یکی از حقوق بنیادیٍ انسان ها ، حقوقی است که بر حکومت دارند . بخش زیادی از تعیین حق و وضع حقوق ٬ همانا تعیین حدود حکومت نسبت به اعمال حاکمیت بر مردم است . آیا حکومت می تواند از حقوق دینی و عرفی و انسانی کسانی که بر آن ها حکومت می کند ، تجاوز کند ؟ بحث ما ناظر بر وقایعٍ تاریخٍ زندگی اجتماعی انسان نیست ، بلکه بحثی نظری ست که می تواند مبنای عمل امروز قرار گیرد .
فقط یکی از حقوق مردم را در اینجا مطرح می کنم و به سایر حقوق آن ها نمی پردازم . آیا یکی از حقوق مردم نسبت به حکومت آزادی نیست ؟ البته که آزادی هم حد و حدودی دارد . اما این حدود ٬ حداکثر ٬ فراتر از احکام شرعی مبتنی بر اجماع نسبی دین شناسان و عقل جمعی و عرف اجتماعی نیست . قانون اساسی ما بر اساس همین سه منبع ( شرع ، عقل و عرف ) تدوین شده است .
آیا آزادی دین ، اندیشه ، آزادی انتخابات ، مطبوعات و بیان و قلم ، احزاب و اتحادیه ها و سندیکاها و انجمن ها ، آزادی اجتماعات و راهپیمایی ها ( در اعتراض به سیاست ها و عمکردهای دولت ها ) ، در قانون اساسی نیامده است ؟ آیا دولت موظف نیست همه ی این آزادی های مصرح در قانون اساسی را به مردم بدهد ؟ آیا مردم وظیفه ندارند حقوق خود را در حوزه ی سیاسی مطالبه کنند ؟ آیا وقت آن نرسیده که با عمق جان بدانیم که " حق گرفتنی ست نه دادنی " ؟ و برای گرفتن حق خود از تئوری به عمل سیاسی اجتماعی بپردازیم ؟
صادق محصولی که در سال 68 هیچ سرمایه ای نداشت و به گفته ی خودش ، تا سه سال پیش سرمایه اش به 50 میلیارد ٬ و به نوشته ی برخی روزنامه ها درآمد سه سال اخیرش 160 میلیارد تومان است ، بوسیله ی دولت عدالت محور به مجلس معرفی و با 138 رای وزیر کشور شد . گویا منظور از حاکمیت مستضعفین در نظر دولتی که رسالت عمل به آرمان های اصلی انقلاب را شعار می دهد همین است .
کسی با سرمایه ی مشروع و کسب درآمد و سرمایه گذاری مخالف نیست ، اما اصل از کجا آورده ای ، شعار خوبی بود در دهه ی اول انقلاب . مخصوصا اگر قرار باشد کسی در سمت وزیر ، آن هم وزیر کشور منصوب و انتخاب شود و چنین سرمایه ای داشته باشد ، حق مردم است که بدانند از کجا آورده است ؟ معنای شعار عدالت طلبی دولت و اصولگرایی مجلس این بود ؟
من خود حاضر و شاهد و ناظر کنگره ی اخیر سازمان مجاهدین انقلاب ، از آغاز تا پایان بودم و مطلقا تغییری در مرامنامه ی این سازمان به وجود نیامده و این مرامنامه کماکان همان مرامنامه ی 17 سال پیش است . اصولا مرامنامه ی صاحبان مرام کم تغییر می کند . اکنون که به دروغ بودن خبر واقف شدید فقط به تیتر خبر کسانی که خبرگزاری فارس با آن ها در این مورد مصاحبه کرد ، بنگرید :
" واكنش فومني به حذف ولايت و امامت در مرامنامه يك گروه دوم خردادي:
انكار كنندگان امامت و ولايت مسلمان نيستند . ( مهدی عباسی مهر ) دبير دفتر تحكيم وحدت در گفتگو با فارس : عنوان «اسلامي» هم از پسوند سازمان مجاهدين حذف خواهد شد . ( البته این را هم بگویم که امروزه گروه های زیادی از دانشجویان عنوان دفتر تحکیم وحدت را یدک می کشند ) . خبرگزاري فارس : ( زاهدی ) دبير شوراي تبيين مواضع بسيج دانشجويي دانشگاههاي تهران بزرگ گفت : سازمان مجاهدين انقلاب با حذف امامت و ولايت از مرامنامه خود ، پا در پاي گروهك نهضت آزادي گذاشت .
