تبليغاتX
نسیم سحری
فرهنگی ، اجتماعی ، سیاسی و اقتصادی
     مدرنیسم ( modernism ) با مدرنیته ( modernity ) نباید اشتباه گرفته شود . مدرنیسم یک اندیشه ی فلسفی یک مکتب و یک دستگاه فکری _ فرهنگی است اما مدرنییته حاصل این دستگاه فکری _ فرهنگی است که تا حد ممکن در اروپای غربی و آمریکا از اوایل قرن 17 تا اواسط قرن 20 صورت تحقق پیدا کرد و البته به سایر کشورها نفوذ و رسوخ کرد . برخی مثل هابرماس مدرنیته را پروژه ای ناتمام می دانند .

     مبنای اصلی مدرنیسم  ٬ که از رنسانس ( حدود قرن 15 یا کمی پیش از آن ) آغاز شد ٬ پشت کردن به سنت فکری تمدن های گذشته و از جمله سنت ادیان بود . تمدن های گذشته ی بشری همواره یک حلقه ی واسط داشتند که آن ها را به هم پیوند می داد و بهره برداری تمدن نو را از کهنه میسر می کرد . آن حلقه ی واسط اعتقاد به " امر قدسی " بود .

     اما در تمدن جدید غربی و مکتب مدرنیسم یک گسست در تداوم تاریخ بشر به وجود آمد و انسان به جای خدا نشست و محور عالم شد و عقل جزیی جای عقل کلی و عقل معاش جای عقل معاد را گرفت و نگاه انسان غربی به آدم و عالم عوض شد . علوم تجربی در این تمدن رشد بسیار کرد و به دنبال آن فناوریی خاص به وجود آمد که چشم بشر غربی و غیر غربی را خیره کرد . اما بر این علم و تکنولوژی روح سلطه و سیطره و تصرف و تملک بر همه چیز و همه کس حاکم بود و هنوز هم هست .

     مدرنیسم وعده ی بهشت بر روی زمین را می داد و دنیایی که در آن فقر و جهل و بیماری نباشد . بعد از جنگ جهانی اول و دوم و کشتارهای فراوان و درهم ریختگی همه چیز نوعی سرخوردگی عجیب در انسان غربی به وجود آمد که به دنبال پیدا کردن معنای زندگی به ادیان شرقی و از جمله ادیان هندی و چینی روی آورد .

     بحران های اخلاقی و روحی و روانی موجب شد تا برخی از شاعران و فیلسوفان غربی پایان تمدن غربی را اعلام کنند ( رنه گنون و اشپینگلر و هایدگر ... ) . مارکسیسم و اگزیستانسیالیسم و پاره ای مکتب های دیگر نقدی از درون بر مدرنیسم بودند . پست مدرنیسنم نیز در واقع نقد مدرنیسم است اما باز نقد از درون و از همان جایگاه . روح سلطه و سیطره و تصرف و تملک موجب شد که محیط زیست و تنها زیست کره ی قابل سکونت بشر اینک با خطر جدی مواجه شود . اکنون مدرنیته و تمدن غربی بطور جد با بحران و آشوب مواجه است .

     این سخنانی که گفتیم به معنای نفی تمامی دست آوردهای فکری و علمی و تکنیکی تمدن غرب و اثبات و تایید عقب افتادگی و نابسامانی و استبداد و انحراف شرق و ادیان و فرهنگ و سنت شرقی نیست . اگر تا کنون از منظر عقل غربی ٬ شرق نقد شد و می شود ٬ اینک باید نه از منظر عقل غربی که از منظر سنت ناب شرقی و خرد شرقی ٬ غرب و تمدن غربی نقد شود .

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 12:37  توسط سید ضیاء الدین رضاتوفیقی  | 

حرف هایی که آدم را به ژرفای دریای اندیشه فرو می برد .
حرف هایی که آدم را به سمت عالم مینوی به پرواز در می آورد .
حرف هایی که آدم را با روابط پدیده های طبیعت آشنا می کند .
حرف هایی که سرنوشت یک انسان یا یک ملت را به سمت موفقیت تغییر می دهد .
حرف هایی که یک انسان یا یک ملت را به قهقرا می راند .
حرف هایی که آدم را افسرده و غمگین می کند .
حرف هایی که شادی و شور و نشاط و شور زندگی می آورد .
حرف هایی که آدم را به خشم می آورد .
حرف هایی که آدم را به رحم می آورد .
حرف های خشونت بار .
حرف های عاشقانه .
حرف هایی که فقط می توان به یک دوست واقعی گفت .
حرفهایی که زبانی برای گفتن آن ها نیست ...

چیزی جا گذاشتم ؟ اگر چنین است لطفا در بخش نظرات بنویسید .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 1:55  توسط سید ضیاء الدین رضاتوفیقی  | 

در یک سریالی از کره ای جنوبی این ضرب المثل را شنیدم و برایم جالب بود :

وقتی که انسان عاقل زمین می خورد زمین را لعنت نمی کند ، برای بلند شدن باید از همان زمین استفاده کند .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 10:8  توسط سید ضیاء الدین رضاتوفیقی  | 

     یکباره توجهم به درخت سرو ابرقوه در استان یزد جلب شد و آن را به عنوان یکی از سنبل های سربلندی ٬ سرافرازی ٬ ایستادگی ٬ سرسبزی ٬  صبر و مقاومت ملت ایران در برابر تندباد حوادث یافتم . درختی که برخی ها آن را دومین درخت کهنسال جهان با عمری ۸ هزار ساله و برخی چهارمین درخت و با عمری۴ هزار ساله شناسایی کردند .

منبع = ویکی پدیا :

     سَرْو اَبَرکوه یکی از آثار طبییعی ملی ایرانیان است. این درخت که در شهر ابرکوه(ابرقوه) قرار دارد یکی از پیرترین موجودات زنده دنیا است. محیط تنه این درخت در روی زمین یازده و نیم متر است و بلندای آن بین ۲۵ تا ۲۸ متر برآورد شده‌است.

