ی آواز به خود جذب کند
پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت :
" بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حا دثه ی عشق تر است "
سهراب سپهری
من فکر میکنم ، هر گز نبوده قلب من
این گونه گرم و سرخ :
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه ی خورسید در دلم
می جوشد از یقین
… من آبگیر صافیم ، اینک به سحر عشق
از برکه های آینه راهی به من بجو
… من بانگ بر کشیدم از آستان یاًس
" آه ای یقین یافته ، بازت نمی نهم "
احمد شاملو
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
آوای تو می خواندم از لایتناهی
… دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست
من سر خوشم از لذت این چشم به راهی
ای عسق تو را دارم و دارای جهانم
همواره توئی هر چه تو گویی و تو خواهی
فریدون مشیری
با تو دیشب کجا رفتم .
تا خدا و آن سوی صحرای خدا رفتم .
من نمی گویم ملایک بال در بالم شنا کردند .
… با تو لیک ای عطر سبز سایه پرورده
… تا حریم سایه های سبز
تا بهار سبزه های عطر
تا دیاری که غریبیهاش می آمد به چشمم آشنا ، رفتم
… پا به پای تو ، تا تجرد ، تا رها رفتم
مهدی اخوان ثالث
مناظره خسرو با فرهاد
نخستین بار گفتش کز کجایی بگفت از دار ملک آشنایی
بگفت آنجا بصنعت در چه کوشند بگفت انده خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشی در ادب نیست بگفت ازعشق بازان این عجب نیست
بگفتا عشق شیرین برتوچون است بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک بگفت آنگه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر کند چشم تو را ریش بگفت این چشم دیگر دارمش پیش
بگفتا دوستیش از طبع بگذار بگفت از دوستان ناید چنین کار
بگفت ازعشق کارت سخت زاراست بگفت از عاشقی خوشترچه کاراست
بگفت ار من کنم در وی نگاهی بگفت آفاق را سوزم به آهی
نظامی گنجوی
و در آخر فالی از حافظ :
زان یار دلنوازم ، شکری ست با شکایت گر نکته دان عشقی ، بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان یافت
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
عشقت رسدبه فریادگرخودبه سان حافظ قرآن زبر بخوانی در چارده روایت