ترسیدن ما چونکه هم از بیم بلا بود
اکنون ز چه ترسیم که در عین بلائیم
سلام دوستان . از کامنت ها ممنونم . بعضی از آن ها را بعدا بعنوان مطلب در وبلاگ استفاده می کنم . سفری چهار روزه در پیش دارم . پیش از رفتن یک رباعی از مولوی تقدیم می کنم :
کی باشد و کی باشد و کی باشد و کی ؟
می باشد و می باشد و می باشد و می
من باشم و من باشم و من باشم و من
وی باشد و وی باشد و وی باشد و وی

پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود
زین خرد جاهل همی باید شدن دست در دیوانگی باید زدن
زیرکی بفروش و حیرانی بخر زیرکی ظن است و حیرانی بصر
حکمت حق در قضا و در قدر کرده ما را عاشقان یکدگر
عشق از اول سرکش و خونی بود تا گریزد هر که بیرونی بود
عاشقی گر زین سر و گر زان سرست عاقبت ما را بدان شه رهبر ست
هر که او جامه ز عشقی چاک شد او زحرص و جمله عیبی پاک شد
شادباش ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علت های ما
ای دوای نخوت و ناموس ما ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد
عاشقی پیداست از زاری دل نیست بیماری چو بیماری دل
علت عاشق ز علت ها جداست عشق اصطرلاب اسرار خداست
آتش عشق است کاندر نی فتاد جوشش عشق است کاندر می فتاد
آتش است این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد
هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن
چون قلم اندر نوشتن می شتافت چون به عشق آمدقلم برخودشکافت
زمین و زمان به تو دل سپرده بودند تا که در حساس ترین لحظه زندگی ٬
قهرمان دین و آزادگی ٬ چه تصمیمی خواهد گرفت !
ترس ؟ فرار ؟ سازش ؟
لحظه ی خطیری که همه آدمیان برای انتخاب بر سر دو راهی قرار خواهند
گرفت .
و ما قرن هاست که به تو نگریسته ایم ٬ تا بیاموزیم که چه کرده ای و چرا ؟
از مدینه تا مکه و کربلا چه گفته ای ؟
خون گرم و سرخ خویش را در رگ تاریخ ریخته ای تا چه را و که را تا پایان
زمان رسوا کنی ؟
که : یزید صفتان ردای دین می پوشند و نیکی ها را پنهان و پلیدی ها را
آشکار می کنند .
که : بر تن اسلام پوستین وارونه پوشیده اند .
که : دین لق لقه ی زبان شده است .
که : دینداری رخت بر بسته و آزادگی را نشانی نیست .
که : " زر و زور و تزویر " همواره می توانند از کسانی لشکری جرار فراهم
کنند که خود پیش از آن با اهل حق پیمان بسته بودند .
که : نه تنها عمر سعد ، که خود سعد ٬ صحابی پیامبر و سردار و مجاهد
جنگ های بزرگ ، و شریح ، این قاضی و فقیه و زاهد کوفه ، و شمر ابن
ذی الجوشن این همرزم علی (ع ) در صفین و راوی حدیث در کوفه را با
تهدید و تطمیع می توانند خرید .
که : آنگاه که پای جان و مال در میان باشد دین داران چه اندک اند !
که : ای بشریت ! و ای همه ی کسانی که به صلاح و فلاح و نجات
انسانیت کمر همت بسته اید : به هوش ! تشنگان قدرت ، حتی اگر فرزند
پیامبر باشی با نام همان پیامبر لب تشنه سرت را خواهند برید و بر منابر
جمعه و جماعت اعلان خواهند کرد که : حسین از دین جدش خارج شد . و
عوام برای صواب بر سر و روی زنان و کودکانت در کوچه های شام آب دهن
و سنگ پرتاب خواهند کرد .