     حمدالله مستوفی در کتاب نزهت القلوب که در سال ۷۴۰ قمری تالیف شده در باره ابرکوه می‌نویسد: «در آنجا سروی است که در جهان شهرتی عظیم دارد... ». الکساندر روف از دانشمندان روسی عمر این سرو را بیش از ۴۰۰۰ سال میداند.

سرو ابرکو یزد

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 4:15  توسط سید ضیاء الدین رضاتوفیقی  | 

     سال نو را به همه ی دوستان عزیز و خوانندگان دوست داشتنی این وبلاگ صمیمانه تبریک و شادباش می گویم . امیدوارم سال 88 برای مردم و کشورمان نوید بخش زندگی بهتری باشد . 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 0:55  توسط سید ضیاء الدین رضاتوفیقی  | 

     به بعضی از دوستان عزیز قول دادم ، مطالب پست قبل را ، به زبانی ساده و کوتاه توضیح بدهم . اما مجمل گویی همیشه استعداد کج فهمی را در خود دارد . بحث اصل همزمانی را در پست بعد توضیح می دهم . البته مطمئنم که دوستان با اصل علییت آشنا هستند ، و اینکه هر معلولی علتی دارد و اینکه هر موجودی از موجود یا موجودات دیگر به وجود آمد و این سلسله علل ادامه پیدا می کند تا به قول ماتریالیست ها به ماده ی ازلی ، یا به گفته ی خدا باوران به خدای غیر مادی و ازلی و ابدی می رسد و او  علت آغازین است .

      اما اگر از بزرگترین فیلسوفان بپرسید که چه دلیل عقلی بر وجود اصل علییت دارید ؟ به شما خواهند گفت که این اصل بدیهی و آشکار است و نیاز به دلیل عقلی و تجربی ندارند . کسانی بودند که با موشکافی فلسفی اصل علیت را رد کردند . از جمله ی آن ها دیوید هیوم (1711 تا 1776 ) فیلسوف اسکاتلندی ست . او می گفت آنچه ما علیت می نامیم تداعی ذهنی در توالی و پشت سر هم آمدن رویدادهاست و یک عادت ذهنی است .

      ایمانوئل کانت (1724 تا 1804 ) فیلسوف بلند آوازه ی آلمانی ، که می گفت هیوم مرا از خواب جزمی بیدار کرد ، بر این باور بود که زمان و مکان از امور پیشینی هستند و دو قالب اند که پیش از شناخت حسی و تجربی بر ذهن و فهم ما حک شده اند و بدون زمان و مکان هیچ تجربه ی علمی نمی توان داشت .

      وی همچنین معتقد بود که  قوه ی فهم بشر ، به مبادی و اصولی مجهز است که یکی از آن ها اصل علییت است . بنا بر دیدگاه کانت ، که بر اندیشه ی غربی و بشری تاثیر عظیمی گذاشت ، این قالب های ذهنی به ما کمک می کنند تا تنها عالم فیزیکی را بشناسیم  اما محدودیت زمانی و مکانی شناخت ما مانع از شناخت متافیزیکی است .

     اصل علیت را نمی توان به طور کامل رد یا اثبات کرد . و نیز نمی توان آن را انکار کرد .  زیر بنای تمامی علوم تجربی و علوم انسانی اصل علیت است و نفی این اصل به معنای نفی تمامی علوم تجربی و انسانی است . با این اصل به علت به وجود آمدن یک پدیده یا رویداد و نیز روابط پدیده ها با یکدیگر و در نهایت حرکت به سمت شناخت هر چه بیشتر جهان فیزیکی پی می بریم ،  اما اینکه عالم همه بر مبنای اصل علیت بنا شده باشد جای سخن بسیار است .

     همانطوری که یونگ گفت ، دانش تجربی و انسانی ما یک شناخت آماری ست ، یعنی ما برای اثبات  یک تئوری و یا قانون علمی بر اساس نمونه ی آماری از یک جامعه ی آماری حکم صادر می کنیم . در حالی که در نمونه ی آماری هیچ شیئی یا جانداری مثل دیگری نیست ، اما انسان آن ها را بر اساس خصوصیات مشترک ، گونه بندی و طبقه بندی می کند و در مورد آن ها قانون وضع می کند .

      در حالیکه افراد هیچ گونه و طبقه ای به طور کامل یکسان نیستند . و هر کدام خصوصیات خاص خود را هم دارند که با دیگری یا دیگران متفاوت است . هیچ دو سر انگشتی یا دو درخت سیبی یا دو برگ درخت گیلاسی مثل هم نیستند . 

      در نگاه دینی ، آفرینش جهان و انسان علت ٬ به معنای علت غایی ٬ دارد . یعنی خداوند از آفرینش هدفی داشت . ولی کسانی بودند که می گفتند هدف داشتن ، یعنی نیاز به رسیدن به چیزی و جایی ، و چون خدا بی نیاز است پس نسبت دادن هدف به او درست نیست .

     خداوند جهان را آفرید ، چون آفرینش و خلاقیت جزء وجود و ذات اوست ، همچنانکه ذات خورشید تابیدن است و از او جز نور افشانی انتطاری نیست . خلاصه اینکه سبب هایی که ما برای کار و امر الهی ذکر می کنیم ، محصول عقل محدود ماست و حکمت او بالاتر از فهم مغرور ماست . کار خدا از سر جود است نه سود . سخن را در همین مورد با چند بیت از مولوی تمام می کنم :

من   نکردم   خلق  تا   سودی   کنم
بلکه   تا   بر   بندگان   جودی    کنم
آن   مبدل   بین    وسائط    را   بمان
کز  وسائط   دور   گردی    ز اصل   آن
واسطه هر جا فزون شد وصل  جًست
واسطه کم   ذوق وصل افزون تر است
از  سبب   دانی   شود   کم   حیرتت
حیرتی   که   رو   دهد    در   حضرتت
پرورد      در     آتش      ابراهیم     را
ایمنیٍ     روح      سازد      بیم     را
از   سبب    سازیش   من   سودائیم
وز   سبب    سوزیش    سوفسطائیم
در  سبب  سازیش  سر گردان  شدم
در  سبب  سوزیش  هم حیران شدم .      