خبرگزاري فارس : ( طوسی ) دبير سياسي اتحاديه انجمنهاي اسلامي دانشجويان مستقل تأكيد كرد: سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي نيز همان راهي را ميرود كه سازمان مجاهدين خلق رفت . خبرگزاري فارس : (مجید مجیری ) دبير سياسي اتحاديه جامعه اسلامي دانشجويان با بيان اينكه سازمان مجاهدين وصله ناجوري براي انقلاب بود، اظهار داشت: بايد پسوند انقلاب اسلامي از عنوان اين سازمان برداشتهشود . "
مطلب را به درازا نکشم ، منکر اشتباه رسانه ها نیستم اما همینقدر می پرسم که چرا پس از سه ماه از برگزاری کنگره ی یاد شده و با نزدیک شدن به انتخابات ریاست جمهوری خبرهای دروغی از این دست که فراوان و جهت دار هم هستند ، با حجم گسترده پراکنده می شوند ؟ و چرا تکذیبیه های چنین خبرهایی درج و چاپ نمی شوند ؟
1 _ کسانیکه این ساختار سیاسی و حقوقی را بهترین حکومت دنیا ، ایران را آزاد ترین کشور جهان ، این نحوه حکومت را تنها شیوه ی درست حکومت اسلامی می دانند و ایران را کشور امام زمان ( عج ) دانسته و مجلس و دولتش را مورد تایید امام قائم معرفی می کنند و هر نوع مخالفت یا انتقادی را در داخل ، عناد و دشمنی و وابستگی و مزدوری و ساختار شکنی قلمداد می کنند . روشن است که چنین دیدگاهی ، شیوه ی عملی به دنبال دارد ، که هدف آن محافظه کاری و حفظ وضع موجوداست با هر روشی .
از جمله ی این روش ها ماجراجویی و تنش آفرینی در سیاست خارجی ، سرکوب و ارعاب و خفقان و تخته قاپو کردن نهادهای مدنی و روزنامه ها و احزاب و برخورد قهر آمیز با نیروهای تحول خواهی مثل روشنفکران و دانشگاهیان و معلمان و کارگران و زنان ... در داخل است . خلاصه اعمال سیاست " مشت آهنین " و " نصر باالرعب " و داغ و درفش و شکستن قلم ها و بریدن زبان ها .
2 _ جمعی از ایرانیان بر این باورند که این حکومت سر تا پا فساد و تباهی و استبداد است و در این ساختار سیاسی و حقوقی ، امکان هیچ تغییری به نفع مردم و در جهت توسعه و بسط آزادی ها و پیشرفت کشور وجود ندارد . این ها تنها راه را بر اندازی می دانند . اما این جمع شیوه های مختلفی را در پیش گرفته اند . دسته ی از این ها معتقد به مقاومت مدنی و تحریم انتخابات ها و اعتصاب و تظاهر به رفتارهایی مخالف با ارزش های این نظام هستند . دسته ی دیگری از این ها به کمک خارجی و از جمله آمریکا دل بسته اند . دسته ی دیگری نیز هستند که به روش سخت و قهر آمیز و مبارزه ی انقلابی معتقدند . بی تفاوت ها را اما نمی شود جزء این گروه به حساب آورد ٬ همانانکه غالبا از توده ی مردم هستند و وابستگی سیاسی _ حزبی ندارند و می گویند سیاست را رها کنید ، فایده ای ندارد ، تا بوده همین بوده ، بگذار زندگی مان را بکنیم ، همه سیاسیون سر و ته یک کرباسند .
3 _ جمع دیگری از ایرانیان ، که به گمان من اکثریت ملت ایران هستند ، به مشی اصلاح طلبانه باور دارند . این ها جمهوری اسلامی ایران را نه بهشت برین و نه سر تا پا فساد و تباهی می دانند . حکومت را برآیند شرایط اجتماعی ، اقتصادی ، فرهنگی و سیاسی داخلی و خارجی می دانند . انقلاب اسلامی را امری اجتناب ناپذیر و خواست اکثریت قریب اتفاق ملت دانسته و از آن دفاع می کنند . فرهنگ اسلامی _ ایرانی را جدایی ناپذیر و ترکیب این دو را هویت ملی ایرانی می دانند . نه اسلام ستیز و نه ملیت ستیزند . اینان ، بر خلاف نگاه سیاه و سفید ، رفتار 30 ساله ی دولت ایران را مجموعه ی اعمال خوب و بد ، اشتباه و صحیح ، خطا و صواب ، دانسته و معتقدند که اشتباهات را باید اصلاح کرد .