که : حتی اگر تعداد مبارزان حق و آزادگی اندک باشند اما استوار در
پاسداری از حق ، می توانند مسیر جامعه را تغییر دهند و اگر جان خویش را
به خدا هدیه کنند ، خدا خود خون بهای آنان است .
که : اگر چه می گویند هر کسی قیمتی دارد ، اما می شود به جائی
رسید که دو جهان در برابر ارزش تو به پشیزی نیرزد .
نظامی ٬ که یکی از پنج شاعر بزرگ ایران است و اشعار غنایی او بر فراز زمان و مکان طنین انداز است ٬ همچون مولوی و حافظ ٬ منشاء آفرینش جهان را عشق می داند . او عشق را ذاتی همه ذرات عالم به شمار می آورد . تاکید بر عشق به معنای رها کردن علم و فلسفه و فرهنگ وتمدن نیست ٬ بلکه بیان این سخن است که عشق راهی منحصر به فرد ٬ برای وقوف وآگاهی عمیق به کنه و حقیقت عالم و آدم است که علم و فلسفه را بدان راهی نیست . علم و فلسفه ابزار شناخت جهان فیزیکی ست . و عشق طریق شناخت عمیق خود و عالم روان وجهان معنوی است که خود جوهر و باطن و منشاء جهان فیزیکی است .
اینکه برخی ها با عشق مخالفت می کنند از سر نا آگاهی است و به قول حافظ ٬ نمرده باید بر آنان نماز کرد . همانگونه که دکتر سروش به درستی از مولوی نقل کرد ٬ عشق هم طبیب و درمانگر و هم آموزگار جان آدمی است . خود بر این باورم که عشق ٬ حقیقی و مجازی ندارد ٬ همه از یک جنس است و هر دو حقیقی و مقدسند ٬ ولی مراتب دارند . عشق نه تنها همزاد بشر که پیشزاد اوست . در همه زمان ها و مکان ها بوده و هست . همه وقتی می شنوند دو انسان عاشق و معشوق یکدیگرند ٬ با آنان همدلی می کنند و دوست دارند کمک کنند تا به وصال برسند . گویی دردی مشترک با آنان دارند .
دو دسته مخالفت می کنند ٬ یکی بعضی از خانواده ها که مآل اندیشی عاقلانه ٬ و نه بینش شهودی عاشقانه ٬ دارند و دیگری کسانی که از بیماری روانی خاصی رنج می برند . مشکل عشق در جامعه ما مشکل کثیری از جوانان است . فرهنگ و سنت های نادرست به گونه ای است که جوانان خود نیز ٬ گاه از عشق ورزیدن احساس گناه می کنند . و گویی تابو و خط قرمز عبور ناپذیر است . عشق اختیاری نیست که عاشق احساس گناه کند یا کسانی به دیده تحقیر به او نگاه کنند . عاشقی یک موهبت الهی است که انسان را از خود پرستی تا فداکاری به اوج می برد و باید مورد ستایش و تکریم قرار گیرد . باید با نور آگاهی ٬ به مقابله با سنت های غلط برخاست .
در مطلب قبلی که راجع به عشق نوشته شد ، نظر من این بود که عشق فقط یک بار اتفاق می افتد و دو طرفه است.عاشق و معشوقی در کار نیست.بارقه ی عشق هر دو را به یک اندازه تسخیر کرده است و جذب و انجذاب ، دو جانبه است و نیز اینکه این رویداد در زندگی هر که عاشق شده باشد ٬ فقط یک بار اتفاق می افتند. برخی از دوستان با ارسال کامنت و شفاها بر این دو نکته انگشت انتقاد نهاده اند.از جمله مطلبی را جناب آقای مهدی سبز کتبا ارائه کردند که در پست قبلی تماما آمده است.
نظر من در مورد عشق دو طرفه بر مبنای داستانهای غنایی مانند: لیلی و مجنون ، شیرین و فرهاد ، وامق و عذرا ، ویس و رامین و ... . است . داستان عشقی یک طرفه ای را در تاریخ سراغ ندارم . از اینرو معتقدم که این رابطه دو طرفه است.
