سروده ی : ۷ / ۷ / ۱۳۸۸

...
دل من دل که نبود از اول ٬
وقتی عاشق شد ، دل شد .
گٍل بی جانی بود ، سبز شد شاخه کشید و گُل شد .
دل من گاهی ٬ از یورش قومی دل کور ٬
خسته خود خواسته زندانی و پنهان گردد ،
پشت خود می بندد هفتصد در ٬
غصه اش می گیرد .
خلوتی می خواهد .
گاه صبح و سحر و زردٍ غروب ٬
می گشاید بر خود ٬ هفتصد درٍ نور .
دل من می خندد در گریه ٬
می گرید در خنده ٬
می رقصد در غم ٬
می غرد بر ترس ٬
تا ابد قهر است با حرص ٬
با روی ریا .
دل من گاهی ، چون کوه کهنسالٍ بلندی ساکت ٬
راز ها دارد در خود .
گاه همچون دریاست ٬
گهی آرام . گهی طوفانی .
گاه چون ابر بهاری ٬ می گرید .
گاه چون چشمه ی جوشنده ی گرم ٬
می خندد باشوق .
گاه چون غنچه ی نشکفته ی آ لاله ی یک صبح بهاری ست ٬
که لب وا کند از بوسه ی شیرین نسیم .
دل من گاهی یک سال ٬ می خوابد .
گاهی یک قرن بیدار ست .
گاه با چهچه ی بلبل و آواز قناری سرمست ٬
در نوردد همه ی کوه و در و دشت و بیابان خدا را بی پا ٬
اوج می گیرد تا ماه ،
تا دورترین فاصله با سرعت نور ٬
می رود تا جایی ، که دگر جایی نیست .
دل من دل که نبود از اول ٬
وقتی عاشق شد ، دل شد .
گٍل بی جانی بود ، سبز شد شاخه کشید و گل شد .
کار و بار غم و اندوه در آن مشکل شد .
لیلیٍ شیرینی را ، در مسیر سفری رویایی ،
سفری دور و دراز ٬ با هزار و یک راز .
مخملین محمل شد .
آری !
دل من دل که نبود از اول ،
اینچنین شد که دل من دل شد ...
از سید ضیاء الدین رضاتوفیقی ۲/۴/۸۷
سینه ام با سوز آتش را چه پنهان می کند !
می کشد هی شعله دل ٬ هی سینه زندان می کند
آفرین بر صبرت ای سینه ! نباشی گر صبور
آتش دل صد جهان را شعله باران می کند
محرمی جز دوست از غوغای من آگاه نیست
ای صفای دوست کاو خوش راز کتمان می کند
غرق شو مستانه در دریای عشق جاودان
اوچ گیری تا ز هر موجش که طغیان می کند
هان بپرهیز از ریاکاری که دل تاریک و شوم
کفر باطن دارد و اظهار ایمان می کند
گند مرداب ریا می بارد از ظاهر فریب
باز بی شرمانه عیبٍ عطر رندان می کند
هی ! رها کن بندٍ تزویر ریاکار دغل
عشق را دریاب کاو هر درد درمان می کند
گفتگوی گرم و شادٍ شبنم و گل را ببین
رقص ناز شاخه را بنگر که طوفان می کند
صبح یک صاحبدلی می گفت : صبر و انتظار
وصل شیرین همچو بلقیس و سلیمان می کند
یار ! ای تنها ترین یارم ! ببین حال نسیم
که از غم هجران تو خود را چه ویران می کند
از سید ضیاء الدین رضاتوفیقی ۲۴/۳/۸۷
برق آغاز نگاهت نرود از یادم
ای خوش آن برق که آتش زده بر بنیادم
مهر افسونگر چشمت به دلم کرد مقام
این چه حالی ست کز آندم همه در فریادم
به ! که از ظلمت هر زهد ریا دور شدم
لب چو بر شعله ی گرم لب تو بنهادم
بند تزویر بریدم چو به اسم معشوق
یار مستانه بیامد به مبارک بادم
رندم و لوطی و از خمر جوانمردی مست
سازشادی بزن ای دوست که من آزادم
کولی شهر ریاکاری عابد را دید
گفت : بر دین ریا کافر مادر زادم
"مشعل عشق برون می بردت از ظلمات "
راه بنمود مرا دوش چنین استادم
صبح می گفت نسیم:از لب معشوق مگو
ور نه اسرار شود فاش و دهد بر بادم
از سید ضیاء الدین رضاتوفیقی ۱۶/۳ /۸۵