اصلاح طلبان بر این باورند که وضع موجود نامطلوب ٬ و براندازی ممکن و مقدور و مطلوب نیست . براندازی زمانی مطلوب است که تمام راههای اصلاح بسته باشد و در شرایط فعلی تمام راه ها بسته نیست . مشکل در عدم شکل گیری نهادهای مدنی و ضعف قدرت مردم به علت عدم سازمان یابی آن ها در نهادهای مدنی است . حکومت قانون هنوز در همه ی عرصه های سیاست و اقتصاد و فرهنگ جریان پیدا نکرده است . پیش نیاز دمکراسی ، حاکمیت قانون است ٬ حتی اگر آن قانون دمکراتیک نباشد ٬ قانونی که حاکمان ناگزیر از پایبندی به آن باشند . دولت و نهادهای حکومتی غالبا پایبند قانون اساسی نیستند . نخست باید آنان را و حتی خود مردم را وادار به تن دادن به قانون کرد .
پس از پایبندی همگان به قانون ٬ اگر اشکالی در قوانین و نظام حقوقی هست ، باید به اصلاح آن پرداخت . انقلاب قهر آمیز ، پس از شکست رویکرد مارکسیستی از گفتمان جهانی امروز به حاشیه رانده شد . انقلاب یک رویداد غیر قابل پیش بینی است که ممکن است به نتایج اسفباری منجر شود . اما اصلاحات یک دگرگونی قابل پیش بینی است که در آن مردم نه تنها می دانند که چه نمی خواهند بلکه می دانند که چه میخواهند .
جنبش اصلاحات فعلی ، که آقای خاتمی اکنون مشغول تبیین تئوریک مبانی آن است ، با صدای رسا به همگان گفته است که : وابستگی ، استبداد و عقب ماندگی و بی دینی را نمی خواهیم ، استقلال ، آزادی ، پیشرفت و معنویت و اخلاق را می خواهیم . من هنوز به رویکرد اصلاح طلبانه معتقد و امیدوارم .
شرط سنی حداقل ۴۰ و حداکثر ۷۵ سال به تصویب رسید . تازه این خوان ٬ جزء هفت خوان پیش بینی شده ی قبلی نبود که خاتمی برای رئیس جمهور شدن باید از آن ها بگذرد .
نماينده تبريز خاطرنشان كرد: با اين كه پيشنهادم براي شرط سني حداكثر 65 سال تمام كانديداهاي انتخابات رياست جمهوري چاپ شده بود اما به دليل آن ممكن بود از آن برداشت هاي خاصي باشد در جلسه قبلي مجلس مطرح نكردم. فرهنگي ادامه داد: البته از نظر آئين نامه داخلي مجلس، چون اين پيشنهاد الحاقي است در جلسه آينده به شرط آن كه از آن برداشت خاصي نباشد قابل طرح و بررسي نمايندگان است... "
تصویب چنین پیشنهادی در مجلس شورای اسلامی هیچ معنایی جز جلوگیری از کاندیداتوری سید محمد خاتمی در انتخابات ریاست جمهوری سال 88 ندارد . امیدوارم پیشنهاد نماینده ی تبریز در مجلس طرح نشود و اگر طرح شود به تصویب نرسد .
ظاهرا رقبای محافظه کار خاتمی از محبوبیت خاتمی در افکار عمومی مردم ایران وحشت زده شده اند و راهی جز مصوبه ای قانونی مبنی بر تعیین شرایطی سنی ٬ که خاتمی دارای آن نباشد ٬ ندارند . سن سید محمد خاتمی 65 سال و جند ماه است . و پیشنهاد نماینده ی تبریز دقیقا 65 سال سن برای کاندیداتوری ریاست جمهوری ایران است . در شرایطی که امید اکثریت مردم ایران به کاندیداتوری خاتمی و ایجاد تغییر و تداوم اصلاحات است ٬ از رسانه ها و بخصوص وبلاگ نویس ها انتظار می رود به چنین پیشنهادی اعتراض کنند .
بی شک محافظه کاران و نو محافظه کاران ایرانیٍ حاکم ، هر چه هم انکار کنند ، از شکست مک کین و جمهوری خواهان ناراحت و اصلاح طلبان از پیروزی اوباما و دمکرات ها خوشحال هستند .
کبوتر با کبوتر باز با باز کند همجنس با همجنس پرواز .