اگر لیلی دل شوریده ای داشت دل مجنون از او شوریده تر بی
اما دوستان به اشعار شعرای عارفی که قطعا عاشق بوده اند استناد کرده و می گویند اینهمه ابیاتی که در بی وفایی یا بی توجهی معشوق گفته شده است از کجا نشئت می گیرد.مثلا همین دو بیتی بابا طاهر که یک بیتش در بالا نوشته شده است در بیت دوم با نقض بیت اول روبرو می شویم:
چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی که یک سر مهربونی دردسر بی
یا :
ماها همه اندر طلب یار دوانیم تا یار که را خواهد و میلش به که باشد
اینها را دوستان حکایت از عشق یک طرفه می کنند.من این را تعبیر به دوست داشتن شدید می کردم و نه عشق .و اشعار این شعرا را ناشی از دو علت می دانم:
اول: ناز و نیاز ، که در طبیعت عشق و عاشق و معشوق است.
دوم: شرایط اجتماعی یا مخالفت خانواده ها و یا موانعی از این قبیل که موجب می شود معشوق به ازدواجی دیگر تن دهد و زبان شاعر عاشق را به گله وا دارد. و همین هجران ٬ عاشق را از مجاز به حقیقت ٬ از زمین به آسمان و از ظاهر به باطن رهنمون می شود .
در عین اینکه خود همین شعرا هم اشعار زیادی دارند که معشوق نیز عاشق بوده اما به دلیلی پنهان می کرد.
گرچه می گفت که زارت بکشم می دیدم که نهانش نظری با من دلسوخته بود
بر من جفا ز بخت من آمد وگر نه یار حاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت
اخیرا در یکی از سخنرانی های دکتر سروش در تفسیر مثنوی شنیده ام که مولوی عشق را دو طرفه می دانست.در تایید این سخن اشعار زیر را می توان ذکر کرد:
که ز دل تا دل یقین روزن بود نی جدا و دور چون دو تن بود
هیچ عاشق خود نباشد وصل جو که نه معشوقش بود جویای او
لیک عشق عاشقان تن زه کند عشق ٬ معشوقان ، خوش و فربه کند
چون در این دل برق مهر دوست جست اندر آن دل دوستی می دان که هست
هیچ بانگ کف زدن آید به در از یکی دست تو بی دست دگر
تشنه می نالد که کو آب گوار آب هم نالد که کو آن آب خوار
حکمت حق در قضا و در قدر کرده ما را عاشقان یک دگر
پس مولوی نیز به عشق دو طرفه معتقد است.معتقدم اگر بتوان لحظه ی آغاز عشق را توصیف کرد حالتی است که دو نگاه به همدیگر چنان گره می خورند که چشمها تا عمق وجود یکدیگر رسوخ می کنند، و از این دو پنجره ، دو روح ، که با یکدیگر گوئی قرابتی و تجانسی ازلی دارند به یگانگی و وحدت می رسند.هیچ معلوم نیست که آن لحظات گره خوردن نگاهها چقدر به طول می انجامد.گویی زمان شکسته می شود ، جسم ها خشک و بی حرکت می شوند و روحها گویی که سالهاست چون دو همزاد تمام آشنا ، بال در بال هم در پروازند.و تو آشنا ترین کسی را که در همه ی زندگی ات به دنبالش بوده ای پیدا کردی.سکر و مستی آن لحظه تا دم مرگ فراموش نخواهد شد.گویی تو را در ان لحظه به عالمی دیگر که همه چیز در آن زیباست و دوست داشتنی و دل نشین ، دل آرام و روح نواز برده اند. و این یک نوع نگاه شهودی است و برق لطف الهی . با این اوصاف ناگویا ٬ آیا به نظر شما عشق واقعی یک طرفه است؟
و پرسش دوم اینکه با این شرح و بیان و تصویرهایی که عارفان عاشق از عشق کرده اند آیا این اتفاق برای انسان بیش از یک بار روی می دهد؟دوستان می گویند آری ممکن است.ولی من بر این باورم که اگر هم اتفاق بیفتد مشابه سازی است.اصل نیست ، بدل است.و نه تنها عین تجربه ی اول نیست ٬ بلکه نوری است از تجربه ی اول دو انسان ، که بر جان یکدیگر تابیده است.یعنی اینکه مشابهت های فراوانی میان عاشق و معشوق آغازین و جدید وجود دارد.
