همراز عشق و همنفس جام باده ایم
بر ما بسی کمان ملامت کشیده اند
تا کار خویش ز ابروی جانان گشاده ایم
ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده ای
ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم
پیر مغان ز توبه ی ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که به عذر ایستاده ایم
...
گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست
نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم
از حافظ .
شاید بگویند این خاصیت ایدئولوژی ست که آگاهی کاذب می دهد ، اما سخنان او در مورد پیامبر اسلام و زندگی اش و سلوکش و زنانش و جنگ و صلحش ، و در باره ی علی ، فاطمه ، حسین ، زینب ، ابوذر ، سلمان ، مقداد ، یاسر ، سمیه ، عمار ... صادق است و نه کاذب .
او همدستی زر و زور و تزویر ، و استثمار و استبداد و استحمار را در ادوار گوناگون تاریخ و اشکال مختلف خود با صداقت بیان کرد . او آسیب های تبدیل نهضت به نظام و حرکت به نهاد و جنگ مذهب علیه مذهب را به درستی و زیبایی تمام بیان کرد .
او بری از اشتباه ، مثل هر انسان بزرگ دیگری ، نبود . اما بخش اعظم اندیشه ی او گاهی صادق است نه کاذب . و انسان ساز است نه انسان فریب .
او در هر کتاب یا کنفرانسی یک موضوع را مورد بررسی قرار می داد ، اما با وسعت اطلاعاتش در همه ی زمینه های علوم انسانی به مسائلی و دانسته هایی ، برای بیان موضوع اصلی به صورت گذرا اشاره می کرد که انسان را وادار به خواندن و دانستن حاشیه ی بحث از منابع دیگری می کرد . مثلا اگر در مورد هنر سخن می گفت از ادیسه و ایلیاد یاد می کرد تا بتهوون و موسیقی و پیکاسو و نقاشی ... یا اگر از انتظار می گفت ، موعودهای ادیان مختلف را نام می برد .
و چنین بود که خواننده اشتها پیدا می کرد که به منابع اصلی مراجعه کند برای دانستن این حواشی شیرین . این است که برای یک نوجوان و یا جوان خواندن آثار او پیش نیازهایی دارد که از قضا بعد از خواندن آثارش احساس نیاز می شود .
دکتر محمد علی نجفی برای انتخابات ریاست جمهوری دهم اصول و پیشنهادات جالبی ارائه کرد که اگر چه دیر هنگام اما بلحاظ اهمیت موضوع بخشی از آن را به نقل از سایت امروز در اینجا نقل می کنم و کامل آن را کسانی که نخوانده اند در ادامه ی مطلب بخوانند :
اصل اول اين است که همه احزاب اصلاح طلب با اراده پيروزی و در اختيار گرفتن مسووليت اجرايی کشور فعاليت هاي خود را آغاز کنند .
اصل دوم که منتج شده از اصل اول است بر اين مساله تاکيد دارد که اصلاح طلبان بدون هيچ شبهه و اما و اگری بايد با يک کانديدای واحد شايسته و به صورت ائتلافی صد درصدی وارد اين رقابت ها شوند.
اصل سوم مورد نظر من هم اين است که پيش از آغاز مراحل بررسی صلاحيت ها از سوی نهادهای ذی ربط ، تمامی احزاب و گروه های اصلاح طلب ـ که در يک ائتلاف کنار هم قرار گرفته اند ـ اعلام کنند تنها کانديدای اصلاح طلبان، فرد معرفی شده و ثبت نام شده در انتخابات بوده و اگر اين کانديدا به دليل فشارهای آشکار و پنهان برخی محافل يا رد صلاحيت ، امکان حضور در انتخابات را نيابد ٬ اصلاح طلبان هيچ کانديدای ديگری را به عنوان جايگزين نداشته و از حضور در انتخابات معذور خواهند بود...

۲۹ خرداد یاد بود دکتر شریعتی ست که در ذهن و روح و جان و دل و زبان نسل انقلاب حضور دارد و در تاریخ اندیشه ی اسلامی و ایرانی ماندگار است . راز ماندگاری اش در اندیشه ی پویا ٬ و فداکاری برای آزادی اسلام از اسارت تحجر و آزادی ایران و ملت های مسلمان از استبداد و استعمار است .