خاستگاه بازها ( جمهوری خواهان ) سرمایه داری صنعتی _ نظامی ، برخورد آن ها با دیگر کشورها بیشتر سخت افزاری و پیروزی آن ها در هر دوره ای همراه با تهدید و حمله ی نظامی به چند کشور بود . این تهدید همواره سلاح موثری در دست مستبدین برخی کشورها برای توجیه بستن فضای سیاسی و محدود کردن آزادی ها ، به بهانه ی تهدید خارجی و احتمال حمله ی نظامی آمریکا بود . گر چه خودٍ این مستبدها با روابط پنهانی ، خیالی راحت از تهدید نظامی داشتند .
خاستگاه کبوترها ( دمکرات ها ) سرمایه داری صنعتی غیر نظامی و طبقه ی متوسط آمریکاست ، برخورد آن ها در روابط خارجی بیشتر نرم افزاری و دیپلماسی ، و شعار آن ها نیز دفاع از حقوق بشر و دمکراسی در جهان است . البته این ویژگی های جمهوری خواهان و دمکراتها ، در روابط خارجی ، قاعده ای است که استثناهایی نیز دارد اما قاعده مهم است نه استثنا .
پیامدهای روی کار آمدن دمکرات در مناسبات جهانی بحثی جداگانه و تخصصی لازم دارد ٬ موضوع این نوشته همان چیزی است که در تیتر آمده است . پیامد پیروزی دمکرات هایٍ آمریکا بر وضعیت سیاسی ایران همواره شکل گیری حرکتی آزادی خواهانه یا دولتی دمکرات منش بوده است ، حتی در زمان محمد رضا شاه که طرفدار کاندیدای حزب جمهوری خواه بود و همیشه کمک به کاندیدای این حزب در هزینه ی انتخاباتی می کرد نیز چنین پیامدی رخ می داد .
اینکه این تاثیر ، مستقیم یا غیر مستقیم ، چگونه و با چه روش هایی اعمال می شود بحث مفصلی است که فقط اشاره ی کوتاهی می کنم . در زمان حکومت شاه این تاثیر مستقیم بود و دولتمردان دمکراتٍ آمریکایی چنین درخواستی را مستقیما از شاه می کردند ٬ البته با این تحلیل که بقای حکومت شاهنشاهی در برابر نفوذ اتحاد جماهیر شوروی و نیز پیش گیری از شورش و انقلاب ، در گرو اصلاحات سیاسی و اقتصادی است .
انقلاب اسلامی و جنبش اصلاحات نیز همزمان با حاکمیت دمکرات ها شکل گرفت . البته این دو حرکت ناشی از ارتباط مستقیم دمکراتها با رهبران این دو تحول نبود ، اما فضای بین المللیٍ ناشی از حاکمیت دمکرات ها در آمریکا بر تحولات سیاسی کشور ما ٬ در کنار سایر عوامل ٬ تاثیر غیر مستقم بر جای گذاشت .
عکس این دو رویداد نیز در بسیاری موارد صادق است . یعنی در اکثر اوقات با حاکمیت جمهوری خواهان در آمریکا ، همواره دولتی تمرکز گرا و بی اعتنا به رای و خواست مردم بر کشور ما حاکم می شد .
نتیجه ی سخن این نیست که محافظه کاران ایران وابستگی به جمهوری خواهان یا اصلاح طلبان وابستگی به دمکرات ها دارند ، بلکه به اصطلاح جامعه شناختی قضیه ، نوعی همبستگی بین این دو پدیده دیده می شود . اگر شما توضیح بهتری برای همبستگی این دو رویداد در ایران و آمریکا دارید لطفا با کامنت های خود مطلب را روشن تر کنید .
معنای دو ابیاتی که از مولوی در پست پیشین نقل کردم ، این بود که بحث بین طرفداران جبر و اختیار تا روز قیامت ادامه دارد و آنچه این بحث را می برُد و قطع می کند و گفتگو را پایان می بخشد ، عشق است و بس .
علاوه بر حدیث " نه جبر و نه اختیار ، بلکه چیزی بین این دو " ، اخیرا از عالم بزرگی ٬ حدیث دیگری از یکی از ائمه در این مورد شنیدم که آموزنده است = بحر عمیق لاتدخلوها و طریق مظلم لاتسلکوها : ( بحث جبر و اختیار ) دریای ژرفی ست ، وارد آن نشوید و راه بسیار تاریکی ست ، از آن نروید .