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود
تا تجربه و نظر خوانندگان در این ارتباط چه باشد.
در پاسخ به یکی از پست های قبلی با نام "عشق چیست" آقای مهدی سبز پاسخی ارسال کردند که در ادامه می خوانیم:
من به عشق یقین دارم ، نه از آن رو که رویدادی است حتمی بلکه از آن رو که زاده ی آنم.
عشق دفتری است به غایت سراسر از شور و حیات ، زندگینامه ی انسانهایی که با آن زیستند و چه بسیار که سر در پی اش پوییدند و کاویدند ، نقشی جاودانه بر لوح دل حک زدند و رهیدند و چگونه تصویرش کنند که خود تصویر گر هزار نقش است و گویا دگر کلام یارای گفتن جمالش نیست.پس سخن کوتاه می کنم و به بیان جزئیاتی چند از آن می پردازم.
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند در دایره ی قسمت اوضاع چنین باشد
خون دل حافظ حکایتگر چیست؟چه رویدادی دل حافظ را اینگونه به درد آورده که برای تسکینش اینگونه به تقدیر باوری چنگ می آویزد؟خون دل حافظ به واسطه ی دوری از معشوق است یا بی وفایی او؟حافظ جام می را از آن چه کسانی می دانسته؟
بعید می دانم که منظور حافظ از خون دل دوری از معشوق باشد زیرا فردی عارف چون حافظ به خوبی می دانسته است که جام می از آن کسانی است که معشون به انها توجه داشته است نه انکه به وصال معشوق ره یافته اند.زیرا در عشق وصال اگر که نکته ی مهم و در خور توجهی است ولی در هجر نیز شیرینی ها دارد. از همین رو جام می از آن عاشقان خوشبختی است که دل از کف معشوق به در برده اند و شیوه ی شهرآشوبی او را از آن خود کرده اند.حال چه به وصل بینجامد یا که خیر.از همینرو به نظر می رسد که لابه ی حافظ از دردی دگر حکایت می کند که چه بسا بی وفایی معشوق و ترک یار باشد.از همینرو است که به اعتقاد من عشق یک طرفه نیز می تواند جلوه گری کند به این صورت که طرفی عاشق و طرفی دیگر دوست داشتنی را دل بپروراند.
چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من ور بگویم دل بگردان رو بگرداند زمن
روی رنگین را به هر کس می نماید همچو گل ور بگویم بازپوشان بازپوشاند زمن
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود کام بستانم از او یا داد بستاند ز من
گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من
از منظر نگاه شهودی و نگاه دو روح به هم نیز می توان به همین نکته دست یازید که چون فرد عاشق همواره در پی جذب عشقی است نگاه دوست دارانه ای را عشق تلقی می کند و به آن ایمان می آورد.
در رابطه با این مفهوم هم که عشق پدیده ای منحصر به فرد که تنها در زندگی افراد یک بار رخ می دهد هم بایستی اذعان کرد که فرد عاشق تمام وجودش را یک رنگ و صادقانه در اختیار معشوق قرار می دهد و به دلیل اینکه اگر یک وجود ناب بیش از یک بار به تکثیر خود دست زند ، آن ناب بودنش دچار تردید خواهد بود . اما اگر فرد عاشق هنوز به درجه ی سوختن نرسیده باشد و در حال گذار از درجه ی پختگی است و هنوز فرصت جلوه گری وجود بدو دست نداده باشد آن وقت چه می توان گفت؟عشقی که در مرحله ی پختگی به سرانجام خود رسیده است و اجازه ی هیچ گونه جلوه گری را نداده است می توان نام عشق به خود گیرد ولی کامل نخواهد بود.