تاریخ اسلام را چنان می دانست که گویی در آن عصر زیسته بود . شریعتی موسس و نو آور و مبدع بود . هنرمندی که با نگاه انقلابی ، کلمات و اصطلاحاتی ساخت که در یک قرن اخیر همتایی در این زمینه ندارد . اسلامی را پیراسته معرفی کرد که همه را ، جز متحجرین ، شیفته ی خود ساخت . تاریخ ادیانی عالمانه ارائه کرد که برتری اسلام را بر سایر ادیان به وضوح نشان می دهد . فلسفه ی تاریخی عرضه کرد که نادیده گرفتن آن بسیار سخت است .
اگر چه دکتر سروش می گوید دکتر شریعتی به دنبال پیوند اسلام و انقلاب بود و من دنبال پیوند اسلام و دمکراسی ام ، اما او پیام آور آزادی بود . شریعتی درد مردم و درد دین داشت و معتقد بود که اندیشه و دین باید عمل اجتماعی را به دنبال داشته باشد و در خدمت مردم باشد و گر نه به درد سرگرمی اهل فلسفه و بحث های عقیم و بی حاصل می خورد . بر او خورده می گیرند که گزینشی با اسلام برخورد کرد و دین را ایدئولوژی حد اکثری کرد .
البته بر او نقدهایی وارد است . اما طرح نهایی او عرفان ، برابری ٬ آزادی بود . مدعیان اگر می توانند طرحی بهتر عرضه کنند . سخن در این باره بسیار است اما مجالی نیست و جرس فریاد می دارد که بر بندید محفل ها .


پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود
زین خرد جاهل همی باید شدن دست در دیوانگی باید زدن
زیرکی بفروش و حیرانی بخر زیرکی ظن است و حیرانی بصر
حکمت حق در قضا و در قدر کرده ما را عاشقان یکدگر
عشق از اول سرکش و خونی بود تا گریزد هر که بیرونی بود
عاشقی گر زین سر و گر زان سرست عاقبت ما را بدان شه رهبر ست
هر که او جامه ز عشقی چاک شد او زحرص و جمله عیبی پاک شد
شادباش ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علت های ما
ای دوای نخوت و ناموس ما ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد
عاشقی پیداست از زاری دل نیست بیماری چو بیماری دل
علت عاشق ز علت ها جداست عشق اصطرلاب اسرار خداست
آتش عشق است کاندر نی فتاد جوشش عشق است کاندر می فتاد
آتش است این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد
هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن
چون قلم اندر نوشتن می شتافت چون به عشق آمدقلم برخودشکافت
حدودا یک هفته بعد از سخنرانی او خبرش و دو هفته بعد سی دی این سخنرانی به دستم رسید . دوستان به من مراجعه نکنند که سی دی را از دست دادم . هنوز جایی درز نکرده بود . به فکر بودم که بخشی از سخنانش را در این وبلاگ بنویسم که ناگاه سر از سایت ها و خبرگزاری ها و تلویزیون ها در آورد و بعد هم به اتهام فساد دستگیر شد .
بی خبر از ماجرای فساد نبودم اما او آدرس های دقیقی داد و تازه می گفت این مشتی از خروار است . ظاهرا دبیر کمیسیون تحقیق و تفحص از قوه ی قضائیه و دارای سابقه ی کار در سازمان بازرسی کل کشور بود . برخی از شخصیت های روحانی و غیر روحانی و صاحب نفوذ جناح راست سنتی را با آدرس کارخانه و معدن و شرکت متهم به فساد کرد . چه کسی باید رسیدگی کند ؟
فساد اقتصادی و مالی همیشه و همه جا بوده و هست ، اما گاهی مشکل ساختاری ست و به جایی می رسد که فاجعه ی اجتماعی به بار می آورد و امید به اصلاح را از میان می برد . یعنی دستگاه دولت و قوه ی قضائیه چنین است که پالیزدار گفت ؟ اگر چنین است ، با اجازه ی حافظ باید گفت :
گر مسلمانی به این است که این ها دارند
وای اگر از پس امروز بود فردایی
یه درخت انگوری ( مو ) توی دانشگاه هست که من هر روز سری بهش می زنم و
سلام و احوال پرسی می کنم . با هم عالمی داریم . آخه درخت ها و گل ها و سبزه
ها و کوه ها و چشمه ها و دشت ها و زمین و آسمون و ماه و خورشید و ستاره ها و
دریا و باد و ابر و بارون دروغ نمی گن ، فریب نمی دن ، کلک نمی زنن ، نقشه ی
اهریمنی نمی کشن ، تهمت نمی زنن ، غیبت نمی کنن ، بد کسی رو نمی خوان و
به همه خیر می رسونن . ظاهر و باطن شون یکیه ، ریا کار نیستند . بر خلافٍ فهم
قالبی اهالی علم و فلسفه ، خیلی هم خوب می فهمن . من گاهی وقتا به
همه شون سلام می کنم . هر کی هر چه میخواد بگه . بذار بگن من آنیمیست
هستم و برای اشیاء روح قائلم . بگذریم .
