

امروز عید قربان است و امشب شب یلدا . دو مناسبت شادی بخش . یکی دینی و دیگری ملی و ایرانی . عید قربان و قربانی کردن اسماعیل عزیز خود در راه خدا نهایت پروازی ست که آدمی تا بدان جا می تواند پر بکشد و بال بزند . به قول دکتر شریعتی هر کس اسماعیلی دارد ، ببین اسماعیل تو کیست یا چیست ؟ آیا می توانی آن را قربانی کنی ؟ دکتر شریعتی در کنفرانس های حج خود به شیرین ترین و زیبا ترین زبان ، این داستان را سروده وسخنش در این باره جاودانه ست . پس من با تبریک این روز مبارک ، کسانی را که این کتاب را نخوانده اند به آن ارجاع می دهم . دعا کنید که من هم بتوانم گامی هر چند کوچک به سوی وادی عشق و فداکاری بردارم . اما یلدا . می گویند ریشه در زبان سریانی دارد و با میلاد و تولد مسیح رابطه دارد . اول چله ی زمستان ، درازترین شب سال و آئین ها و سنت های شیرین ایرانی . برای همه ی شما آرزوی شب یلدایی شاد و شیرین و پر از خاطره های خوش همراه با خانواده های تان را دارم . اما ...
موضوع مهمی همیشه در ذهنم بود ، جائی آن را ننوشتم ، اینجا برای شما می نویسم ، این موضوع می تواند عنوان یک پایان نامه ی دکتری باشد : عملکرد حکومت پهلوی و جمهوری اسلامی ، نسبت به سنت های ملی و آئین های دینی . منظورم از هر دو حکومت ٬ ساختار نظام ها نیست بلکه منظور دولتمردان است . به اجمال می نویسم و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل . پهلوی ها به سنت های ایرانی بها می دادند و از آئین ها و باورهای دینی غافل بودند . این یکی از مهمترین دلایل سقوط آن ها بود . جمهوری اسلامی بیشتر به آئین های اسلامی بها داده و از سنت های ملی در آغاز کاملا غافل و اکنون نیز اگر گاهی مسئولین بها می دهند ، از سر سیاست ست نه احترام به باورهای ملت ایران و سنت های شیرین آن . چند نمونه از عملکرد دو حکومت می گویم و یا علی .
حکومت پهلوی ها : در آغاز عزاداری امام حسین ( ع ) ٬ روضه و منبر را ممنوع کردند . و پوشیدن لباس روحانیت را محدود ... و بعد مبارزه ی فرهنگی با اعتقادات دینی مردم به بهانه ی عرب زدائی و پالایش زبان فارسی از لغت بیگانه ، برجسته کردن دوران ایران پیش از اسلام ، بیش از حد واقعیت ، و برگذاری جشن های 2500 ساله ، رواج رفتارهای غربی در لباس و حوزه ی هنر و سینما و تئاتر و روزنامه و مجله ٬ بدون توجه به حساسیت توده ی عظیمی از مردم ، عوض کردن تاریخ کشور از تاریخ هجری به تاریخ شاهنشاهی و تبلیغ شاه سایه ی خداست و فره ایزدی که خود با مواردی که بر شمردم تعارض داشت .... خلاصه نمونه ها زیاد است ٬ تازه این سطح قضیه بود ٬ عمق آن مجال می خواهد و اینجا مجالی نیست .
جمهوری اسلامی : در آغاز شعار ایران فدای اسلام ، شعار های بیش از حد ایدئولوژیک ، بی توجهی به منافع ملی ، به حداقل رساندن تعطیلات نوروز و حتی بعضی ها می گفتند نوروز یک سنت مجوسی غیر اسلامی ست ، مبارزه جانانه و بی نتیجه با چهارشنبه سوری تا همین چند سال اخیر ، توهین به تاریخ این ملت و نادیده گرفتن افتخارات ایران پیش از اسلام ، اهمیت ندادن به زبان فارسی که یکی از ملاط های اساسی به هم پیوستگی اقوام ایرانی و ملت ایران است ، افراط در آئین های دینی و دعا و روضه و مداحی ، بی توجهی به شادی و نشاط که از نیازهای بنیادی انسان است ، تغییر اسم بعضی از استان ها و شهرها و خیابان ها مثل کرمانشاه و شهرضا ... و اگر می شد واژه های شاه رگ ، شاه بیت ، شاه راه ، شاهکار شاهنامه ، شاه بلوط ... و اسم گذاری های نامناسب و افراطی و نادیده گرفتن یا حتی توهین و تکفیر شخصیت های فرهنگی و ملی مثل دکتر شریعتی و دکترمصدق و ... بازهم این ها سطح قضیه ست و مجال رفتن به ژرفا نیست .
