تبليغاتX
نسیم سحری
فرهنگی ، اجتماعی ، سیاسی و اقتصادی
    سلام به دوستان عزیزی که در پست قبلی کامنت گذاشتند و مرا شرمنده ی خود کردند . برای همه ی شما ارزش قائلم و حقیقتا شما را دوست دارم . راستش این کار من از موضع بالا و احساس استغنا نبود ، من کوچک همه ی شما و نیازمند دوستی همه تون هستم . و هیچ کدام هم نیازی به من و نوشته های من ندارید . این من هستم که نیازمند دوستی و ارتباط با شما و استفاده از نوشته های شما در وبلاگتون هستم .

    اما بالاخره ارتباط در دنیای مجازی نیز همچون دنیای واقعی باید واجد معنایی و تبادل فکری و دانشی یا انتقال احساسی و عاطفه ای صمیمانه باشد . اگر چنین نباشد کار بیهوده ای ست . چرا که همه ی ما ساعت ها و روزهایی از عمر بازگشت ناپذیر خود را بر سر این کار گذاشتیم . و هر کدام انگیزه ای از این کار داریم .

      اگر رابطه ای موجب رشد و تعالی و یا آرامش و یا لذت روحی و روانی نباشد ، آیا بیهوده نیست ؟ من وقتی به وبلاگ دوستی سر می زنم  و سلام می کنم ، سلامم صمیمانه و از ته دل است . در کامنت ها گاهی جدی نظر می دهم و گاهی شوخی می کنم . وقتی یکبار به وبلاگ شما مراجعه می کنم ٬ اگر نظری در مورد مطلب شما داشتم می نویسم و بار دوم که سر می زنم اگر مطلب شما همان مطلب قبلی باشه به سلامی و متلکی و هدیه ی گلی ابراز احساسات می کنم و منتظر پست بعدی می مانم .

     گمان نکنید من آدمی بیکار یا دارای وقت زیاد هستم . خیر ٬ دوستانی که از نزدیک می شناسند می دانند که بسیار گرفتار و مشغول به کارهای مختلف علمی و اداری و گاهی هم سیاسی هستم که این آخری اصلا با طبع خودم سازگار نیست و اجبار اجتماعی ست که تا می توانم از آن می گریزم .

     اما برای وبلاگ و دوستان مجازی احترام قائلم و تا جایی که می توانم سر می زنم و عرض ادب می کنم . پنهان نمی کنم که برای بعضی ها بیشتر و برای بعضی کمتر وقت می گذارم و البته این کارم  اختیاری و بر اساس محاسبه و سوداگری نیست ، بر هیچ اساسی ، جز جاذبه ی فکری یا عاطفی آن ها ، نیست .

      این را هم بگویم که بسیار کم و تصادفی به کسانی سرمی زنم که لینک شون نکردم . اگر چه از همین طریق بسیاری از دوستان خوب و عزیزی مثل شما را پیدا  کردم .

     مجددا عذر خواهی می کنم و این بحث را فعلا خاتمه می دهم تا آینده که برداشت خودم را در باره ی وبلاگ نویسان ایرانی برای شما بنویسم .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 19:41  توسط سید ضیاء الدین رضاتوفیقی  | 

     بله امروز لینک ۱۲ وبلاگ را از وبلاگم حذف کردم . چون فهمیدم که رابطه ی  مفیدی با هم نداریم . بعضی ها 4 یا 5 ماهی یک یکبار یه مطلبی می نوشتند ، آن هم مطلبی که به درد من نمی خورد . بعضی ها اصلا سر نمی زدند . بعضی ها سر می زدند اما مطلب من را نمی خوندند و نظر نمی دادند . فقط شکلکی می ذاشتند که یعنی ما سر زدیم .

      این در حالی بود که من همیشه به همه شون سر می زدم و نظر می دادم . البته دسته بندی وبلاگ نویسان و بررسی انگیزه و محتوای وبلاگ آن ها  را به فرصتی دیگر موکول می کنم . خوشحالم که دوستان خوب و تازه ای پیدا کردم که از ارتباط با آنها و مطالب و نظرات و صمیمیت آن ها لذت می برم .