می خواستم اینو بگم که پریروز کنار درخته ایستاده بودم که یه آدم سالخورده ای
اومد و سلام و علیکی کرد و نگاه عاشقانه ای هم به درخت رز . من زیاد بهش دقت
نکردم و معمولی جواب دادم . برگشت به من گفت : می دونی ؟ گفتم چی رو ؟ نه ؟
گفت این درخت را من کاشتم . ناگهان حالم عوض شد . تمام وجودش رو ورانداز
کردم . مخصوصا به حالت چهره و چشماش . احساس می کرد این درخت فرزندشه .
یه حالت عاطفی خاص نسبت به اون داشت . نگاهش به من می گفت که بخشی از
وجودش را ازش گرفتن . می گفت چند درخت دیگه هم کاشته بودم که قطعشون
کردند و فقط این یکی مونده . آخه اون دیگه تو دانشگاه کار نمیکنه . به جای دیگه ای
منتقل شد . کمی با هم گپ زدیم و بعد خدا حافظی . با خودم گفتم کاش من هم به
جای بخشی از کارای دیگه ای که در زندگی کردم و غالبا بی ثمر بود ، چند تا درخت
کاشته بودم . اما برای درخت و گل و گیاه کاشتن باید اول خود را هرس کرد . به نظر
شما این کار ثمر بخش تر از کار با آدم هایی نیست که همه ی این عیب هایی را دارن
که اونا ندارن ؟
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو
سینه ام با سوز آتش را چه پنهان می کند !
می کشد هی شعله دل ٬ هی سینه زندان می کند
آفرین بر صبرت ای سینه ! نباشی گر صبور
آتش دل صد جهان را شعله باران می کند
محرمی جز دوست از غوغای من آگاه نیست
ای صفای دوست کاو خوش راز کتمان می کند
غرق شو مستانه در دریای عشق جاودان
اوچ گیری تا ز هر موجش که طغیان می کند
هان بپرهیز از ریاکاری که دل تاریک و شوم
کفر باطن دارد و اظهار ایمان می کند
گند مرداب ریا می بارد از ظاهر فریب
باز بی شرمانه عیبٍ عطر رندان می کند
هی ! رها کن بندٍ تزویر ریاکار دغل
عشق را دریاب کاو هر درد درمان می کند
گفتگوی گرم و شادٍ شبنم و گل را ببین
رقص ناز شاخه را بنگر که طوفان می کند
صبح یک صاحبدلی می گفت : صبر و انتظار
وصل شیرین همچو بلقیس و سلیمان می کند
یار ! ای تنها ترین یارم ! ببین حال نسیم
که از غم هجران تو خود را چه ویران می کند
از سید ضیاء الدین رضاتوفیقی ۲۴/۳/۸۷
بسیار خوب . از دو بحث نفس گیر گذشتیم و همه خسته شدیم . حالا یک
سئوال : به نظر شما چه چیزی انسان را به آرامش می رساند ؟ تاریخ یا گذسته ی
حیات زندگی اجتماعی انسان یکی از کتاب های غنی و پربار انسان شناسی است .