از همین رو اعتقادم بر آن است که عشق هایی منحصر به فردند که به نهایت خود رسیده باشند و تا آخرین مراحل خود را طی کرده باشند و به نوعی به بلوغ و تکامل ویژه ی خود رسیده باشند.در غیر اینصورت چه می توان گفت و کرد مگر اینکه به عشقی دگر دل بست برای جلوه گری کامل وجود.
می گویند عشق از ریشه عشقه ست . و در لغتنامه دهخدا آمده که : عشقه گیاهی است بالا رونده ...این گیاه از دیوار یا گیاهان اطراف خود بالا میرود و معمولا دور تکیه گاه خود می پیجد . برگهایش متناوب و گلهایی به رنگ زرد مایل به سبز دارد . میوه اش پس از رسیدن به رنگ سیاه در آید .
و نیز در همین لغتنامه عشق را به معنی دوست داشتن شدید ، در گذشتن از حد دوستی ، گران سنگ ، جوانمرد ، دریادل ، دل افروز ، جگرسوز ، عالم سوز دانسته و می نویسد : آتشی است که در دل آدمی می شود ... و آنچه جز دوست هست ، سوخته گردد ... و از قول صدرالدین شیرازی نقل می کند که عشق به معنی عام خود ساری در تمام موجودات و ذرات عالم بوده و هیچ موجودی در عالم وجود نیست مگر آنکه به حکم عشق فطری ساری در موجودات ، در جریان و حرکت است .

این از دهخدا و معنای لغت . واقعا فکر می کنید با زبان علم یا فلسفه می توان عشق را معنا کرد ؟ به هیچ وجه ، چون زبان این دو ، زبان حصول است و امر قلبی و حضوری را وقتی می خواهی برای دیگران بیان کنی ، با زبان حصولی و در قالب کلمات و جملات بازگو می کنی ، در حالیکه کلمات گنجایش مفاهیم را ندارند چه رسد به بیان معانی . آن هم معنای احوال لطیف و ظریف و متعالی و معنوی و قدسی ای چون عشق ، که حضوری و قلبی و یافتنی است ، نه حصولی و قالبی و بافتی . سخن عشق نه آن است ٬ که آید به زبان ساقیا می ده کوتاه کن این گفت و شنفت
تنها عرفا و شعرا هستند که با استفاده از ایهام ، اشاره ، کنایه ، استعاره و تمثیل تا حدودی به بیان حقیقت عشق نزدیک شده اند . آن هم گفته اند ما در توصیف عشق مثل گنگ خواب دیده ای هستیم که می خواهد خواب خود را برای آدمی کر ، بازگو کند . به قول مولوی اگر چه جان از تن ، و تن از جان پوشیده نیست ، اما دیدن جان ممکن نیست : تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست . و یا : هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن گر چه تفسیر زبان روشن گر است لیک عشق بی زبان روشن تر است چون قلم اندر نوشتن می شتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت .
زبان افسانه ها و اساطیر که ریشه در جان جمعی یا به قول کارل گوستاو یونگ ، ناخودآگاه جمعی ، دارد و زبان کتب مقدس مثل وداها ، اوپانیشادهای هندی ، ییچینگ و راز گل زرین چینی ، اساطیر بابلی ، مصری ، ایرانی و یونانی یا عاشقانه ، و یا حماسی ـ غنایی وعاشقانه است . گمان نکنید که اگر هومر یا فردوسی عاشق نبودند ، می توانستند چنین آثار فرا زمانی - فرا مکانی خلق کنند ، چه رسد به عطار و مولوی و نظامی و سعدی و حافظ تا فروغ و سهراب و نیز شکسپیر و ویکتورهوگو و تولستوی وشولوخوف ...