نوروز و بهار بر همه ی ايرانيان و دوستداران فرهنگ شادی بخش و با نشاط
ايرانی مبارك باد . فرهنگ ايران باستان كه هنوز پاره ای از آئين های آن پابرجاست
سرشار از جشن و شادی و طراوت و نوشدگی زندگی در ماه ها و فصول
مختلف بود . و نوروز بزرگترين جشن ساليانه ٬ كه در آن آئين های شادی بخش برگزار
می شد . در ميان همه ی اقوام و ملت ها عيدها و جشن و سرورهايی وجود دارد كه
آداب و ترتيب های ساليانه ترك می شود و به جای آن آداب و آئين های ديگری می
نشيند كه گويی انسان مي خواهد خود را به زمان ديگری غير از زمان تقويمی پيوند
بزند . فرار از زمان فرساينده و بازگشت و پيوند با زمان ازلی و زمان بی زمانی . غزلی
در اين باب تقديم مي كنم :
صفای صبح نوروز است ای دل شادمانی كن
بهار شادی افروز است جانا مهربانی كن
بريز از سينه بيرون كينه و اندوه و تلخی ها
زمان كهنه بيرون و ز دل منزل تكانی كن
زمان نو شد جهان نو شد و مستان در غزلخوانی
به چشم مست گل بنگر نياز آسمانی كن
بيا عريان شويم اندر مسير باد نوروزی
به رقص آئيم و شيرين شور در شادی فشانی كن
چو می فرسايد اين تن روز و ماه و سال تقويمی
بزن پيوند جان با بی زمانی و جوانی كن
بیا شيرين تر از شهد شفابخش شميم گل
شب نوروز با من شمه ای شكر فشانی كن
نسيما صحبت گل صبحدم صاحب دلی خواهد
سحر با سوز صافی كن دل و صاحبقرانی كن
از سد ضياء الدين رضاتوفيقي 1/1/78
چشم ! با اشک مرا یاری کن ناله ! ای آه ! تو غمخواری کن
قلب در سینه نمی گیرد جای سینه از قلب تو دلداری کن
ای تو شیرین ! رها کن فرهاد بر مزار دل من زاری کن
یوسفت آمده کنعان ، یعقوب ! اشک بر فرقت من جاری کن
دم جانبخش مسیحا مددی جان ز کف رفت ، پرستاری کن
ای شفا بخش دل بیمارم مرحم وصلی و تیماری کن
ای که از آه سحر با خبری لحظه ای رندی و عیاری کن
گر به تردیدی از این عشق زلال زلف خود حلقه و قد ، داری کن
آخر ای مرگ ! تو را عاطفه نیست ؟ زندگی کشت مرا کاری کن
دوست ! بعد از خبر مرگ نسیم روح را رحمتی و یاری کن
از سید ضیاء الدین رضاتوفیقی ۱۷/۷/۱۳۸۲
در این فصل سرد استخوان سوز ،
بادی مهيب با هزاران گردباد دهشتناك ،
چون تازيانه ی بی رحم ،
مي وزد از چار سو ٬
بر تن درختان خشكيده ی بی شكوفه ی خفته در خواب زمستانی .
در اين ظلمت شب بی سپيده و هجوم انبوه سياهی ،
تك ستاره ای نيز سو سو نمی زند ٬
كيست كه در مرگ شقايق ها ، جسارت به سوگ نشستن داشته باشد ؟
دريغ از ناله ای ، تا چه رسد به فريادی !
به كدامين پستوی شرم ٬ بزدلانه گريخته ، رگ غيرت مدعیان آزادگی
و جوانمردی !!!؟
آه ! كه درد مردان روزگار ما بی دردی است !
در اين بازار مكاره برده گيری و خود برده خواندگی آيا
نعره مردانه ی مردانِ مرد ، سكوت بردگان را درهم خواهد شكست ؟
به آبی آسمان و نيلگونی دريا سوگند !
به ستبری كوه و هيبت صحرا سوگند !
به نفس صبح و روشنايی سپيده دم سوگند !
به آيينه ی سكندر و جام جهان نمای جم سوگند !
كه زمانه ی ما آبستن فرزند مبارك قدمی است .
دست و پای خود را گم نكيد كه حاجتی به سزارين نيست ٬
نوروز ! نوروز را زمزمه كنيد ! فروردين به سلامت متولد خواهد شد .