ختم کلام اینکه ملی گرائی بدون اسلام ٬ یا اسلام گرائی بدون ایران ، نمی تواند در این کشور حکومتی طولانی داشته باشد .
راستی این مطلب فرهنگی بود یا سیاسی ؟
سفری به سایه سار خنک خلوت یارم
پی صد دعا به دست آمد و دیدمش کنارم
به جمال یوسفی داشت کرشمه ی زلیخا
تو مپرس از نگاهش که من این هنر ندارم
لب آب و تشنه کامی مکن عیبم ار نه خامی
که چو کربلا و سقا ، زده شد گره به کارم
قد نازش ار کند دار و دو زلفش ار طنابی
سر از عشق بر ندارم ، بزند اگر به دارم
به شهادت دل شب ، همه تابم و همه تب
سر صبح می کنم پاک ، دو چشم اشکبارم
چو نسیم می نوازم لب غنچه های نو رس
به هوای آنکه روزی برسم به لاله زارم
از سید ضیاء الدین رضاتوفیقی تیر ماه ۱۳۸۴

سلام به همه ی دوستان . گرفتار بودم و نتونستم به روز بشم . از لطف همه کسانیکه در کامنت های خصوصی و عمومی اعترض و انتظار داشتند که زودتر وبلاگ به روز بشه ممنونم . از دوستانی که انتظار دارند همیشه سیاسی بنویسم هم عذر می خواهم و به آنان عرض می کنم که بدانند : چند سال است که سال به سال ٬ ماه به ماه و روز به روز از سیاست فاصله می گیرم ٬ اگر دلیل آن را خواستید ٬ کامنت بذارید تا در یک پست دلایل خودم را بگویم .
حالا اصل مطلب ٬ این شعر را بارها شنیدید :
خوش بود گر محک تجربه آید به میان تا سیه روی شود هر که در او غش باشد .
معمولا این شعر را برای آدمی مدعی یا رقیب ، حالا هر نوع رقیبی باشه ، می خوانیم . اما آیا هیچوقت این بیت را خطاب به خودمون خوندیم ؟ هیچوقت به خودمون دقت کردیم که تا کجا از پس امتحانات محیط و روزگار بر آمده ایم ؟
یادتون هست در پست لطف حق ... در مورد مدارای خدا با بندگانش داستان زنی را از مثنوی براتون تعریف کردم ؟ اونجا این شعر مولوی را نوشتم :
لطف حق با تو مداراها کند چونکه از حد بگذرد رسوا کند .
حالا یکی دو قصه ی کوتاه که احتمالا شنیدید ولی همه مون دقت نکردیم :
یه آدمی که خیلی به امام حسین ( ع ) ارادت داشت و همواره مردم آن روزگار و به خصوص اهل کوفه را سر زنش می کرد که چرا فرزند عزیز پیغمبر را تنها گذاشتند و با خود می گفت ای کاش من اونجا بودم تا جانم را در راه آن امام فدا می کردم ، شبی خوابی دید . در خواب دید که در صحرای کربلا ست و در کنار امام و صحنه ی جنگ ست و باران تیر . امام به او گفت سپر من باش تا نماز بخوانم . او سپر شد و امام مشغول نماز . تیر اول که اومد خود را کنار کشید و به امام برخورد و همینطور تیر دوم و با تیر سوم از خواب پرید . انوقت فهمید که ادعا چه آسان ست و عمل چه سخت .
از عارفی پرسیدند : اگر شبی تنها باشی و زنی ، دلبر و دلربا ، جوان و آراسته و زیبا و طناز به خلوت تو بیاید و خود را به تو عرضه کند چه می کنی ؟ گفت دعا می کنم چنین پیشامدی برایم پیش نیاید وگر نه نمی دانم چه می کنم .
