تبليغاتX
نسیم سحری
فرهنگی ، اجتماعی ، سیاسی و اقتصادی
      هیچ ملتی در برابر دولت برآمده از رای و خواست اکثریت آن ملت بر نمی خیزد . هیچ دولتی ، ملتی را که او را برای به دست گرفتن قدرت برگزیده است  سرکوب نمی کند ، رسانه ها را سانسور نمی کند ، فعالین سیاسی و روزنامه نگاران را به زندان نمی اندازد . احزاب را به محاق فراموشی نمی برد ، سایت ها را فیلتر نمی کند ، فضای فوق امنیتی به وجود نمی آورد . چرا که پشتوانه ی ملی و اعتماد به نفس دارد .

     برخی ها گمان می کنند که بحران فعلی ایران ، ناشی از شکاف میان گروه های و شخصیت های حاکم است . در واقع این برداشت ، حاصل نگاه اشتباهی است که ناشی از ناآگاهی از جامعه شناسی سیاسی و تغییرات اجتماعی است .

     دقیقا قضیه برعکس است . یعنی شکاف بین شخصیت ها و قشر حاکم ، متاثر از خواست و مطالبات مردم و تضاد آن با سیاست های دولت است . این لایه ی نازک شده ی حاکمیت است که متاثر از خواست اقشار و اصناف گوناگون مردم ایران گرفتار شکاف و اختلاف شده است .

     اگر چنین شکافی بین دولت و ملت نبود ، نه قشر حاکم نازک و نازک تر می شد ، نه اختلاف در سطوح بالا به وجود می آمد . نسبت دادن نارضایتی ها به خارج از کشور نیز تحلیل درستی نیست . اگر میان دولت و ملت شکاف نباشد ، کشورهای خارجی زمینه ی دخالت پیدا نمی کنند . بدیهی ست هنگامی که شکاف ملت _ دولت آشکار شد و بحران گسترش یافت ، کشورهای خارجی نیز زمینه ی دخالت در جهت منافع خود را می یابند . اگر توفیقی بود در پست بعدی این مطلب را بیشتر توضیح خواهم داد .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 4:42  توسط سید ضیاء الدین رضاتوفیقی  | 

     همواره معتقد بودم و هستم که در همه حال باید به خدای بزرگ تکیه کرد و از مردم نباید جدا شد . در اکثر مواقع خدا با مردم ٬ و مردم با خدا هستند . به هیچ قیمتی و به هیچکس و تحت هیچ شرایطی نباید مردم را فروخت و به آرمان های ملت خیانت کرد . سرانجام ملت است که می ماند و از ازل خدا بود و تا ابد خدا هست .

     کسانیکه به کشورهای خارجی چشم دوخته اند ، چه اقتدار گرایان که به روسیه و چین تکیه کرده اند و چه برخی از مخالفان آن ها که به کمک اروپا و آمریکا امیدوارند ، تلاش بیهوده می کنند . کشورهای خارجی به دنبال منافع خود هستند . منافع آن ها اقتضا می کند که در ایران ثبات باشد تا صدور نفت با مشکل مواجه نشود .

    اروپا و آمریکا منتظرند تا ببینند مردم قوی ترند یا اقتدارگرایان . البته فرصت مناسبی به دست آوردند تا از ایران در مسائل مختلف ، از جمله مسائل خاورمیانه و انرژی هسته ای امتیاز بگیرند . اقتدارگرایان هم با توجه به از دست دادن مشروعیت مردمی و احساس خطر از دست دادن قدرت آماده ی هر گونه امتیازی هستند .

     اگر اقتدارگرایان بتوانند نظر اروپا و آمریکا را با دادن امتیازهای لازم به دست آورند ، با  امواج پر حجمی ازتبلیغات ، اعم از اعتراف گیری و افشاگری های دروغین و سندسازی های وابستگی شخصیت های سیاسی اصلاح طلب به بیگانگان و کوس خنثی سازی انقلاب مخلمین ... ، تسویه حسابی سنگین تر از این ایام با مردم و فعالین سیاسی و فرهنگی و هنری و احزاب خواهند کرد و دست به سرکوب شدید و خونریزی بسیار خواهند زد .