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 12:58  توسط سید ضیاء الدین رضاتوفیقی  | 

یه درخت انگوری ( مو ) توی دانشگاه هست که من هر روز سری بهش می زنم و

سلام و احوال پرسی می کنم . با هم عالمی داریم . آخه درخت ها و گل ها و سبزه

ها و کوه ها و چشمه ها و دشت ها و زمین و آسمون و ماه و خورشید و ستاره ها و

دریا و باد و ابر و بارون دروغ نمی گن ، فریب نمی دن ، کلک نمی زنن ، نقشه ی

اهریمنی نمی کشن ، تهمت نمی زنن ، غیبت نمی کنن ، بد کسی رو نمی خوان و

به همه خیر می رسونن . ظاهر و باطن شون یکیه ، ریا کار نیستند . بر خلافٍ فهم

قالبی اهالی علم و فلسفه ، خیلی هم خوب می فهمن . من گاهی وقتا به

همه شون سلام می کنم . هر کی هر چه میخواد بگه . بذار بگن من آنیمیست

هستم و برای اشیاء روح قائلم . بگذریم .

می خواستم اینو بگم که پریروز کنار درخته ایستاده بودم که یه آدم سالخورده ای

اومد و سلام و علیکی کرد و نگاه عاشقانه ای هم به درخت رز . من زیاد بهش دقت

نکردم و معمولی جواب دادم . برگشت به من گفت : می دونی ؟ گفتم چی رو ؟ نه ؟

گفت این درخت را من کاشتم . ناگهان حالم عوض شد . تمام وجودش رو ورانداز

کردم . مخصوصا به حالت چهره و چشماش . احساس می کرد این درخت فرزندشه .

یه حالت عاطفی خاص نسبت به اون داشت . نگاهش به من می گفت که بخشی از

وجودش را ازش گرفتن . می گفت چند درخت دیگه هم کاشته بودم که قطعشون

کردند و فقط این یکی مونده . آخه اون دیگه تو دانشگاه کار نمیکنه . به جای دیگه ای

منتقل شد . کمی با هم گپ زدیم و بعد خدا حافظی . با خودم گفتم کاش من هم به

جای بخشی از کارای دیگه ای که در زندگی کردم و غالبا بی ثمر بود ، چند تا درخت

کاشته بودم . اما برای درخت و گل و گیاه کاشتن باید اول خود را هرس کرد . به نظر

شما این کار ثمر بخش تر از کار با آدم هایی نیست که همه ی این عیب هایی را دارن

که اونا ندارن ؟

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو      یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 12:11  توسط سید ضیاء الدین رضاتوفیقی  | 


چه چیزهایی شما را غمگین می کنند ؟


چه چیزهایی شما را
عصبانی می کنند ؟

چه چیزهایی شما را
مایوس می کنند ؟

چه چیزهایی شما را
شاد ، آرام و امیدوار می کنند ؟

این حالت ها در اتفاقات شخصی یا اجتماعی سراغ شما می آیند ؟ یا هر

دو ؟ اگر هر دو ، سهم کدامیک بیشتر است ؟

منظورم از اتفاق شخصی ، رویدادی ست که برای شخص خودتون و

اطرافیانتون روی می دهد .

و منظورم از اتفاق اجتماعی ، حادثه ای یا وضعیتی ست که برای کشور و ملت و

جامعه ی بین المللی رخ می دهد .



+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 19:29  توسط سید ضیاء الدین رضاتوفیقی  | 

 

     دوست عزیزم آقای ایرج این بار نیز بوسیله ی ایمیل ٬ با نوشتن مطلبی نو و با نثر فخیم خود ٬ ما را غافلگیر کرد . با تشکر صمیمانه از این عزیز فرزانه ٬ از دوستان می خواهم که اگر نوع دیگری از چاه سراغ دارند بنویسند . این شما و این مطلب جدید این عزیز :