سید ضیاء الدین رضاتوفیقی

کاش که در سینه دلی داشتی تا که تمنای گلی داشتی
و این دلم از خاک در کوی تو حق کمی آب و گلی داشتی
هر که به کوی تو خریدار شدبه دام زلف تو گرفتار شد
کاش کسی همدم و همراز بود با سفر عشق هم آواز بودمحرم اسرار سر آغاز بود تا به سر انجام نظر باز بود
محرم اسرار خبردار شد
راز نهان گفت و سر دار شد
کاش نگاهت سر سودا نداشت تا دل من اینهمه غوغا نداشت
کاش لبت شهوت یغما نداشت غارت دین را به تقاضا نداشت
چشم و لبت رهزن عیار شد
سرقت دل شیوه ی دلدار شد
کاش سر سینه من چاک بود تا که ببینند دلم پاک بود
هر چه در او شعله چالاک بود ندیده گفتند کفی خاک بود
دل به هوای تو که بیمار شد
بی هنری گفت مرا : خوار شد !
درد من از طعنه ی نامرد نیست گر بزند تیر ٬ مرا درد نیست
این همه نامرد ؟ بگو مرد کیست ؟ نه،توکه هستی! چه غم ار مردنیست ؟
مردی اگر بود ٬ چنان خوار شد
عروسک کوکی بازار شد
کاش دمی بیخود و مستم کنی زلف سیه حلقه ی دستم کنی
نیست شوم از خود و هستم کنی شاد تر از روز الستم کنی
مست سر زلف تو خمار شد
لوطی و سرزنده و عیار شد
برقی از چشمان مستت ٬ ناگهان آزاد شد
بر دل جانم نشست و ٬ رشته ام بر باد شد
می خرامیدی به ناز و ناله می کردم به سوز
سر به نشنیدن زدی تا ناله ام فریاد شد
چشم را تا کی به مستوری ٬ دریغ از یک نگاه
داد دل را می ستانم ٬ گر ز حد بیداد شد
کو به کو پیگیر آن عطر نفس های توام
بر سر هر کو غمی رفت و دل از من شاد شد
گیر نام و ننگ بودم ٬ زین دو چون ویران شدم
سر به رسوایی زدم ٬ ویرانه ام آباد شد
خانه ی عمرم سپردی گر به طوفان بلا
بال پروازم گشودی خود ٬ بلا استاد شد
هم نوا شو با نسیم ای لاله ی خوش رنگ و بو
یک نفس با او نشستی کز قفس آزاد شد
از سید ضیاء الدین رضاتوفیقی ۱۳۸۳
سفری به سایه سار خنک خلوت یارم
پی صد دعا به دست آمد و دیدمش کنارم
به جمال یوسفی داشت کرشمه ی زلیخا
تو مپرس از نگاهش که من این هنر ندارم
لب آب و تشنه کامی مکن عیبم ار نه خامی
که چو کربلا و سقا ، زده شد گره به کارم
قد نازش ار کند دار و دو زلفش ار طنابی
سر از عشق بر ندارم ، بزند اگر به دارم
به شهادت دل شب ، همه تابم و همه تب
سر صبح می کنم پاک ، دو چشم اشکبارم
چو نسیم می نوازم لب غنچه های نو رس
به هوای آنکه روزی برسم به لاله زارم
از سید ضیاء الدین رضاتوفیقی تیر ماه ۱۳۸۴

چه کنم ، با که بگویم این راز ،
که من اینم و نه آنم ، که می پندارند ؟
آشنایان همه حتی رفقا ،
دوستان نزدیک ٬
می شناسند مرا ، همه از پشت نقاب .
آی مردم !
من نه آنم که در سال فرس ، برج اسد ،
صبح یک روز دل انگیز به دنیا آمد ،
شادی و هلهله با خود آورد ،
و نه آنم که پدر با امید ،
دست او را بگرفت و بنشاند ،
روی یک نیمکت چوبی آن مدرسه یا صندلی فخر پر از خالی این دانشگاه .
من نه آنم ، که دانش آموخت ،
یا سیاست ورزید ،
شهرها دید و سیاحت ها کرد ،
خانه ای دارد ، در شهر ،
دین و مذهب دارد ، یا که می ورزد کفر ،
یا مدیری ست که مزدوری دولت می کرد .
پسر یا پدر هیچ کسی ،
همسر هیچ کسی ، نیستم من و نبودم هرگز .
جان معصوم من اینک عمری ست ،
چون گل لاله که مدفون شده در زیر تل مزبله شهر نقاب ،
پشت صد صورتک از خویشتن و بیگانه ،
یوسفی زندانی ست .
خواهم اینک به هوای نفس صبح و نسیم و شبنم ،
پیش چشم همه ، بی ترس و ریا ،
از خودِ خویشتن ناب کنم کشف حجاب .
از تن لاله ی این جان بیفسرده ی پژمرده کُنم پاره نقاب .
و به معراج برآیم ، به بلندای قد و قامتِ افراشته ی بام جهان ،
با همه بود و وجودم بشوم یک فریاد ،
و بگویم : که منی نیست به جز خاطره ی شور نگاهی ،
و منی نیست مگر سحر پر افسانه ی چشمان سیاهی ،
و به جز زیر و بم خنده ی گرمی ،
و صدای نفس دوستی پاک و زلالی ،
و بگویم که منم : خاطره ای ،
و تو آن خاطره ای .
از سید ضیاء الدین رضاتوفیقی ـ یکم خرداد ۱۳۸۵