     البته موانع بسیاری برای انجام این اقدامات دارند که مهمتر از همه دست خدا و قدرت مردم است . همچنین علیرغم سانسور شدید ، انتقال اخبار و رویدادها به افکار عمومی نیز مانع بزرگی بر سر راه آن هاست و بسیار بعید است که بتوانند در این کار موفق شوند . اگر هم بر فرض محال در این کار موفقیتی مقطعی به دست آورند ، کوتاه مدت بوده و دوام ندارد .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 4:27  توسط سید ضیاء الدین رضاتوفیقی  | 

     در جنبش امروزین ، که در تداوم خیزش های یکصدساله ی اخیر ملت ایران است ، اکثریت مردم نه تنها می دانند که چه نمی خواهند ، بلکه به روشنی می دانند که چه می خواهند . خواست روشن و آشکار اکثریت ملت ایران آزادی و دمکراسی است .

     بدیهی ست که دمکراسی به معنای ضدیت با دین نیست . بخش زیادی از معترضین به وضع موجود و حاکمیت جناحی که به رای مردم اعتقاد ندارد و از دین استفاده ی ابزاری کرده و می کند ، بر این باورند که جناح حاکم علاوه بر اینکه در پی نابودی جمهور و جمهوریت است ، با عملکرد اقتدارگریانه ی ، ستمگرانه و استبدادی خود ریشه ی دین و دینداری را نیز مورد تهدید قرار داده است .

        در انقلاب 57 قرار بود علی وار حکومت شود ، قرار بود مردم بر سرنوشت خویش حاکم باشند ، قرار بود که همه در برابر قانون مساوی باشند ، قرار بود قصاص قبل از جنایت نشود ، قرار بود آزادی بیان و قلم و اجتماعات و راهپیمایی اعتراض آمیز و آزادی احزاب و سندیکاها و اتحادیه ها وجود داشته باشد . قرار بود انسان به عنوان خلیفه ی خدا در روی زمین از کرامتی بالاتر از انسان غربی برخوردار باشد . قرار بود آزادی و عدالت با هم جمع شود ، شعار نه شرقی ، نه غربی ، به معنای نفی دیکتاتوری شرق کمونیستی ( یا دیکتاتوری فاشیستی ) و سرمایه داری افسار گسیخته ی و شکاف طبقاتی غربی بود .

     قرار بود تفکیک قوا باشد ، آزادی انتخابات باشد ، کشور با شوراهای منتخب مردم اداره شود ، نمایندگان مجلس منتخب واقعی مردم ، در انتخاباتی آزاد ، رقابتی و سالم انتخاب شوند تا شجاعت دفاع از حقوق ملت را در برابر دولت و کشورهای خارجی داشته باشند ، مجلس مثل زمان مجلس ششم رضا شاه و مجالس بعد از آن فرمایشی نباشد ، رئیس جمهور یا هر مقام دیگری متکی بر رای اکثریت ملت و دارای مشروعیت و مقبولیت مردمی باشد و نه تنها با رای مردم به قدرت برسد ، بلکه مهم تر از آن با رای مردم بر کنار شود . قرار بود قوه ی قضائیه مستقل باشد و حافظ جان و مال و ناموس و امنیت مردم باشد ، قرار بود آرمان های بزرگ بشری زمینه ی بروز و ظهور و تحقق پیدا کند .

     حکومت موظف به اجرا و رعایت عهد و پیمانهایی ست که با مردم بسته است و اگر رعایت نکند و بد عهدی کند ، خود به خود معزول و اجازه ی تصرف در قدرت و اعمال آن را ندارد . این ملت و جوانان آن در سال های 56 و 57 و پیش و بعد از آن فداکاری کردند و بسیاری از بهترین جوانان ما جان خویش را خالصانه در این راه فدا کردند .