    آشکار نیست چه زمانی ٬ کجا و چگونه نخستین انسان به حفر چاه پرداخت . چاه نیز مانند بسیاری از دست ساخته های انسانها تاریخ دارد و در دین ٬ فرهنگ ٬ تاریخ و اقتصاد مردم و سرزمین ما حکایات و روایات فروانی از انواع چاه های گونه گون وجود دارد . البته چاه هم مایه آسایش و منفعت ٬ هم مایه ادبار و بدبختی در زندگی انسانها بود . در این نوشتار گذری ذوقی در معرفی برخی از چاه های معروف داریم . به هر جهت حسن تار نماها یکی هم این است که آدمی هر چه دلش می خواهد می نویسد . امید که وقت ارزشمند تان به خواندن آن ضایع نشود .
     در روایات دینی ما چاه ویل پر آوازه ترین و مخوف ترین چاه است . چاهی در قعر جهنم که هر چه گنهکار در آن به امر پروردگار ریزند لبریز نشود .
     دیگر باید از چاهی نام برد که یوسف در آن به غدر برادران گرفتار شد . چاهی که هجرتی ناخواسته و آغاز آزمونی الهی برای یوسف بود . آغاز این حکایت ٬ زندگی پر مشقت برای پیامبر خوب رو ٬ پارسا ٬ دور اندیش و خردمند بنی اسرائیل و فرجام آن عزت وشاهی برای غلام بر گزیده پروردگار که به زر ناسره بفروخته شده بود .
     چاهی که هاجر با پنجه های خود در کنار کعبه کاوید و چشمه ای از آن جوشید که اسماعیل را سیراب کرد نیز بسیار شهره است . چاه زمزم ٬ چاهی متبرک برای حاجیان و شریان حیات سالیان دراز ساکنان مکه .
     سرور آزادگان علی (ع)را نیز با چاه سر و سری آشکار و نهان بود . آشکارا در روزهای پر هیاهو و ملال آور مدینه بعد از رحلت پیامبر ٬ این تنها ترین مرد ٬ حریصانه چاه می کند تا نخل های تشنه ای را که غرس کرده بود سیراب کند از بهر مدد رسانی به بی چیزان و بینوایان شهر و اطراف آن . و شبانگاه نهانی در دل چاه فریاد و ناله ها داشت که در این شهر بی فریاد گوشی برای شنیدن ناله هایش نداشت . چاه هایی که بعد از او گل حسرت بر آن روئید برای تشنگان عدالت ٬ فتوت ٬ عطوفت و علم بی پایانش .
     در داستانهای اساطیری و تاریخ ایران نیز از چاه هایی یاد شده است . در روایات حکیم توس از چاهی یاد می شود که بیژن ؛ پهلوان ایرانی که عاشق منیژه دخت افراسیاب تورانی بود ؛ به دستور شاه ترکان در آن به غل و زنجیر کشیده شد و سر نگون در آن محبوس بود تا رستم دستان نجاتش داد .
     دیگر اما چاهی است که شاه کابل و شغاد نابرادر به حیله و تزویر برای  کشتن پهلوان نامدار سیستان تدبیر کردند . زمانی که با مکر ٬ او را به کابل کشاندند و پس از اظهار وفاداری به پذیرائیش کمر بستند و او را به نخجیر گاه کشاندند و به چاه پر از تیر و نیزه و تیغ که در نخجیر گاه تعبیه کرده بودند ٬ او و رخش وفادار را به حیله کشتند . گرچه شغاد نیز با تیر رستم به درخت چنار پیر دوخته شد و کابل شاه نیز به دست فرامرز به کین پدر کشته شد . اما ایران در سوگ پهلوان غمبار شد و این قصه جاودانه . (برای مزید اطلاع خوانندگان ٬ روانشاد اخوان ثالث روایتی دیگر و زیبا از مرگ رستم به نام خوان هشتم دارد که در کتاب آخر شاهنامه آمده است) اما..
     در روایت تاریخی قرن دوم هجری ایران نیز المقنع(حکیم بن عطا) از سیماب و دگر چیز ها ماهی ساخته بود که از چاهی در کوه نخشب طلوع می کرد و چند ساعتی در آسمان نمودار بود و در چهار فرسنگی نور آن دیده می شد . این همان ماه نخشب است که از چاه بر آمدی .
     اما در اقتصاد سرزمین ما نیز چاه سودمندی های فراوان داشت . سرزمین ایران در ناحیه ای گرم و خشک قرار دارد . ایرانیان از دوران های بسیار قدیم چاه آب را می شناختند و با حفر آبراهی زیر زمینی که قنات یا کاریز نامیده می شد آن را گاه به فر سنگ ها دورتر می رساندند . هنوز نیز این قنات ها وجود دارد و قابل استفاده است . چاه های عمیق و نیمه عمیق در جای جای سرزمین ما نیز کشاورزان و تشنگان را بسیار بکار آید . اما چاه نفت که اقتصاد سرزمین و مردم ما بدان وابسته است نیز بسیار مهم است . نخستین آن در مسجد سلیمان به نفت رسید و آخرین آن احتمالا تا دهه های دیگر برای مکیدن آخرین بقایای سرخس ها و دایناسورهای ما قبل تاریخ حفر خواهد شد .