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 21:46  توسط سید ضیاء الدین رضاتوفیقی  | 

     فردریش ویلهلم نیچه (F.W.Nietzsche) در سال  ۱۸۴۴ میلادی در لایبزیک پروس ( آلمان ) به دنیا آمد و در سال 1900 میلادی از دنیا رفت . پدرش کشیشی پروتستان و اجداد مادریش نیز همه کشیش بودند . از 12 سالگی شعر می سرود .

      در رشته ی الهیات تحصیل کرد و ایمانش را به مسیحیت از دست داد . با فلسفه ی شوپنهاور آشنا شد و تحت تاثیر قرار گرفت . بعدها فلسفه ی یونان را خواند و استاد کرسی واژه شناسی دانشگاه بازل شد . دکترای خود را از دانشگاه شهر خود گرفت .

     نیچه جنگیدن ، پرستاری و عشق را تجربه کرد . او شهروندی خود از پروس را لغو  و خود را بی سرزمین کرد و بین آلمان و ایتالیا و سوئیس سرگردان و در پانسیون ها زندگی می کرد . او هرگز ازدواج نکرد . آثارش زمانی مورد استقبال فروان قرار گرفت که دیگر گرفتار جنون و دیوانگی بود و ده سال آخر عمرش در دیوانگی سپری شد .

     اهمیت نیچه ٬ علاوه بر نقد سنت و اخلاق و دین و فرهنگ ، به این است که در اوج شکوفایی تمدن مدرن غربی و غرور علمی دانشمندان علوم تجربی و سیطره ی مدرنیته ، به نقد آن پرداخت . در واقع نیچه اولین فیسلوف ژرف اندیش پست مدرن است که پایه های تفکر مدرنیسم را به لرزه در آورد .

     معرفترین اثر نیچه در ایران " چنین گفت زرتشت " است که در آن همان اندیشه ی اراده ی معطوف به قدرت و باز آفرینی و تجلیل از " ابر مرد " ، به زبانی شاعرانه آمده است . اگر فرصت کردید قسمت های در باره ی واعظان مرگ ٬ در باره ی بت نو و در باره ی کشیشان این کتاب را بخوانید .

     چنانکه گفته شد اهمیت نیچه به نقد مدرنیسم است . مدرنیسمی که ستون اصلی اش اعتقاد جزمی به عقل بشری و یافته های آن بود و چون این ستون کشیده شود خیمه ی آن فرو خواهد افتاد .

این مختصر به درخواست صاحب وبلاگ سیب نوشته شد .

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 15:41  توسط سید ضیاء الدین رضاتوفیقی  | 


     حتما شما کتاب های فراوان و نظریات گوناگونی در زمینه ی علل عقب افتادگی

کشورمان از قافله ی علم و تکنولوژی خوانده اید و شنیده اید . علل تاریخی ،

اجتماعی و سیاسی و فرهنگی . هر کدام به جای خود درست اما با کلی گویی به

جایی نخواهیم رسید . پرسش روشن است : چرا ما از اروپا و آمریکا و حتی برخی

کشورهای آسیایی در علم و تکنولوژی عقب افتادیم ؟ در این نوشته ی کوتاه به یک

علت اساسی اشاره می کنم . ما جرئت اندیشیدن را نداریم . همین . بسترهای

اندیشه به جای خود محفوظ اما در خلوت که می شود اندیشید و نوشت .اتفاقا

مباحث نظری ( غیر معطوف به سیاست ) چندان منعی ندارند . ما در سیصد سال

اخیر فراهم نبودن بستر فکری را بهانه ی تنبلی خود قرار دادیم . مگر در اروپا اهل

اندیشه مانند کپرنیک ، گالیله فرانسیس بیکن ، دکارت ، جان لاک ؛ هیوم ، هابس ،

کانت ، اصحاب دایرة المعارف ... هیچ مشکل سیاسی نداشتند ؟ و یا مورد

استقبال حکومت ها بودند ؟ منظور تایید سیر اندیشه در غرب از قرون وسطی تا آغاز

قرن بیستم نیست . اتفاقا مستند کردن اندیشه ها به این مسیر اندیشه از ضعف

ماست که به بعدی بنیادی از ابعاد غربی زدگی موسوم شد . اما رشد علوم تجربی

و انسانی و نتیجتا رشد فناوری و صنعت و تمدن جدید غربی مرهون اندیشه ورزانی

است که برخی از بزرگان آن ها را نام بردم .

     آقای سید جواد طباطبایی چندین کتاب در مورد امتناع اندیشه در ایران نوشت

ولی بیشتر توصیف است تا تحلیل . دکتر سروش رقیب عقل را در دنیای اسلامی و

ایران ، دین و تصوف ، وحی و عرفان و در این اواخر انقلاب و هیجانات نامعقول می

داند . همه ی این ها برداشت هایی است که جای تامل دارند . اما مهمتر از هر چیز

تعیین جایگاه انسان در عالم است . چیزی که در غرب با افق خاص غربیان اتفاق

افتاد . و این نشد مگر با خردورزی شجاعانه . تا عقل و خرد را در تبیین عالم و

جایگاه آدم در عالم ، فارغ از آنچه گذشتگان و غربیان گفتند بکار نبریم ، جز تقلید

عقیم چیزی به بار نخواهد آمد .