خشکسالی کی از این خاک گذر خواهد کرد ؟
قاصد عید ، بدین وادی خشکیده ، سفر خواهد کرد ؟
باد ، کی می آید ؟
ابر ، کی می بارد ؟
سبزه کی می خندد ؟
کی رسد آب به لب های ترک خورده ی این دشت نفس گیر شده ؟
و به صحرای دل تشنه ی این نارون پیر شده ؟
کی دهد بار ٬ گل گندم این مزرعه ی تفتیده ؟
بخت ! ابری شو و برخیز ! خدایا نکند خوابیده !؟
مردم از حسرت یک غرش جانانه ی رعد .
لاله و یاسمن و سرو و صنوبر غمگین !
کی شود غنچه ی گل های بهاری رنگین ؟
گوش من منتظر زمزمه ی باران است .

از : سید ضیاء الدین رضاتوفیقی ٬ ۳/۱۱ ۱۳۸۲
بیا ای همنشین نیک کردار درخت سبز سرمست سپیدار
حریم امن اسرار نهانی تو ای آموزگار راز دانی
سلامم بر تو ای بیدار هر شب سروش غیبی اسرار هر شب
من و شب بی تو تنهائیم و خسته به دور از هم جدا از هم نشسته
نه شب امشب سر گفتار دارد نه میلی با من بیمار دارد
نه من با شب دل دیدار دارم نه با روی سیاهش کار دارم
انیسم با شب ار باشی تو مونس به تسبیح ظلمتْ همچو یونس
خدا را آشنای عشق و مستی که کاوش می کنی اسرارهستی
اگر از آن شراب کهنه مستی اگر پیمانه و پیمان شکستی
...
بیا تا راز بگشایم ز هستی ز عشق و عقل و از جانان پرستی
...
من امشب راز گوی عشق و عقلم برون از وهم بی بنیاد نقلم
...
به بال عشق پروازی توان کرد که با حسرت ملک بالش شودسرد
...
پریدن تا وصال بی نهایت رسیدن تا سر کوی عنایت
...
من او ما شویم و محو در هم وصال و مستی و پایان هر غم
از سید ضیاء الدین رضاتوفیقی۲۳ آبان ۱۳۸۲

با تو ای دوست مرا حاجت گفتاری نیست
بین اشک من و چشم تو که دیواری نیست !
زخم هایی که به دل دارم از این سوز فراق
جز تو در حوصله ی هیچ پرستاری نیست
جوشن لطف تو و این همه تیر از همه سو
می رسد بانگ سلامت که به ما کاری نیست
این همه عیب عیان آنهمه پنهان دارم
توئی ای دوست که میدانی و اظهاری نیست
هفت خوانی ست گر این عمر پر از سهو و خطا
غیر شوق تو مرا مرکب رهواری نیست
ای نسیم نفس صبح سعادت برخیز
که چو من عاشق تبدار و گرفتاری نیست
از سید ضیاء الدین رضاتوفیقی ، تابستان ۱۳۸۴

گل رویت دل و دین از من دلداده ببرد
که لب قند تو را دید و دلش را نسپرد ؟
روز و شب در تب و تابم سخنی ساز کنی
در سکوتی تو خطا بخش و مرا صبر بمرد
روز از شوق تو دیدی ز خوراک افتادم
شب شنیدی که به صبح آمد و پلکم نفشرد ؟
ساز جان کوک شود با سر سبابه عشق
جان بی عشق از این ملک کهن راه نبرد
خضر گر مرحله تا مرحله رفت از ظلمات
کوثر از چشمه ی زاینده ی معشوق بخورد
دوش از اول شب تا به سحرگاه نسیم
مو به مو زلف پر افسانه ی معشوق شمرد
از سید ضیاءالدین رضاتوفیقی ، شهریور ۱۳۷۵
چشم نازت را بنازم نازها دارد نهان
ناز پنهانی هزاران راز دارد بر زبان
نوجوان بودم که دیدم پیرم از سوز فراق
پیر را با یک نگاهی سال ها کردی جوان
نازک انداما ! تو لبخندت بهار زندگی ست
گر نخندی باغ عمرم زود می گردد خزان
زورق عقلم غریق شط مستی کرده ای
شط ، خروشان رفت تا دریای عشق بیکران
عشق دریا ٬ یارساحل ٬ عمرکشتی ٬ شوق پارو می زند
میل محبوب ار نباشد بشکند صد بادبان
دست از دامان پاکش بر نداری ای نسیم
می رسد کام از طلب ٬ یا این جهان ٬ یا آن جهان
از سید ضیاء الدین رضاتوفیقی سال ۱۳۸۲