اولین چاه نفت در مسجد سلیمان

     البته جسارتا از یک چاه بسیار پر اهمیت نیز نمی توان غافل بود . بله درست حدس زدید . چاه فاضلاب و فضولات انسانی .
     آخرین و زیبا ترین چاهی که می توانم از آن یاد کنم تا این تراژدی چاه پایانی خوش داشته باشد ٬ چاه زنخ یا چاه زنخدان است . این چاه را باید شاعران شیرین سخن و خوش ذوق وصف کنند . عجالتا همان گودی زیر چانه است که در حس زیبایی شناسانه ی ایرانیان بسیار زیبا و دلفریب است و عشاق بسیاری بدان گرفتار شدند و هیچگاه از بند آن نرهیدند . حافظ می فرماید :
در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ       آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد
و استاد سخن سعدی (علیه الرحمه)فرمود :
آب حیوان نتوان گفت که در عالم هست   گر چنان است که در چاه زنخدان تو نیست
چند ضرب المثل برای چاه :
چاه مکن بهر کسی ٬ اول خودت دوم کسی .
چاه کن تک چاه است . یا چاه کن همیشه ته چاه است .
اول چاه را بکن بعد منار را بدزد .
چاه بی آب با آب ریختن آبدار نمی شود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 0:56  توسط سید ضیاء الدین رضاتوفیقی  | 


سلام به همه ی دوستان
     از همه تون ممنونم که در مسابقه ی ضرب المثل وبلاگ من شرکت کردید . حالا برنده های اول تا سوم را بر اساس تعداد ضرب المثل هایی که دوستان فرستادند اعلام می کنم . البته این پست همچنان فعال است و جای برندگان ممکن است بعدا تغییر کند . ولی خب چون انتخابات مجلس هشتم است باید سری به اونجا هم بزنم تا ببینیم در دیگ سیاست چه آشی برای مردم دارند می پزند .

۱ـ رد پای بارون ، با 55 ضرب المثل نفر اول .فعلا این دسته گل تقدیم شما تا بعد :


۲ـ بارون 45 ، با 45 ضرب المثل نفر دوم . این دسته گل باز هم فعلا تقدیم به شما :





۳ـ طوفان عشق ، با 55 ضرب المثل نفر سوم . و این هم دسته گل سوم تقدیم به شما :

علت سوم بودن این عزیز ، فارسی نبودن بیشتر ضرب المثل های ارسالی ایشون است . ولی با زحمتی که کشیدند استحقاق اول شدن را هم داشتند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 9:16  توسط سید ضیاء الدین رضاتوفیقی  | 

از تخت جمشید تا 

     جناب آقای ایرج عزیز با لطف فراوانی که به این وبلاگ دارند ٬ در مطلب زیر ابتکار خیلی جالبی به کار بردند . ایشان علاوه بر تحلیل عالمانه از علل وفور ضرب المثل در زبان شیرین فارسی ٬ از شما عزیزان خواستند که هر کدام یک یا دو ضرب المثل در این پست کامنت بذارید . در واقع مسابقه ضرب المثل . من نمی دانم از این عزیز چگونه تشکر کنم . اما خواهش می کنم  هر تعداد ضرب المثلی که بلد هستید و از آن ها خوشتان می آید و تا جائی که وقت دارید ٬ بنویسد و اگر ضرب المثلی که لطف می کنید و می نویسید ٬ به فارسی نبود ترجمه آن را هم  لطفا بنویسید . پیشاپیش از لطف همه تون ممنونم  . اما کاش آقای ایرج مشخصات و عکسی از خودش همراه مطلب با پست الکترونیک می فرستاد .
 