     اقتدارگرایان چه گمان کردند ؟ هنوز تعداد زیادی از نسل انقلاب زنده اند ، هنوز کسانی که در جنگ 8 ساله تحمیلی تا سر حد شهادت پیش رفتند و به آرمان های دینی و انسانی عشق می ورزند زنده اند . نسل جوان امروز نیز به سرعت دانش سیاسی خود را بالا برده و می برد و آماده ی فداکاری است . اقتدار گرایان خیال خام نپروند و خواب آشفته نبینند . گمان نکنند که نسل انقلاب یا نسل جدید ترسو و بزدل است و از تهدید می ترسد ، اگر تا کنون ملاحظه ای بوده ، ملاحظه ی مصالح کشور بوده ، اما اقتدارگرایان مصالح دین و دنیا و آخرت خود و کشور و مردم را نادیده گرفتید .

      شک دارم که این جناح ثروت اندوز و قدرت پرست سر عقل بیاید و راه صلاح و اصلاح را در پیش بگیرد . به اعتقاد من از یکطرف اقتدارگرایان راه بی بازگشتی را در پیش گرفتند و حاضر به اعتراف و بازگشت از خطاهای خود نیستند ، و از طرف دیگر ملت نیز راه بی بازگشتی را در پیش گرفته است . در این صورت راهی برای آشتی ملی به ذهن نمی رسد . راهی برای ایجاد اعتماد در مردم و مشروعیت از دست رفته سراغ نمی رود . اگر هم راهی  هست ، من آن راه و روش را نمی شناسم .

     کشتن ، زندانی کردن فعالین سیاسی و روشنفکران و روزنامه نگاران ، اعتراف گیرهای مضحک ، تبلیغات دروغ ، نسبت دادن اعتراضات مردم به اروپا و آمریکا که دنبال منافع خودشان هستند ، بستن روزنامه ها و سایت های خبری ،  وارونه نشان دادن واقعیت ها در تبلیغاتی که نزدیک ترین افراد وابسته به اقتدارگرایان هم در آن شک دارند و اکثریت مردم به آن می خندند و در یک جمله به قولی : فوق امنیتی کردن فضای سیاسی ،  راه نیست ، بیراهه ست . سیاست مشت آهنین نیز در کوتاه مدت کار آمدی دارد ، اما در نهایت باد کشتن و طوفان درو کردن است .

     در شرایط فعلی شکاف ٬ تنها شکاف میان اصلاح طلبان آزادیخواه و جناح حاکم نیست ، بلکه شکاف میان جناح حاکم بسیار عمیق شده است . وانگهی بخش زیادی از روحانیون و مراجع تقلید و متدینین و هنرمندان و اصحاب فرهنگ و زنان و دانشجویان و معلمان و کارگران و کسبه و بازاریان ... جناح حاکم را قبول ندارند و فریاد اعتراضاشان باید به گوش آن ها رسیده باشد .

     دولت های اروپایی و آمریکا هم ، نه از سر دلسوزی برای ملت ایران و یا رعایت نشدن حقوق بشر ، بلکه تحت تاثیر افکار عمومی ملت های خود ، علیه جناح حاکم موضع گرفتند . آخرین موضع آن ها در کنفرانس سران هفت کشور صنعتی در ایتالیا بود . اگر چه آن ها برای منافع خود معامله می کنند و شاید با گرفتن امتیاز با این جناح کنار هم بیایند ، اما بالاخره مشروعیت بین المللی نیز خود در جهان امروز امر مهمی ست که به ضعف و انزوای یک کشور خواهد انجامید .