    نقد میراث گذشگان همراه با نقد عقل غربی همراه با باور این امر که ما انسانیم

و دارای استعداد اندیشه ورزی ، افق تازه ای به روی ما خواهد گشود . ضعف بنیادی

ما در ترس از تئوری پردازی و تقلید از عقل یونانی یا عقل مدرن غربی ست . تئوری

از عقل و خردورزی می زاید و علم از تئوری و صنعت از علم . علم و تکنیک ما

تقلیدی و متکی به عقل و تئوری های غربی ست . ادعای پیشرفت های علمی در

کشور ، به درد سیاستمداران می خورد و گرنه به فرض صحت ، این علم متکی به

تئوریهای ما نیست . گمان اینکه عقل و علم جدید غربی امری جهانی است و ابدی

، ساده لوحانه ست . شناخت فلسفه و عقل غربی و دانش غربی اجتناب ناپذیر

است اما تقلید محض از آن ، انحطاط و عقب ماندگی مضاعف است . امروزه آنچه ما

نداریم تئوری است و جرئت تئوری پردازی .تئوری های علمی و نظریات اقتصادی و

سیاسی ما غالبا غربی یا سنتی ست . غربی که قبله ی مقدس اندیشه ورزی ما

شده است و گویی چنانکه گفتند پایان تاریخ و انتهای اندیشه ی بشری ست . و نیز

سنتی که از زایندگی باز مانده و متصلبانه گریبان جمع کثیری را گرفته و مانع

اندیشه ی ورزی معطوف به زمان است .راه ما همان شجاعت در اندشه و خردورزی

ست بدون ترس از سنت یا تقدس بخشیدن به اندیشه ی غربی . نتیجه اینکه دو

مانع بزرگ بر سر راه خردورزی و بعد تئوری پردازی اهالی اندیشه در کشور ماست :

سنت متصلب و تقدس اندیشه ی جدید غربی . و راهی جز شجاعت عبور از این دو

نیست .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 5:32  توسط سید ضیاء الدین رضاتوفیقی  | 


 

      ایمانوئل کانت که اندیشه اش را یک پیچ پر شیب در اندیشه ی غربی دانسته اند

، به شجاعت در اندیشیدن دعوت می کند .

     براستی هر که جسارت اندیشیدن نداشته باشد ٬ موجودی مفلوک و حقیر بیش

نیست که باید ریزه خوار سفره دیگران باشد . آزادی اندیشه را باید اول در خود ایجاد

کرد . اندیشه خط قرمز ندارد . باید شهامت اندیشیدن به همه چیز و همه کس را

داشت تا شکفته شد و رشد کرد و انسان شد . باید از هستی و چیستی انسان

جهان ، جامعه ، تاریخ ، دین ، حکومت ، ... پرسش کرد و اندیشید . در عرصه ی

اندیشه ٬ پرسش از هستی خدا هم خط قرمز نیست . هر کس باید جایگاه خویش

را در عالم هستی بشناسد . ما در کجای عالم ایستاده ایم ؟ ما در هستی و زمان در

افکنده شدیم و وقوف به این هستی زمانمند خودآگاهی می آورد . 
   

   ترس ٬ و عادت به آموخته هایی که به ما آموختند هولناک ترین زندانی است که

رهایی از آن جز با شجاعت و تهور ممکن نیست . 
   

      آنگاه که میراث آموزه های دیگران را آموختیم و سپس خود را از چنبره ی آن ها

رها ساختیم ، چشم و گوش و ذهن و دل و زبان ما آزاد می شود که عینک دیگران را

از چشم و دل بر داریم و بی حجاب و نقاب به عالم و آدم ، ژرف بنگریم

اینجاست که مرحله ی دیگری می تواند آغاز شود که ما از اندیشه ی خود هم رها 

شویم . و دریچه های دیگری بر نور مینوی در وجود ما گشوده شود و با عالم یگانه 

شویم . و " آب بی فلسفه "  بنوشیم ، " توت بی دانش بچینیم " " در خلاف آمد عادت

" کام  بجوئیم ، از زندان زمان آزاد شویم .

فکر از ماضی و مستقبل بود

زین دو چون رستی تو مشکل حل شود

و لحظه ی حال را در یابیم :

صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق

نیست فردا گفتن از شرط طریق

و در " حوضچه ی اکنون " شنا کنیم  " و در افسون گل سرخ شناور "  شویم و " میان

گل نیلوفر و قرن ، پی آواز حقیقت " برویم و از نام و ننگ آزاد شویم :

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

گر چه بد نامی است نزد عاقلان
ما نمی خواهیم ننگ و نام را

گفتم به باد می دهدم باده ٬ نام و ننگ
گفتا قبول کن سخن و هر چه بادا باد

ای که دائم به خویش مغروری
گر تو را نیست عشق معذوری

بگذر از نام و ننگ خود حافظ
ساغر می طلب که مخموری

آنگاه عاشق می شویم  و خواهیم دید که دلمشغولی ها و آرزو های ما

چقدر حقیر و پست بودند !

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 13:11  توسط سید ضیاء الدین رضاتوفیقی  | 