گفته اند حضرت عیسی ( ع ) به جماعتی بر خورد که زنی زنا کار را می خواستند سنگسار کنند . همه آماده و سنگ ها در دست . عیسی ( ع ) گفت صبر کنید ٬ تنها کسانی حق دارند به او سنگ بزنند که خود گناه نکرده باشند . همه ی آن جماعت ، بی استثنا ، سنگ ها را به زمین انداخته و رفتند .
سخن آخر اینک اینهمه به دیگران خورده نگیریم و به این جمله ی انجیل دقت کنیم :
"... چرا آن خس را که در چشم برادر توست می بینی و آن تیر بزرگی که در چشم خود داری نمی بینی ؟ ... ای فریبکار ! اول آن تیر بزرگ را از چشم خود بیرون کن ، آنگاه در کمال بینائی آن خس را که در چشم برادر توست ، می توانی بیرون بیاوری "
پس بدانیم که در برابر خواهش های دل ناصاف خود ضعیفیم . از خدا بخواهیم که ما را امتحان نکند مگر جائی که خودش دست ما را بگیرد .
چه کنم ، با که بگویم این راز ،
که من اینم و نه آنم ، که می پندارند ؟
آشنایان همه حتی رفقا ،
دوستان نزدیک ٬
می شناسند مرا ، همه از پشت نقاب .
آی مردم !
من نه آنم که در سال فرس ، برج اسد ،
صبح یک روز دل انگیز به دنیا آمد ،
شادی و هلهله با خود آورد ،
و نه آنم که پدر با امید ،
دست او را بگرفت و بنشاند ،
روی یک نیمکت چوبی آن مدرسه یا صندلی فخر پر از خالی این دانشگاه .
من نه آنم ، که دانش آموخت ،
یا سیاست ورزید ،
شهرها دید و سیاحت ها کرد ،
خانه ای دارد ، در شهر ،
دین و مذهب دارد ، یا که می ورزد کفر ،
یا مدیری ست که مزدوری دولت می کرد .
پسر یا پدر هیچ کسی ،
همسر هیچ کسی ، نیستم من و نبودم هرگز .
جان معصوم من اینک عمری ست ،
چون گل لاله که مدفون شده در زیر تل مزبله شهر نقاب ،
پشت صد صورتک از خویشتن و بیگانه ،
یوسفی زندانی ست .
خواهم اینک به هوای نفس صبح و نسیم و شبنم ،
پیش چشم همه ، بی ترس و ریا ،
از خودِ خویشتن ناب کنم کشف حجاب .
از تن لاله ی این جان بیفسرده ی پژمرده کُنم پاره نقاب .
و به معراج برآیم ، به بلندای قد و قامتِ افراشته ی بام جهان ،
با همه بود و وجودم بشوم یک فریاد ،
و بگویم : که منی نیست به جز خاطره ی شور نگاهی ،
و منی نیست مگر سحر پر افسانه ی چشمان سیاهی ،
و به جز زیر و بم خنده ی گرمی ،
و صدای نفس دوستی پاک و زلالی ،
و بگویم که منم : خاطره ای ،
و تو آن خاطره ای .
از سید ضیاء الدین رضاتوفیقی ـ یکم خرداد ۱۳۸۵

اصالت ، عهد عتیق ، یا همان تورات ، کتاب مقدس یهودیان از طرف تورات شناسان و مورخین زیادی پذیرفته نشد و مسلمانان هم به دلایل زیادی آن را تحریف شده می دانند .تورات اصلی در حمله نبوکد نصر ( بخت النصر ) ، در معبد سلیمان از بین رفت .