     نتیجه اینکه مردم ساختار شکنی نکردند ، جناح حاکم خود ، مخصوصا از مجلس ششم به بعد ، با عبور از قانون اساسی ، ساختار شکنی را آغاز کرد . اینک از مردم انتظار دارند که ساختار شکنی نکنند . مردم آزادی همه جانبه و دمکراسی و مردم سالاری واقعی می خواهند . آیا جناح حاکم ظرفیت پذیرش این خواست به حق و قانونی مردم را دارد ؟ آیا از غرور و مستی قدرت می تواند خود را برهاند و به دامان مردم بازگردد ؟ گمان نمی کنم . و اگر نتواند و بر نظر و عمل ناصواب خود اصرار ورزد ، جواب آن با امام علی ( ع ) است که : من استبد برایه فهو هلک = کسی که بر نظر خود اصرار ورزد هلاک می شود .  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 4:1  توسط سید ضیاء الدین رضاتوفیقی  | 

     سلام دوستان عزیزم . دستم را به دستور پزشک گچ گرفته بودند و نمی تونستم بنویسم . از دوستان عزیزی که حضوری و تلفنی یا در این وبلاگ به عیادت اومدند یا همدردی کردند یا کامنت محبت آمیز گذاشتند متشکرم .

     روز 24 خرداد ماه در جلسه ی تقدیر و تشکر از اعضای ستاد میر حسین موسوی ، در شهر یاسوج ، در ساختمان استیجاری حزب جبهه ی مشارکت ، خیابان سردار جنگل جنوبی شرکت کردم . جلسه تمام شد . اومدیم پایین و توی پیاده رو بودیم . جوان ها شعار دادند و بعد توی خیابان مواجه با نیروی انتظامی شدیم . نیروهای نظامی و انتظامی و لباس شخصی ها اطلاعاتی داشته و آمادگی قبلی داشتند .

     برخورد نیروی انتظامی خوب بود . توصیه می کردند که پراکنده بشید . ناگهان چند ردیف موتور سوار ، پشت سر هم ، مستقیم سوار جمعیت شدند . و بالاخره گذشت آنچه گذشت . بیش از ۲۰ نفر از بچه ها دستگیر شدند و به نیروی انتظامی برده شده و هیچکدام را اذیت نکرده و کتک نزدند و به تدریج آزاد شدند . تنها مرا لباس شخصی ها دستگیر کردند و با خودروی یکی از نهادهای حکومتی به یکی از پایگاههای همان نهاد صاحب خودرو بردند . وسط راه با بی سیم چند بار اطلاع می دادند که : عامل اصلی را دستگیر کردیم . من هم می گفتم عمل چیست که من عامل اصلی اش باشم ؟

     خلاصه کنم . وارد پایگاه شدند و با توپ و تشر گفتند برو اونجا وایسا ! ده دقیقه ای توی حیاط سرپا ایستاده بودم . ناگهان دو نفر لباس شخصی اومدند دوبازویم را گرفتند و با سرعت بردند و انداختند توی ورودی یک ساختمان که طول و عرضش حدودا یک متر در یک متر و نیم بود و در را از پشت بستند .

     شاید دو یا سه دقیقه گذشت که یکی از لباس شخصی ها در را با عصبانیت باز کرد و شروع کرد به زدن . با باطوم و لگد . نمی دونم چند بار این کار تکرار شد و نمی دونم چقدر زمان گذشت . فقط می دونم که دیگر دردی احساس نمی کردم جز بازوی چپم و قفسه ی سینه ام . آخه من دو بار عمل بسته ی قلب ( آنژیو پلاستی ) انجام داده بودم ،  ضاربین کاملا مرا می شناختند و از سابقه ی بیماری من آگاه بودند ، اما من آن ها را نمی شناختم . سرانجام یکی از آن ها با داد و فریاد گفت بیا بیرون ! آب بزن به سر و صورتت !