 ائین سمبلیک سنگ زدن به ستون شیطانشکوه طوافمسجد الحرام

     امروز عید قربان است و امشب شب یلدا . دو مناسبت شادی بخش . یکی دینی و دیگری ملی و ایرانی . عید قربان و قربانی کردن اسماعیل عزیز خود در راه خدا نهایت پروازی ست که آدمی تا بدان جا می تواند پر بکشد و بال بزند . به قول دکتر شریعتی هر کس اسماعیلی دارد ، ببین اسماعیل تو کیست یا چیست ؟ آیا می توانی آن را قربانی کنی ؟ دکتر شریعتی در کنفرانس های حج خود به شیرین ترین و زیبا ترین زبان ، این داستان را سروده وسخنش در این باره جاودانه ست . پس من با تبریک این روز مبارک  ، کسانی را که این کتاب را نخوانده اند به آن ارجاع می دهم . دعا کنید که من هم بتوانم گامی هر چند کوچک به سوی وادی عشق و فداکاری بردارم  . اما یلدا . می گویند ریشه در زبان سریانی دارد و با میلاد و تولد مسیح رابطه دارد . اول چله ی زمستان ، درازترین شب سال و آئین ها و سنت های شیرین ایرانی . برای همه ی شما آرزوی شب یلدایی شاد و شیرین و پر از خاطره های خوش همراه با خانواده های تان را دارم . اما ...
       موضوع مهمی همیشه در ذهنم بود ، جائی آن را ننوشتم ،  اینجا برای شما می نویسم ، این موضوع می تواند عنوان یک پایان نامه ی دکتری باشد  : عملکرد حکومت پهلوی و جمهوری اسلامی ، نسبت به سنت های ملی و آئین های دینی . منظورم از هر دو حکومت ٬ ساختار نظام ها نیست بلکه منظور دولتمردان است . به اجمال می نویسم و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل . پهلوی ها به سنت های ایرانی بها می دادند و از آئین ها و باورهای دینی غافل بودند . این یکی از مهمترین دلایل سقوط آن ها بود . جمهوری اسلامی بیشتر به آئین های اسلامی بها داده و از سنت های ملی در آغاز کاملا غافل و اکنون نیز اگر گاهی مسئولین بها می دهند ، از سر سیاست ست نه احترام به باورهای ملت ایران و سنت های شیرین آن . چند نمونه از عملکرد دو حکومت می گویم و یا علی .
     حکومت پهلوی ها : در آغاز عزاداری امام حسین ( ع ) ٬ روضه و منبر را ممنوع کردند . و پوشیدن لباس روحانیت را محدود ... و بعد مبارزه ی فرهنگی با اعتقادات دینی مردم به بهانه ی عرب زدائی و پالایش زبان فارسی از لغت بیگانه ، برجسته کردن دوران ایران پیش از اسلام ، بیش از حد واقعیت ، و برگذاری جشن های 2500 ساله ، رواج رفتارهای غربی در لباس و حوزه ی هنر و سینما و تئاتر و روزنامه و مجله ٬ بدون توجه به حساسیت توده ی عظیمی از مردم ، عوض کردن تاریخ کشور از تاریخ هجری به تاریخ شاهنشاهی و تبلیغ شاه سایه ی خداست و فره ایزدی که خود با مواردی که بر شمردم تعارض داشت ....  خلاصه نمونه ها زیاد است ٬ تازه این سطح قضیه بود ٬ عمق آن مجال می خواهد و اینجا مجالی نیست .
     جمهوری اسلامی : در آغاز شعار ایران فدای اسلام ، شعار های بیش از حد ایدئولوژیک ، بی توجهی به منافع ملی ، به حداقل رساندن تعطیلات نوروز و حتی بعضی ها می گفتند نوروز یک سنت مجوسی غیر اسلامی ست ، مبارزه جانانه و بی نتیجه با چهارشنبه سوری تا همین چند سال اخیر ،  توهین به تاریخ این ملت و نادیده گرفتن افتخارات ایران پیش از اسلام ، اهمیت ندادن به زبان فارسی که یکی از ملاط های اساسی به هم پیوستگی اقوام ایرانی و ملت ایران است ، افراط در آئین های دینی و دعا و روضه و مداحی ، بی توجهی به شادی و نشاط که از نیازهای بنیادی انسان است ، تغییر اسم بعضی از استان ها و شهرها و خیابان ها مثل کرمانشاه و شهرضا ... و اگر می شد واژه های شاه رگ ، شاه بیت ، شاه راه  ، شاهکار شاهنامه ، شاه بلوط ... و اسم گذاری های نامناسب و افراطی و نادیده گرفتن یا حتی توهین و تکفیر شخصیت های فرهنگی و ملی مثل دکتر شریعتی و دکترمصدق و ... بازهم این ها سطح قضیه ست و مجال رفتن به ژرفا نیست .
     ختم کلام اینکه ملی گرائی بدون اسلام ٬ یا اسلام گرائی بدون ایران ، نمی تواند در این کشور حکومتی طولانی داشته باشد . 
  
راستی این مطلب فرهنگی بود یا سیاسی ؟ 

سفره ی شب یلدا             

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 7:7  توسط سید ضیاء الدین رضاتوفیقی  | 

 گلزار

خلاصه ی حدیثی از امام رضا ( ع ) : مؤمن ٬ مؤمن نیست مگر اینکه سه خصلت داشته باشد ٬ رازداری ٬ مدارا با مردم ٬ صبر در سختی و گرفتاری .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 1:9  توسط سید ضیاء الدین رضاتوفیقی  | 

   بی گناه 

 خب گفتم خدای مهربون ، خطا پوشه . اما تا کجا ؟ هر دینی کارهایی را گناه می دونه که ممکن در در دین دیگری گناه نباشد . مثلا خوردن مشروبات الکلی در دینی  آزاد و در دین دیگری مثل اسلام حرام است .  هر کس پیرو هر دینی هست مسلما به حلال و حرام و صواب و گناه دین خود اعتقاد دارد . اما خب انسان پسر حضرت آدم است و مثل پدرش خطا کاره  و گاهی به هر علتی گناه می کنه . ولی خدا رحمتش از غضبش سبقت می گیرد ، خطا پوش وخطا بخشه . ستار العیوب ، غافر الذنب و قابل التوب . گناهان را می پوشه و می بخشه و توبه و بازگشت را می پذیره . اگر بعد از گناه توبه باشد ، خطا بخشی و خطا  پوشی ادامه دارد . اما اگر توبه نباشد چی ؟ باز هم خدا تا حدی صبر می کند ، اما اگر از حد بگذرد دیگر آبرو بر باد خواهد رفت :
           لطف حق با تو مداراها کند     چونکه از حد بگذرد رسوا کند                        این حد کجاست ؟ باید بدانیم که حساب و کتاب خدا با محاسبات انسان متفاوت است . چه بسیار کسانی که با نگاه به ظاهر آن ها ٬ گمان می رود دشمن خدا هستند ، اما خدا آن ها را دوست دارد ، و بالعکس . فریب ظاهر را نباید خورد .
  قصه ای کوتاه در همین مورد از مثنوی مولوی :

یه خانمی ...  