بحث را فلسفی و سنگین طرح نمی کنم و آن را با این پرسش آغاز می کنم : آیا انسان در افکار ، رفتار و کردار خود آزاد (مختار ) است یا مجبور ؟ می دانیم که تولد و مرگ ما به اختیار ما نیست ، اما در فاصله ی این دو رویداد بزرگی که برای هر انسانی رخ می دهد ، تا چه میزان اختیار داریم و به چه میزانی مجبوریم ؟ منظور پاسخ کمی نیست تا درصد تعیین کنیم .
انسان علاوه بر اینکه در تولد خود نقشی ندارد ، در مکان جغرافیایی ، محیط فرهنگی ، دینی ، تاریخی و اجتماعیٍ محل تولد خود نیز نقشی ندارد . اکثریت قریب به اتفاق ما دینٍ تقلیدی داریم . اکثریت کسانی که در هند ، چین ، دنیای اسلام ، دنیای مسیحیت ... به دنیا می آیند دینٍ اجدادی ، زبان مادری ، فرهنگ و باورها و ارزش ها و سنت های جامعه ی خود را ، با مکانیسم اکتسابی و جامعه پذیری ، درونی کرده و از آن ها پیروی می کنند .
تفاوت شخصیت افراد در یک فرهنگ و حتی در یک خانواده نیز ناشی از متفاوت بودن اکتسابات آن ها در گروه های دوستانه یا فکری و اقتصادی و سیاسی و نیز مطالعات و تحصیلات ، و اثر پذیری از اینگونه عوامل است . هوش نیز یک امر ژنتیک و غیر اختیاری ست . تازه از جبرهای سیاسی قدرت های حکومتی هم می گذریم .
براستی چقدر آزادی برای انسان می ماند ؟ من به اختیار محدود معتقدم . اما سهم جبر را ، حتی در دنیای مدرن و دمکراسی های غربی ، بیشتر از اختیار می دانم . البته این عقیده را ( یعنی سهم بیشتر قائل شدن برای جبر را ) به هیچ روی ، مجوزی برای تنبلی و تلاش و پیشرفت نکردن و یا مرتکب جرم و جنایت شدن نمی دانم .
دکتر شریعتی معتقد بود که با خودآگاهی می توان از جبر تاریخ ٬ جامعه ٬ طبیعت و خویشتن رها شد . اما فارغ از اینکه خودآگاهی چیست و چه تعریفی دارد ٬ باید پرسیدکه خودآگاهی اکتسابی ست یا وراثتی ؟ یقینا او معتقد بود خودآگاهی اکتسابی ست . در این صورت محصول علل و عواملی است که ضرورتا بر فرد خودآگاه عارض شده است و از کف اختیار و انتخاب او خارج است . شما چه نظری دارید ؟
مولوی : در میان جبری و اهل قدر همچنان بحث است تا حشر ای پدر
آنچه برٌد بحث را عشق است و بس کو ز گفتگو شود فریاد رس
۸ وبلاگ دیگر را از پیوندهای وبلاگم ٬ به دلایلی که در گذشته گفتم حذف کردم .
شهوت پایین ترین حالت خودآگاهی و شفقت برترین حالت آن است . پایین را نباید انکار کرد ، بلکه باید دگرگونش ساخت . از پایین تر باید به عنوان یک نردبان استفاده کرد . انسان های متظاهر به دینداری از دیر باز به شدت با شهوت مخالفت ورزیده اند و در نتیجه ی قرن ها تعلیم و تربیتٍ انسان های دیگر ، انسانیتی دوپاره به وجود آورده اند . آنان انسان را به دو بخش تجزیه کرده اند : پست تر و برتر . و این دوپارگی علت اصلی بدبختی ، رنج و عذاب و نگرانی انسان هاست .
اگر خودت را دو بخش جدا از هم در نظر بگیری ، در تو تضاد و تعارضی همیشگی ایجاد می شود . می کوشی تا بر پست تر غلبه کنی ، با آن بجنگی و نابودش کنی _ و نابود ساختن آن ممکن نیست . دگرگونی ممکن است اما نابود ساختن ناممکن .
هیچ چیز هستی را نمی توان نابود ساخت . بلی ، می توان تغییراتی به وجود آورد . می توان آب را به بخار یا یخ تبدیل کرد اما ... تو نمی توانی آب را از بین ببری ٬ هیچ چیز تا کنون نابود نشده و هیچ چیز جدیدی خلق نشده است . فقط ترکیب ها تغییر یافته اند .