تردید ندارم که در پشت هر آفرینش بزرگ بشری ، چه دانشمندانی که اختراع و اکتشاف گرانسنگی به تمدن بشری تقدیم کردند ، چه فیلسوفانی که افق نویی فرا راه بشر گشودند و چه هنرمندانی که آثار به یاد ماندنی آفریدند ، عشق پر رمز و رازی نهفته و همه یا عاشق بودند و یا از عشق ، پخته یا خام ، بهره ای داشتند .
در کتب مقدس ادیان ابراهیمی نیز زبان ، زبان عارفانه و عاشقانه است .
بگذریم از تحریفات عهد عتیق و جدید ، اما در برخی غزل های سلیمان و
بخش های زیادی از تورات موجود بیان ، بیان عاشقانه است . انجیل که سراسر محبت و عشق است . در قران آیات فراوانی در این زمینه وجود دارد
تر کیب اشد حبا به معنی دوست داشتن شدید آمده است . و در حدیث
قدسی خود کلمه ی عشق ابراز شده است : من طلبنی وجدنی ، من وجدنی احبنی ، من احبنی احبته ، من احبته عشقته . هر کس مرا بجوید می یابد ، هرکس مرا بیابد دوستم خواهد داشت ، هر کس مرا دوست بدارد دوستش خواهم داشت ، و هر کس را که دوست بدارم ، عاسق او خواهم شد .در عرفان ، فارغ از این که متعلق به چه دینی باشد ، عشق همزاد بشر نیست ، پیش زاد اوست . همه عمر بر ندارم ، سر از این خمار و مستی که هنوز من نبودم ، که تو در دلم نشستی . خداوند عاشق بود که جهان و انسان را آفرید . منشاء افرینش عشق است . علت عاشق ز علت ها جداست عشق اصطرلاب اسرار خداست .
اگر خورشید هم عاشق نبودی نبودی در جمال او ضیائی
اگر این آسمان عاشق نبودی نبودی سینه ی او را صفایی
تو عاشق باش ٬ تا عاشق شناسی وفا کن ٬ تا ببینی با وفایی
این که دکتر شریعتی می گوید دوست ذاشتن برتر از عشق است ٬قبول ندارم . گر چه توصیفات قشنگ و شاعرانه ای دارد .اما دوست داشتن یک نیاز روحی و روانی است ولی عشق بی نیازی از همه کس و همه چیز است جز معشوق . دوست داشتن ممکن است یکطرفه باشد ٬ ولی عشق هرگز . دوست داشتن ممکن است به نفرت تبدیل شود ٬ ولی عشق هرگز . دوست داشتن تعدد و تنوع دارد ٬ ولی عشق هرگز . معتقدم عشق در زندگی هر کسی که عاشق شد ٬ فقط یک بار اتفاق می افتد و پس از آن هر اتفاقی و یا جاذبه ای ایجاد شود ٬ یا دوست داشتن است ویا هوس . هوس یک نیاز جسمی و جنسی است و غالبا بیمار گونه .
عشق را به مجازی و حقیقی یا زمینی و آسمانی تقسیم می کنند ٬ اما هر دو از یک جنس اند . تفاوت در شدت و ضعف است . عشق بارقه ای الهی است که دو روح را با هم خویشاوند ٬ عجین و یگانه می سازد . عشق زمینی مقدمه ی عشق آسمانی است . المجازه قنطره الحقیقه : عشق زمینی پل عشق آسمانی است . عشق اختیاری نیست این دست غیبی است که دو انسان را به هم پیوند ناگسستنی می زند . راهی برای رسیدن به خدا نزدیک تر از راه عشق نیست .
عاشقی گر زین سر و گر زان سر است عاقبت ما را بدان شه رهبر است