                                                


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 18:15  توسط سید ضیاء الدین رضاتوفیقی  | 

 

     دوستی مطلب زیر را در کامنتی ارسال کردند . چون با فرزانگی قلم زدند ، این پست را به آن اختصاص دادم . اما اقای جزنی ( احتمالا آقا هستند ، چون اسم کوچک خود را حبیب نوشتند . ولی بعضی از وبلاگ نویس ها یا کسانیکه که کامنت می گذارند گاهی به هر دلیل جنسیت خود را وارونه می نویسند ) باید می نوشتند که اصطلاحات تفکر قالبی و قلابی را مرحوم دکتر احمد فردید رواج دادند . این دوست یادشان رفته یا شاید هم نمی دانستند که آقای فردید اصطلاح دیگری را هم در کنار این دو به کار می بردند : تفکر قلبی . از این دوست و زحمتی که کشیدند تشکر می کنم . و اینک مطلب آقای ( یا خانم ) حبیب جزنی :
     تلاش‌عالمانه‌شمابرای‌اثبات‌حقانيت‌مولاناستودنی‌است. اماميتوانيم‌ازمنظری‌ديگربه‌اين‌مقوله‌بنگريم‌وچالش‌های ديرپاوتاريخی‌فقيهان‌و‌فيلسوفان‌وزاهدان‌وعارفان‌رابه‌مجالی ديگر بسپريم ‌و درجايی‌فراترازدعواهاوهياهوهای‌روزانه‌رفع مشكل كنيم.
مگر جز اين است در اين سوی ميدان كسی يا كسانی از رواج مولوی عارف مسلك نا خرسند، از تجليل ابن سينای فيلسوف دل نگران و از ساختن فيلم ملا صدرا نا شكيبايی مي كنند. تا جايی که كسی مي گفت اگر اين چند نفر باقی مانده نا منسوب به همسايگان ايران را همانندمولوی كه تركها،رودكی‌كه‌اوزبكها،فارابی كه‌اعراب و ناصر خسرو كه افغان هاونظامی گنجوی كه‌آذربايجان و...به خود نسبت دادند، ديگر همسايگان ايران دزدانه به تاراج ببرنند، عده ای نه تنها دل نگران نمي شوند كه شايدگمان مي كنند جا براي افكارشان باز مي شود .
     در ديگر سوی ميدان نيز وضع بهتر نيست. حتما به جماعتی بر خورده ايد كه در حسرت روزگار هخامنشی و ساسانی داد سخن مي دهند و مجدانه همه ايران بعد از اسلام را سياه و بی دستاورد نشان مي د هند.آنان چنان سخن مي گويند كه گويی با فرو پاشی امپراطوری ساسانی به تعطيلات تاريخی رفته و پس ازده‌پانزده قرن به يكباره از خواب پريده ايم .حتما انچه كه در اين قرنها بوده سراسر سياهی و تباهی است و بايد جوانان خود را ازآن بر حذر داريم. اينان‌شباهت عجبی باآن‌گروه‌دارند.
حكايت ما ناتمام است.
     به جايی ديگر مي رويم. در گوشه ای ديگر روشنفكران و نويسندگاني را مي بينيم كه روزانه هزاران بار به سانسور مي تازند و داد براورده اند كه جای نفس كشيدن براي دگر انديشان نيست. اما همين جماعت در همين ماجرای اخير يعنی فقدان زنده ياد قيصر امين پور چه كردند؟. شما اگر حرفی‌و‌حديثی از اينان شنيديدمن هم شنيده ام. چرا، به اين دليل كه منسوب به آ نان نبود.
     جالب است نه؟ هر سه گروه همانند هم وهمه ما به هم شبيهيم .فارغ از اينكه به كدام مرام و مسلك معتقد باشيم . با تكيه بر قالبهای قلابی خود بخشی از هويت خويش را انكار مي كنيم. و در زمانه فرو ريختن قالبهای بی فرجام ،ما از حصار قالبهای خود در نيامده ايم.
     كدام مردمی همانند ما ميراث خود به پاي تفكرات قالبی خويش روانه مسلخ ميكنند ؟
آيا ماكم هنريم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 2:38  توسط سید ضیاء الدین رضاتوفیقی  | 

 

قبر چهار امام 

 

 

 

شهادت امام جعفر صادق (ع) بر

 

 پیروان راستینش تسلیت باد

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:21  توسط سید ضیاء الدین رضاتوفیقی  | 

  