انسان بخش اعظم وجود خود را در گذشته بروز داد . جنگ ، خونریزی ، تجاوز ، ثروت ٬
قدرت ، فرهنگ و هنر و تمدن سازی ، ابزار سازی و صنعت ، داشجوئی و دانش
اندوزی ، اسطوره و افسانه سازی ، دین و آئین ها و آداب و رسوم ، عرفان و صوفی
گری و عشق و سلوک ... همه و همه کارنامه و شناسنامه ای مفصل است که
انسان از خود به جا گذاشته است . اینک امروز عصر اندیشه و هنر پست مدرن از
طرفی ٬ و جهانی شدن و صنایع الکترونیک و برجسته شدن سهم دانش نسبت به
سلاح و ثروت از طرف دیگر است . هر کشوری که دانش بیشتری دارد قدرت و ثروت
بیشتری هم دارد .
چه چیزی انسان را وادار به حرکت و کردارهای گذشته کرده است . نیاز .
همین . اما نیازها گاه از مرز تعادل و ارضا عبور می کنند و فاجعه می آفرینند . اعتقاد
راسخ دارم که هیچ چیز بیرونی انسان را به آرامش نمی رساند . معنی این سخن
ترک جامعه و انزوا و گوشه نشینی و درونگرایی محض نیست . بلکه زمانی از عمر و
شب و روز را به درون بینی خود اختصاص دادن لازم و واجب است . آنچه انسان را به
آرامش می رساند فرو رفتن در درون خود و سیراب شدن از سر چشمه های زلال
درونی است . تجریه گذشته ی بشر نیز نشان از همین حالت دارد . کسانی آرامش
بیشتر و سلامت بیشتر و تاثیر گذاری مثبت داشتند که اهل خلوت ، سکوت ، و خود
ژرف کاوی و نیایش و پرستش امر قدسی بودند . حتی دانشمندانی که اختراعات
واکتشافات بزرگ در علوم مختلف داشتند ، اهل خلوت بودند و اکثرا اعتراف می کنند
که آنچه کشف و اختراع کردند ، در خلوت ، همچون جرقه ای و نوری ، یکباره در دل آن
ها درخشید . نتیجه اینکه اگر چه تجربه ی لذت ها و ارضاء نیازها در وحله ی اول لازم
و گریز ناپذیر است اما آرامش حقیقی محصول خلوت و شستشوی خود تا رسیدن به
سرچشمه ی آب گوارای زندگانی و حیات درون است . همان آب حیاتی که همه ی
عرفا از آن سخن گفتند و برای رسیدن به آن باید از غار ظلمات دنیا و کشش هایش ،
به سختی عبور کرد . آیا کسی این دریافت را قبول دارد ؟
این جمله خیلی به دل من می نشیند :
" گاه گاهی سکوت کنیم ٬ شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد" .
سکوت ٬ تنها سکوت لب و دهان و زبان نیست ٬ سکوت ذهن و فکر ٬ بنیادی
است .
در پست قبلی مطلبی نوشتم که چالش بر انگیز شد . کامنت های نقدگونه
ای نوشته شد که وادار به پاسخ های کوتاه ٬ از موضع ( به نظر خودم ) علمی شدم .
ولی خب همین نقدها مرا به یاد یکی از غزل های معروف حافظ انداخت . معیار نقد و
معیار دانش و معیار حقیقت مهم است . یکی اینکه به فرموده ی امام علی ( ع ) :
حق را بشناس ، ( که اگر حق را بشناسی ) اهل حق خود شناخته می شوند . دیگر
اینکه حب و بغض مانع شناخت حقیقت است . و دیگر اینکه منظر و جایگاه نگاه مهم
است ، کجا ایستاده ای تا بگویم چه می بینی . هر دانشی موضوعی و روشی دارد .
تاریخ و دانش سیاسی نیز موضوع و روش خاص خود را دارند . در حوصله ی دوستان
نیست که بحث روش شناسی و فلسفه علم را ، تا جایی که می دانم ، در این وبلاگ
مطرح کنم . اکثر اختلافات بین پژوهشگران علوم انسانی در ایران ، ناشی از ناآگاهی
از روش این علوم است . اگر دوستان علاقمند بودند چند پست را به این موضوع
اختصاص خواهم داد . به شرطی که اکثریت خواهان موضوع باشند و قول بدهند که با
کامنت هاشون مشارکت کرده و بحث را نقد کنند .