شهوت پایین ترین پله و شفقت بالاترین پله ی نردبان است اما هر دو به یک نردبان تعلق دارند . به یاد داشته باش آنگاه که شهوت خودآگاه شود ، به شفقت تبدیل می شود و شهوتٍ ناخودآگاه پلید ، زشت و حیوانی است . تو فقط وجودت را خودآگاه تر ساز تا به سوی الوهیت گام برداری . تا از حیوانیت به سوی خدا حرکت کنی . انسان نردبانی بین این دو ابدیت است .
انرژی جنسی ... رو به پایین میل می کند ، عملکرد آن تحت تاثیر قانون جاذبه قرار دارد . زمین آن را به پایین می کشد . این انرژی زمینی ست . فیزیولوژیک است . زیستی ست ، شیمیایی ست ، علم قادر به کاوش آن است ، روش های علمی از پس پژوهش آن بر می آیند ، انرژی ای مادی است .
عشق انرژی برتر است . عشق میان انرژی جنسی و عبادت قرار دارد .بخشی از آن در دسترس تمام ابنای بشر قرار می گیرد اما بخش دیگر فراتر از زمان است و فقط در دسترس کسانی قرار می گیرد که به کاوش در درون می پردازند . نخستین بخش عشق ... ناخودآگاه است اما بخش دوم عشق ، خودآگاه است . آنگاه که عشق خودآگاه شود تو برای نخستین بار چیزی را تجربه می کنی که فراتر از نیروی جاذبه است . نه رو به پایین ، بلکه رو به بالا سیر می کند ...
انرژی جنسی در حرکت است و عشق نیز . انرژی جنسی رو به پایین سیر می کند و انرژی عشق رو به بالا . آن ها در قطب مخالف یکدیگر سیر می کنند .
همان مجموعه ، ج 8 :
مراقبه ... انرژی های شهوت را به عشق ، خشم را به عطوفت ، زیاده خواهی را به دست و دلبازی ، خشونت را به ملایمت و خود پرستی را به فروتنی دگرگون می کند .
تو باید ... از برون گرایی به درون گرایی و از جست و جوی بیرون به جست و جوی درون روی آوری تا معجزاتی شگرف رخ دهند . تا زیبایی هایی پدید آیند که هرگز خوابشان را نمی دیدی و تصورشان نمی کردی . در آن زمان برای نخستین بار به تو احساس شکر گزاری دست می دهد و عبادت به طور طبیعی از تو جاری می شود .
اگر تمام عواملی که آرامش را از بین می برند سرکوب کنی ، هرگز بر آرامش چیره نمی شوی ، زیرا حالت کلی تو نادرست است . تو برده ی تمام چیزهایی می شوی که سرکوب کرده ای . سرکوب کردن هیچگاه به چیرگی نمی انجامد . این اساسی ترین مطلبی ست که باید بفهمی ، سرکوب کردن بردگی می آفریند .
هر کس انرژی جنسی را سرکوب کند ، بیشتر به آن گرایش می یابد و شدت انرژی جنسی اش بیش از انسان های طبیعی می شود . بنابر این ، راهبان و راهبه ها و تمام دیگر کسانی که انرژی جنسی را سرکوب کرده اند ، میل جنسی بیشتری دارند . فقط و فقط خواب روابط جنسی را می بینند و به آن می اندیشند نه به چیز دیگر . انرژی جنسی بیش از هر چیز دیگر برای آنان فریبنده است ، زیرا آن را سرکوب کرده اند و آن پیوسته در دلشان فریاد می زند " مرا رها کن ! مرا رها کن ! "
هر قدر به میزان انرژی سرکوب شده ی جنسی افزوده شود ، قوی تر می شود . پیوسته به دنبال راهی برای برون رفتن است ... به این ترتیب انواع انحرافات جنسی ایجاد می شوند .
... مشکل اینجاست که تو هر قدر بیشتر سرکوب کنی بیشتر می ترسی و هر قدر بیشتر بترسی بیشتر سرکوب می کنی ، بیشتر محکوم می کنی . دور باطلی ایجاد می شود و سرعت حرکت تو در این دور باطل روز به روز افزایش می یابد .
بر آرامش چیره بودن به آن معناست که تو هیچ چیز را سرکوب نکرده ای ، بلکه کوشیده ای همه چیز را بفهمی . از راه درک کردن و فهمیدن است که چیرگی پدید می آید . این جادوی درک کردن و فهمیدن است ٬ هر چیزی را که به درستی فهمیده باشی دیگر فشاری بر تو وارد نمی کند .