مولوی
        نویسنده  کتاب ارزشمند " تشیع در مسیر تاریخ " به درستی جدائی سیاسی _ عقیدتی شیعه و سنی را از زمان تصمیم گیری شرکت کنندگان در سقیفه و تثبیت خلافت ابوبکر ، و جدائی فقهی ـ حقوقی این دو مذهب را از زمان پرسش عبدالرحمن بن عوف ،  از امیر المومنین علی ( ع ) ، می داند . یعنی آنگاه که بدست آوردن خلافت برای علی ( ع ) به یک پاسخ مثبت ، اما خلاف عقیده ، وابسته بود ، ولی پاسخ منفی داد . بعد از کشته شدن عمر بن خطاب  مهار شورایی که عمر تشکیل داده بود ، طبق برنامه ، به دست عبدالرحمن افتاد . او از علی (ع ) پرسید اگر خلافت به تو واگذار شود ، به کتاب خدا ، سنت رسول و سیره شیخین ( یعنی ابوبکر و عمر ) عمل خواهی کرد ؟ و علی ( ع ) پاسخ داد : به خدا سوگند این پرسش نیرنگ است ، نه ، به کتاب خدا و سنت رسول و اجتهاد خودم عمل خواهم کرد .  پاسخ مثبت عثمان به همین پرسش ، او را به خلافت رساند و علی (ع ) را حدود 13 سال دیگر خانه نشین کرد ، تا انزوای 25 ساله او تکمیل شود . دوستان برای درستی یا نادرستی نوشته بالا به کتاب تشیع در مسیر تاریخ و اسناد محکم آن ٬ که همه از کتاب های اهل سنت است ٬ مراجعه و بعد در صورتی که موضوع برای آن ها مهم باشد به اصل آن کتاب ها مراجعه کنند . اما احادیث و رویدادهایی مثل حادثه تاریخی غدیر وجود دارند ، که مطلب را به درازا می کشاند و فعلا به آن ها نمی پردازیم . 
        گفتم مولوی نه شیعه بود و نه سنی . یعنی مسلمانی فارغ از این تقسیم بندی بود . به دلیل آثارش . گویی باورهای اسلامی مولوی مربوط به زمانی است که تقسیم شدن مسلمانان به شیعه و سنی آغاز نشده بود . از ابوبکر ، عمر و عایشه به نیکی یاد می کند ،  از علی ( ع ) و برخی از اصحابش نیز تجلیل می کند و حتی نسبت به هیچکدام از آن ها ، آنگونه که عاشقانه از علی ( ع ) تمجید و ستایش می کند ، تکریم نمی کند . تا جائی که در چند شعر می سراید : الله ، مولانا علی . و در مثنوی می گوید که ای علی ! نور تو بر من تابید تا که نورانی شدم ٬ تو افتخار همه پیامبران و اولیائی ٬ دانای اسرار خداوندی  ٬ عالم غیب را دریافتی ٬ شهر علمی ٬ تو تا ابد دروازه ی رحمتی و میزان و ترازوی حق و باطلی  :
را ز  بگشا    ای    علی     مرتضی        ای پس از سوء  القضا حسن  القضا
یا  تو  واگو  آنچه  عقلت  یافته ست        یا  بگویم   آنچه  بر  من  تافته  است
از  تو بر من تافت ، پنهان چون کنی        بی  زبان   چون   ماه  پرتو  می زنی
او  خدو   انداخت   بر   روی     علی     افتخار    هر    نبی    و    هر     ولی
در    شجاعت      شیر    ربانیسنی      در   مروت   خود   که   داند   کیستی
ای  علی که جمله  عقل و  دیده ای     شمه ای    واگو   از   آنچه    دیده ای
باز  گو  دانم  که  این اسرار هو ست     زانکه بی شمشیر کشتن کار  اوست
چشم   تو    ادراک    غیب   آموخته      چشم های     حاضران      بر دوخته
چون   تو  یابی  آن  مدینه ی علم را      چون     شعاعی    آفتاب    حلم   را
باز   باش   ای   باب   رحمت  تا  ابد      بارگاه        ما       له      کفوا    احد
تو    ترازوی       احدخو      بوده ای      بل     زبانه     هر     ترازو     بوده ای
       و بسیاری اشعار دیگر که صفحات زیادی از مثنوی او را زینت داده است . و اکنون چند بیت از شعرهای او را از دیوان شمس تبریزی ، با مقدمه استاد بدیع الزمان فروزانفر ، جلد دوم ، نشر ثالث ، چاپ چهارم ، تهران 1384 نقل می کنم ، که در آن ها غلو او از شیعه غالی هم پر رنگ تر است  :
ای   شاه   شاهان   جهان  ،  الله  مولانا   علی
 ای   نور   چشم  عاشقان  ،  الله  مولانا   علی
حمد  است   گفتن  نام  تو   ای  نور  فرخ نام تو
 خورشید  و  مه  هندوی  تو   الله  مولانا   علی
موسی عمران در غمت بنشسته بد در کوه طور
  داوود   می خواندت    زبور    الله   مولانا  علی
قاضی   و  شیخ  و  محتسب  دارد  به  دل بغض
 علی   هر سه شدند از دین بری الله مولانا علی
شاهم علی  مرتضی  بعدش  حسن  نجم  سما
   خوانم     حسین     کربلا    الله    مولانا   علی
        اسم همه ائمه شیعی در این شعر هست  . دو شعر دیگر در دنباله این شعر هست که ردیف آن ها ، الله مولانا علی است . 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 23:17  توسط سید ضیاء الدین رضاتوفیقی  | 

 

گفتی غزل بگو چه بگویم؟مجال کو؟   شیرین من،برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل ولی        گیرم هوای پر زدنم هست بال کو ؟

      هر انسانی بمیرد ٬ از گردونه ی این کره ی خاکی ٬ پاره ای از انسانیت   کنده می شود . اما او از یک پاره بیشتر بود ٬ تنها دلش هزار پاره بود .  عمری کوتاه و پر بار ٬ و آثاری ماندگار . چه زود پیر شد و پرواز کرد . او عاشق بود ٬ هم از این روی شاعر مردم و سروده های عاشقانه  . با درد و رنج مردم آمیخت ٬ و بیش از این جانش در قفس تن تاب ماندن نیاورد . روانش شاد .

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 16:37  توسط سید ضیاء الدین رضاتوفیقی  | 

      

     

      عید یعنی باز گشت . به چه چیزی ؟ در میان همه اقوام و ملت ها و ادیان عید بوده وهست . راستی عید یعنی بازگشت به چه چیزی ؟  به قول میرچا الیاده عید در همه جا به معنای از خود متعارف و معمولی و روز مره بیرون آمدن است . فرار از زمان فرساینده و  بازگشت و پیوند با زمان ازلی یا زمان بی زمانی است . زمانی که گویی ما در ژرفای وجودمان با آن اشنایی داریم و در آن بیماری ، گرفتاری ، فقر و مرگ نیست ، سراسر شادی و شادابی ، طرب و طراوت ، سلامت و جوانی و جاودانگی ست . به نوروز خودمان نگاه کنید ، خانه تکانی ، لباس نو ، سفره هفت سین ، دید و باز دید ، جشن و شادی و بالاخره آدابی غیر از آداب معمول . این سرور و شادی پیوند با عالم مینوی و جاودانگی ست .
 
ای  خدا ای  قادر  بی چند  و  چون        واقفی   بر  حال   بیرون  و  درون
ای  خدا  ای   فضل  تو  حاجت  روا        با  تو   یاد   هیچ   کس   نبود  روا
این  قدر  ارشاد ، تو    بخشیده ای        تا  بدین  بس عیب ما  پوشیده ای
قطره ی دانش که بخشیدی ز پیش        متصل  گردان  به  دریاهای خویش

ذکرهای سفارش شده در این روز :


1 _ تهلیل : لا اله الا الله
2 _ تسبیح : سبحان الله
3 _ تحمبد : الحمدلله
4 _ تکبیر : الله اکبر       
                                    عید بر شما مبارک
                
                                    

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 15:59  توسط سید ضیاء الدین رضاتوفیقی  | 

 