و اینک غزل حافظ رند و شیرین سخن :
نقدها را بود آیا که عیاری گیرند
تا همه صومعه داران پی کاری گیرند ؟
مصلحت دید من آن است که یاران همه کار
بگذارند و خم طره ی یاری گیرند
خوش گرفتند حریفان سر زلف ساقی
گر فلک شان بگذارد که قراری گیرند
قوت بازوی پرهیز به خوبان مفروش
که در این خیل ، حصاری به سواری گیرند
...
حافظ ابنای زمان را غم مسکینان نیست
زین میان گر بتوان ٬ بٍه که کناری گیرند .

برجسته ترین صفت امام خمینی چه بود ؟ دانش او در زمینه ی قرآن ، حدیث ،
فقه ، کلام ، فلسفه و بخصوص عرفان مورد انکار هیچ کس نیست . آگاهی او از
سیاست و شرایط سیاسی ایران و مناسبات بین المللی نیز روشن است . محبوبیت
او در بین ملت ایران و به ویژه نسل انقلاب هم بدیهی است ، و برخلاف نظر بعضی
افراد ، معتقدم محبوبیت او همچون همه ی رهبران انقلاب های جهان ، حتی اگر این
نظام پایدار نماند ، محفوظ خواهد ماند . محبوبیت رهبران انقلاب های جهان ریشه در
فداکاری و از جان گذشتگی آن ها در راه آرمان های ملت خود و سایر ملتها دارد .
وجهه و مرجعیت دینی وی نیز مزید بر محبوبیت اوست . شخصیت کاریزماتیک او هم
امری مسلم است . این صفات اگر چه او را در کار خود مدد رساندند ، اما به نظر
می رسد هیچکدام برجسته ترین صفت او نیستند و بلکه این صفات تا حد زیادی
مدیون و مرهون آن صفت اصلی هستند که بر همه ی صفاتش غالب بود . کدام صفت
غالب ؟ شجاعت . بله اگر او در فقه نو آوری داشت اگر در عرفان نظری ، به قول یکی
از تاثیر گذار ترین اساتید فلسفه ی دانشگاه تهران در نیم اخیر ، یک قدم از ابن عربی
( در کتاب مصباح الهدایه الی الولایة و الخلافه نسبت به فصوص الحکم ) پیش تر
گذاشت . اگر در سیاست دینی نو آوری کرد و اگر ... همه و همه ریشه در شجاعت و
جرئت اندیشیدن در درون سنت دینی دارد .
بی تردید آنچه از او در عرصه ی اندیشه و در بین مردم ایران و سایر ملتها
بیشتر باقی خواهد ماند ٬ اندیشه ی سیاسی اوست . جوهر اندیشه ی سیاسی او
تئوری ولایت فقیه است . همان تئوریی که توانست آلترناتیو اندیشه و نظام
پادشاهی در ایران شود . این جا در مقام اثبات یا نفی ، صحت و سقم ، تایید یا رد ،
درستی یا نادرستی ، دفاع یا حمله به این تئوری نیستیم . آنچه مهم است جرئت و
شجاعت امام خمینی در ارائه ی این تئوری است . دیگرانی هم پیش از او نظریه ی
ولایت فقیه را ، در غیر امور حسبیه ، مطرح کرده بودند ، مانند نراقی ، اما امام
خمینی با نگاه به سنت اندیشه ی دینی و همچنین با نظر به سیستم های سیاسی
موجود در قرن بیستم ، این تئوری را نه تنها پذیرفت و پخته کرد و پرداخت ، بلکه همان
صفت شجاعت موجب مبارزه وی تا تحقق این تئوری شد . در نتیجه ی آن جمهوری
اسلامی تاسیس شد که نه سابقه ای در سنت اسلامی دارد و نه در نظام های
موجود جهان . در عین حال سنتزی ست استخراج شده از این دو ٬ که نه بی
مناسبت با سنت و مدرنیسم و نه عین آن هاست . و این نبود مگر از جرئت در اندیشه
ورزی و تئوری پردازی و شجاعت در عمل اجتماعی و سیاسی . می بینید که
شجاعت اندیشیدن و تئوری پردازی ایشان چه تحولی را ( در مثبت یا منفی بودن آن
در اینجا مجادله ای با کسی نیست ) در ایران و جهان در پی داشت ؟ اینکه کسانی
اکنون تلاش می کنند این نظام را به سمت خلافت اسلامی ٬ یا لیبرال دمکراسی
غربی محض ببرند ٬ ربطی به موضوع و این نوشته ندارد . پیرو مطالب سه پست اخیر
، مناسب دیدم در سالگرد رحلت امام خمینی ٬ آنچه برجسته ترین صفت او
می دانم ، به اختصار و در حد فهم خود ، بیان کنم . تا نظر شما چه باشد .