     اومدم بیرون . شیر آبی بود . کمی آب به سر و صورتم زدم و کمی هم با کف دست آب خوردم . درد قفسه ی سینه و بازوی چپم ( احتمالا بازوی چپم را ناخودآگاه سپر باطوم می کردم چون بیش از همه جا ضربه دیده بود ) به شدت درد داشتند . کمی بی حال بودم اما خودم را سرپا نگهداشتم. یکی از آن ها موبایلم را که قبلا گرفته بودند ، به دیگری نشان داد و چیزی به او گفت . فهمیدم منظورش این بود که محتوای موبایل را تخلیه و ثبت کردیم . البته چیزی جز شماره تلفن دوستان در موبایل من نبود .

     یکی از لباس شخصی ها که بیشترین ضربات را زده بود ، شروع کرد به فحاشی به آقای خاتمی و موسوی . الفاظ رکیک و فحشهای چارواداری . قلم و کاغذی در آورد و گفت بگو همراهان و همدستانت کی بودند ؟ گفتم : کدوم همراه ، کدوم همدست ؟ کلتش را کشید و گفت به خدا قسم همینجا می کشمت ! من نگاهی به چهره ی مسخ شده و قیافه ی حقیرش کردم و چیزی نگفتم . سه بار این ماجرا در حیاط این پایگاه ، در حالی که کنار لوله ی آب نشسته بودم ، تکرار شد . خدا را گواه می گیرم که راضی بودم به قلبم شلیک کند . و اکنون نیز آماده کشته شدن در راهی هستم که از نظر دینی و انسانی با ذره ذره ی وجودم آن را حق می دانم .

       بعد که طرفی از کتک و فحش و تهدید نبستند ، پرسید اسمت چیه ؟ نگاهش کردم و پاسخ ندادم . دو باره با فریاد پرسید . گفتم یعنی شما مرا نمی شناسید ؟ ( همانطور که گفتم در مسیر راه چند بار با بی سیم اطلاع می دادند که عامل اصلی را گرفتیم . البته من مثل هر ایرانی دیگری ٬ تنها یک شهروندی  هستم ) . گفت : نه . از کجا بشناسم ؟ مگه تو تا حالا منو دیدی ؟ گفتم : نه . گفت : خب ما هم تا حالا شما را ندیدیم . با اینکه می دونستم که می شناسند ، گفتم : رضاتوفیقی . گفت اها ! شما که فلان و فلان مسئولیت را داشتید ؟ دیگه چیزی نگفتم . 

     از اینجا به بعد طوری حرف می زدند که یعنی ما شما را نمی شناختیم . بعد فردی که بیشترین باطوم ها را زده بود و سه بار به سمت من کلت کشیده بود ٬ من را سوار ماشینی کرد و تحویل اداره ی کل اطلاعات استان داد و رسید کتبی دریافت کرد . بچه های اطلاعات مرا به اطاقی بردند و لیوانی آب آوردند . درد شدیدی از ناحیه ی دست چپ و قفسه ی سینه تحمل می کردم . معاون مدیر کل اطلاعات استان و یکی از کارشناسانشان وارد اطاق شدند و چند دقیقه بعد مدیر کل اطلاعات نیز وارد شد . اظهار تاسف کردند و گفتند باید شما را به بیمارستان ببریم . گفتم متشکرم . مرا به خانه ام ببرید . از آنجا می روم به بیمارستان . و آن ها این کار را کردند .

     بعدش هم بیمارستان و نوار قلب و فشار خون و قرص تی ان جی و عکسبرداری از اعضای آسیب دیده . ساعت 3 نیمه شب از درد تمام اعضا ، بخصوص بازو ، از خواب بیدار شدم و تا صبح نتوانستم بخوابم . فردای آن روز هم مراجعه به اورتوپد و گچ بستن دست و قرص و پماد و داروهای لازم .

     الان کاملا خوبم . بهتر از گذشته . احساس سبکی و جوانی و نشاط و سرزندگی می کنم . در تحلیل وقایع گذشته بزودی خواهم نوشت .

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 13:46  توسط سید ضیاء الدین رضاتوفیقی  |