       اخیرا در یکی از سایت ها خواندم که آیت الله مهدوی کنی به سریال های بعد از افطار انتقاد کرد که در آنها عشق هست و موحب انحراف و مردم نگاه نکنند . چه می شود گفت ؟ برخی از فقها چنین نظری دارند . گر چه هر دینی بدون فقه پا بر جا نمی ماند ٬ اما بلاخره دین صرفا فقیهانه همین است . تازه سریال اغما که همه اش فقیهانه ست و بسیاری از حرف های عرفا را از زبان الیاس یا شیطان بیان می کند که یعنی عرفا شیطانند و تاکید صرف بر فقه و رساله عملیه می کند تا بینندگان را به این نتیجه برساند که تنها راه رستگاری ٬ فقه منهای سایر معارف دینی است . سریال میوه ممنوعه هم که عشق را با انتخاب نقش ها و سیر داستان ، به تمسخر گرفته و تا اینجای قصه موجب تباهی حاج فتوحی ، فروپاشی خانواده اش و ابزار شدن هستی است . جالب تر از همه شعر متعارض آخر هر قسمته . در یک بیت میگه : وقتی که عشق آخر ، تصمیم شو بگیره ، کاری نداره زوده ، یا حتی خیلی دیره . این یعنی عشق اختیاری نیست و زمان هم نداره . این حرف درستی است . اما این تعارض که : هفتاد سال عبادت ، یک شب به باد میره ، چگونه حل میشه ؟ و بالا تر از اون میگه : عاشق نباشه آدم ، حتی خدا غریبه . این هم حرف بی ربطی نیست . اما اگر نویسندگان و کار گردان می خواستند عشق را به تصویر بکشند چرا تناسب سنی را رعایت نکردند تا موجب مضحکه بینندگان نشه ؟ موضوع شیخ صنعان مناسب خواصه نه عامه مردم . عامه چنین عشقی را محکوم می کنند .بگذریم و از روح عارف عاشق بزرگ ، مولوی مدد بگیریم :


مرده  بدم زنده شدم  ،  گریه  بدم  خنده  شدم      دولت  عشق  آمد و من  دولت پاینده شدم
گفت  که دیوانه  نه ای  ،  لایق این خانه  نه ای      رفتم و دیوانه شدم ، سلسله بندنده شدم
گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته  نه ای     پیش رخ زنده کنش ٬ کشته و افکنده شدم
گفت که  شیخی  و  سری ٬  پیشرو  و  راهبری     شیخ  نیم ٬ پیش  نیم ٬ امر  ترا  بنده شدم
گفت  که  با  بال و  پری  ٬   من  پر و بالت  ندهم     در هوس بال و پرش ٬ بی  پر  پرکنده شدم
زهره  بدم  ماه  شدم   ٬  چرخ  دو  صد تاه شدم     یوسف بودم ٬ ز کنون ، یوسف زاینده شدم

دل   من   رای   تو   دارد    سر    سودای    تو    دارد          رخ  فرسوده   زردم   غم  صفرای  تو  دارد

اگرم  در نگشائی  ز ره بام بر آیم  ز دو صد دام در آیم           چکنم   آهوی  جانم   سر صحرای  تو دارد
گل   صد   برگ   به  پیش  تو  فرو   ریخت  ز   خجلت           که گمان برد که او هم  رخ رعنای  تو  دارد
هله چون دوست به دستی همه جا ، جای نشستی          خنک آن بی خبری کو خبر از جای تو دارد


یار  مرا ، غار  مرا   ،   عشق  جگر  خوار  مرا         یار توئی ، غار توئی ، خواجه نگهدار مرا
نوح توئی  ،  روح توئی  ،  فاتح و مفتوح توئی        سینه  مشروح  توئی  ،  بر در اسرار مرا
نور توئی  ،  سور توئی  ،  دولت منصور توئی        مرغ که طور توئی  ، خسته به منقار مرا
دانه توئی ، دام توئی ، باده توئی ، جام توئی        پخته توئی ، خام توئی ، خام بمگذار مرا 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 15:18  توسط سید ضیاء الدین رضاتوفیقی  | 

سلام بر آنانیکه گوشی برای شنیدن حرفهای دیگران دارند و دلی برای دریافت حقیقت

عاقلان نفطه ی پرگار وجودند ولی   عشق داند که در این دایره سرگردانند

دغدغه ی هستی و حقیقت وجود و راز آفرینش ٬ دغدغه ی انسان و رنجها و غمها و شادیهایش ٬ دغدغه ی دین و حقیقت پرستش و غیب و عالم مینوی و قدسی ٬ دغدغه ی گذشته و تاریخ و تمدن بشری ٬ دغدغه ی مناسبات حاکم بر جامعه ی جهانی امروز ٬ دغدغه ی آینده و انجام تاریخ ٬ دغدغه ی دانستن و فهمیدن ٬ آگاهی ٬ خودآگاهی و دل آگاهی ٬ دغدغه ی آزادی از اسارت چهار زندانی که دکتر شریعتی گفته است و نیز هر نوع زندانی دیگر ٬ دغدغه ی عدالت و برابری حقوق انسانی و عدالت اقتصادی ٬ دغدغه ی زندگی وحقیقت زندگی و دوست داشتن و زیبایی و بالاتر از همه عشق و عشق و عشق...

و اینهاست دغدغه های بزرگی که به گمان من بشریت همیشه با خود به همراه داشته است.گمان نمی کنید که اگر بر فرض محال همه ی آدمهای روی زمین عاشق بودند ٬ همه ی این دغدغه ها به کنار می رفت و بشریت به آرامش می رسید؟اگر انسانها همدیگر را دوست داشتند و از خود فراتر می رفتند و خودخواهی بیمار گونه ٬ به فداکاری و ایثار و از خودگذشتگی و همکاری بدل می شد ٬ اگر انسانها  با جهان هستی و با طبیعت و با چشمه و صبح و سحر و ستاره و با پرندگان و حیوانات و سنگ و کوه و ... رابطه ای صلح آمیز داشتند ٬ آیا دشمنی ها و کینه توزی ها ٬ انتقام ها و تجاوزها به حقوق انسانی ٬ جنگها و آدمکشی ها رخت بر نمی بست؟

می دانم ! می دانم که خواهید گفت اتوپیایی ٬رمانتیک و آرمانی است.اما آیا بدون آرمانهای متعالی می توان انسان بود؟

شما چه دغدغه ای دارید؟و چه راهی برای رفع دغدغه هاتان؟هر چند راهی که می گویید با واقعیت ها سازگار نباشد؟

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 1:11  توسط سید ضیاء الدین رضاتوفیقی  |