صالح و طالح مطاع خویش نمودند
تا که قبول افتد و که در نظر آید.



حافظ ندارد .
حافظ :
ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک
حق نگهدار که من می روم الله معک
توئی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس
ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک
در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن
کس عیار زر خالص نشناسد چو محک
گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم
وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک
بگشا پسته ی خندان و شکر ریزی کن
خلق را از دهن خویش مینداز به شک
چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
ایمانوئل کانت که اندیشه اش را یک پیچ پر شیب در اندیشه ی غربی دانسته اند
، به شجاعت در اندیشیدن دعوت می کند .
براستی هر که جسارت اندیشیدن نداشته باشد ٬ موجودی مفلوک و حقیر بیش
نیست که باید ریزه خوار سفره دیگران باشد . آزادی اندیشه را باید اول در خود ایجاد
کرد . اندیشه خط قرمز ندارد . باید شهامت اندیشیدن به همه چیز و همه کس را
داشت تا شکفته شد و رشد کرد و انسان شد . باید از هستی و چیستی انسان
جهان ، جامعه ، تاریخ ، دین ، حکومت ، ... پرسش کرد و اندیشید . در عرصه ی
اندیشه ٬ پرسش از هستی خدا هم خط قرمز نیست . هر کس باید جایگاه خویش
را در عالم هستی بشناسد . ما در کجای عالم ایستاده ایم ؟ ما در هستی و زمان در
افکنده شدیم و وقوف به این هستی زمانمند خودآگاهی می آورد .
ترس ٬ و عادت به آموخته هایی که به ما آموختند هولناک ترین زندانی است که
رهایی از آن جز با شجاعت و تهور ممکن نیست .
آنگاه که میراث آموزه های دیگران را آموختیم و سپس خود را از چنبره ی آن ها
رها ساختیم ، چشم و گوش و ذهن و دل و زبان ما آزاد می شود که عینک دیگران را
از چشم و دل بر داریم و بی حجاب و نقاب به عالم و آدم ، ژرف بنگریم
اینجاست که مرحله ی دیگری می تواند آغاز شود که ما از اندیشه ی خود هم رها
شویم . و دریچه های دیگری بر نور مینوی در وجود ما گشوده شود و با عالم یگانه
شویم . و " آب بی فلسفه " بنوشیم ، " توت بی دانش بچینیم " " در خلاف آمد عادت
" کام بجوئیم ، از زندان زمان آزاد شویم .
فکر از ماضی و مستقبل بود
زین دو چون رستی تو مشکل حل شود
و لحظه ی حال را در یابیم :
صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق
نیست فردا گفتن از شرط طریق
و در " حوضچه ی اکنون " شنا کنیم " و در افسون گل سرخ شناور " شویم و " میان
گل نیلوفر و قرن ، پی آواز حقیقت " برویم و از نام و ننگ آزاد شویم :
از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است
گر چه بد نامی است نزد عاقلان
ما نمی خواهیم ننگ و نام را
گفتم به باد می دهدم باده ٬ نام و ننگ
گفتا قبول کن سخن و هر چه بادا باد
ای که دائم به خویش مغروری
گر تو را نیست عشق معذوری
بگذر از نام و ننگ خود حافظ
ساغر می طلب که مخموری
آنگاه عاشق می شویم و خواهیم دید که دلمشغولی ها و آرزو های ما
چقدر حقیر و پست بودند !