چنانم خسته از این همنشینی های هرز هرزه های پست ٬
که ناخن می زنم بر سینه ، محکم بر سر خود دست .
به هر کس می رسم ، کس نیست .
اگر هم بود ، دیگر نیست .
برای غربت غمبار خود چون شمع باید سوخت .
نشان آشنایی ، محرم رازی ، دل آگاهی ، هم آوازی ، سراغت نیست ؟
مرادی ، مرشدی ، پیری ، حقیقت پیشه درویشی ،
خمی ، خمخانه ای ، دیری ، خراباتی نشانت نیست ؟
از سید ضیاء الدین رضاتوفیقی ، 11/8/85
خسته از درازنای قرن ها ،
با تنی نحیف و رنگ زرد و پای آبله ،
پشت کوههای حادثه ، در فضای سبز صبح آرزو ،
خیمه امید ، بر افق زدم .
از سید ضیاء الدین رضاتوفیقی ، 1۶ /11/8۵

دست ها را ، دست ها را در یاب :
دست هایی که با هدیه ی آب ،
در شکوفا شدن مریم و داوودی و یاس ،
و به بار آمدن میوه نوبر در باغ ، رویش شاخه ی سرسبز درخت ،
در هم آغوشی باران و زمین و خورشید ،
بر فراز آبی تخت افق ، توی این حجله خوش نقش و نگار هستی ،
سهمی از رویش و زایش دارند .
دست ها را دریاب :
دست های شرف پینه به کف ، و گلاویزی ناچار ، با آهن مرده ، تهی از حاصل رنج .
دست هایی که به شلیک به مغزی و به قلبی خشنود !
دست هایی که ، زندگی می گیرند .
دست هایی که ، زندگی می بخشند .
دست هایی که با صورتک و دستکش زهد و شرافت و نجابت ،
گرم غارتگری حاصل رنج قومی ، و در این کار خدایا چه مهارت دارند !
دست هایی که قلم می سازند .
دست هایی که قلم می شکنند .
دست هایی که به یک زخمه ساز ، یا به یک چرخش و رقص ، مست باریدن شادی هستند .
دست هایی که ٬ از جنس نوازش هستند .
دست هایی که ٬ نور باران نیایش هستند .
دست ها بسیارند .
شک ندارم که خداوند فقط ٬ عاشق آن دستی است ٬
که بکار است به فرمان دلی عاشق و پاک .
دست خود را در یاب ، از کدامین دستی ؟

دست دعا
از سید ضیاء الدین رضاتوفیقی ۵/۸/۸۶
چادر تیره شب بر پا بود .
ده در آرامش خوابیدن بی رنگ و ریای مردم ، رفت تا عمق سکوت .
آسمان صاف و بهاری ، خیل فانوس ستاره در دست .
سو سوی نور ، ولی از ره دور .
منتظر بودم تا ماه ، بار دیگر متولد بشود .
سر برآورد چو از شرق افق ماه تمام ،
همه ی خرمی دشت کنار ده ما پیدا شد .
بیکرانه دل دریایی و طوفانی من روشن شد .
روی سنگی که فقط اشک مرا او می دید ،
نرم بر خواستم و گام زنان ،
راه چل کوچه خم در خم دیدار تو را ،
ای همه روشنی چشم و دل و زندگی ام ،
رسم شب های دگر ، بگرفتم در پیش .
یاد داری ؟ خانه های ده ما ، چون بهشتی در و دیوار نداشت ؟
سینه ها بی کینه ، ذهن ها پاک ز افکار پلید ، قلب ها صاف و زلال ،
چهره ها گرم و صمیمی ، بر لبان همه لبخند زلال ، دست ها پر گل بود ؟
با وقاری که فقط در قدم عاشق هست ، گام هایم محکم .
آمدم تا که نگاهم به نگاهت گرهی تازه زنم ...
آه ای دوست ، خوب می دانی ، من همان عاشق دیرین وفادار توام .
دل ندادم به کسی . دلم من هرزه و هرجائی و سودائی نیست .