     ضرب المثل در فرهنگ نامه های پارسی ٬ داستان زدن ٬ مثال آوردن ٬ مثل زدن ٬ و مثل زدن در کلام معنی شده است . معروف ترین مجموعه مکتوب ازضرب المثل های رایج در محاوره و کتابهای فارسی را مرحوم علی اکبر دهخدا(رحمة الله علیه)در کتابی 4جلدی جمع آوری کرده است . که کتابی مرجع در این خصوص است .
     ضرب المثل در زبان پارسی ؛ اعم از گفتاری و نوشتاری ؛ جایگاهی ویژه دارد . ضرب المثل ها معمولا بصورت عبارت ٬ جملات غالبا کوتاه ؛ یک مصرع ٬ یک بیت ٬ یا ابیاتی از یک قطعه شعر ٬ حتی بخشی از یک آیه قرآن یا حدیث است . درون مایه ضرب المثل ها ٬ مطلبی حکمی(به کسر ح)رمز و اشاره ٬ استعاره یا تشبیه و کنایه و از زبان و رفتار ها و حالت انسانها ٬ حیوانات و اشیاء حکایت دارد.. غالبا ایرانیان تبحری  ذاتی در بکار بردن آن دارند و به نسبت هنر مندی افراد ضرب المثلی بجا بکار می برند و گاه یک جمله اسمیه منظوری را به مخاطب تفهیم می کند که یک صفحه شرح و شان ظهور آن است . هر ایرانی معمولا در خزانه معلومات و دانش خود چندین ضرب المثل دارد . و در کلام روزمره بخوبی متوجه منظور ضرب المثل های مشهور میشود . تا عالی قاپو ، تا

     علاوه بر زبان نوشتاری و رسمی پارسی ؛ در گویش ها و لهجه های پارسی و زبان های ایرانی (منظور زبانهایی است که ایرانیان ساکن در برخی از مناطق ایران بدان تکلم می کنند . مانند ترکی آذری ٬ ترکی قشقایی و ترکمنی ٬ و نیز گویش ها ٬مانند کردی ٬ لری ٬ مازندرانی و گیلکی ) نیز ضرب المثل های فراوان و نغز و پر مغزی وجود دارد .
     کاربرد وسیع ضرب المثل در گفتار و نوشتار ایرانیان را می توان ناشی از ذوق لطیف و طبع ظریف آنان دانست . سایه شوم استبداد در طول تاریخ بر این سرزمین اهورایی ٬ و نیز اندیشه و تفکر پر راز و رمز ایرانی علت دیگری در رشد این پدیده است . البته علت های دیگری نیز بر این علل می توان افزود . حال اگر در کثرت ضرب المثل های ایرانیان تردید ٬ یا حتی به کثرت آن اعتقاد دارید ٬

     لطفا یک یا دو ضرب المثل زیبای رایج در نواحی مختلف ایران را یادداشت بفرمایید تا زمینه فراهم آمدن امثال و حکم کوچک الکترونیکی تارنمای "نسیم سحری "فراهم آید . گرچه نگارنده خود در این نوشتار از ضرب المثل بهره مند نشده است .
ایرج .

تا برج آزادی وو برج میلاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 1:47  توسط سید ضیاء الدین رضاتوفیقی  | 

 

     اگر چه خیلی شگفت انگیز نیست ٬ اما نظر شما در مورد این تصاویر چیست ؟ این ها مرتاضانی هستند که قدرت خود را اینگونه به نمایش گذاشتند . این ها را در سایتی دیدم و خواستم نظر شما را در مورد نیروی پنهان و کشف ناشده ی انسان بدانم . گر چه کشف این نیرو باید در جهتی دیگر بکار گرفته شود . 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 9:9  توسط سید ضیاء الدین رضاتوفیقی  |