اسپینوزا معتقد بود و اعلام کرد که کتاب های عهد عتیق توسط حضرت موسی یا پیامبرانی که مولف این کتاب ها شناخته شده اند ، نوشته نشده است . او تدوین این کتاب را به دست کاهنان بعدی و از جمله عزرا ، کاهن بزرگ بعد از اسارت یهودیان در بابل می داند ، که از طرف خشایارشا مامور شد تا بر اساس آنچه از این کتاب سینه به سینه رسیده بود برای قوم خود ، یعنی یهودیان ، قانونی بنویسد .خاخام های یهودی در آمستردام اسپینوزا را تکفیر کردند .شورای مذهبی کلیسا در سال 1870 ، تورات را وحی الهی دانست که به واسطه ی روح القدس نازل شد ، اما همین شورا ، صد سال بعد اعلام کرد که اصالت تورات روشن نیست و تا سال444 پیش از میلاد ، نوشتن آن پایان نیافته بود . دیمونت در کتاب " یهودیان ، خدا و تاریخ " می نویسد : عزرا و نحمیا در زمان اردشیر دراز دست ، در دربار او بودند و مامور نوشتن قانون قوم خود شدند . تاسال 444 تورات شفاهی بود و سینه به سینه نقل می شد .
با صرف نظر از نوشته های غیر اخلاقی و نسبت های ناروا به پیامبران و جعلیات بسیار ، اما بخش هایی از این کتاب با واقعیت های تاریخی قابل تطبیق و بسیاری از احکام فقهی و شرعی آن به فقه اسلامی نزدیک است . و نیز پاره ای از حکمت ها در آن هست که می توان آنها را اصیل دانست .قطعه ای از حکمت های سلیمان را برای شما انتخاب کردم ، امیدوارم بپسندید :
آیا حکمت فریاد نمی زند و هشیاری آواز خود را بلند نمی کند ، و بر فراز مکان های بلند و در راه ها و در میان راه ها نمی ایستد ، در کنار دروازه ها ، در دهنه ی شهر و مدخل دره ها فریاد نمی زند ، که ای مردم شما را می خوانم و آواز من به فرزندان آدم است : که ای ساده دلان هشیاری را دریابید ، و ای ابلهان حکمت را درک کنید ؟ گوش کنید که فضائل را می گویم و لب هایم بر راستی باز است ، و کام من به حقیقت گویاست و لب هایم از شرارت نفرت دارد ، تمامی کلمات دهانم با حق است و در آن کجی و کژتابی نیست ... حکمت از مرواریدها نیکوتر و تمامی چیزهای با ارزش را با او برابر نمی توان دانست .

خشکسالی کی از این خاک گذر خواهد کرد ؟
قاصد عید ، بدین وادی خشکیده ، سفر خواهد کرد ؟
باد ، کی می آید ؟
ابر ، کی می بارد ؟
سبزه کی می خندد ؟
کی رسد آب به لب های ترک خورده ی این دشت نفس گیر شده ؟
و به صحرای دل تشنه ی این نارون پیر شده ؟
کی دهد بار ٬ گل گندم این مزرعه ی تفتیده ؟
بخت ! ابری شو و برخیز ! خدایا نکند خوابیده !؟
مردم از حسرت یک غرش جانانه ی رعد .
لاله و یاسمن و سرو و صنوبر غمگین !
کی شود غنچه ی گل های بهاری رنگین ؟
گوش من منتظر زمزمه ی باران است .

از : سید ضیاء الدین رضاتوفیقی ٬ ۳/۱۱ ۱۳۸۲

برخی از رویدادهای تاریخی چنان حماسی اند و چنان حس غریبی را در انسان بر می انگیزند که تحلیل تاریخی آن رویدادها انسان را اقناع نمی کند . عشقی در آدم زنده می کنند که جز با شعر و حماسه سرائی نمی نوان در مورد آن ها سخن گفت . زیرا که از جنس فداکاری و از خود گذشتگی و ایثار و رشادت و جوانمردی و عیاری و عشق اند . یکی از این ها همین 16 آذر سال 1332 ست . بله 28 مرداد سال 32 زاهدی با نقشه ی انگلستان و اقدام آمریکا کودتا کرد و دولت ملی مصدق را برانداخت . شاه پس از فرار، برگشت . مشکل نفت برای شرکت های چند ملیتی و از جمله انگلستان حل شد. چهار ماه بعد نیکسون ، معاون آیزنهاور ، رئیس جمهور وقت آمریکا به ایران آمد . دانشجویان آگاه و آزاده و ضد استبداد و استعمار اعتراض کردند و سه نفر از آن ها به نام احمد قندچی ٬ آذر شریعت رضوی و مصطفی بزرگ نیا کشته شدند . خیلی بیشتر از این ها می شود نوشت . می شود جنبش دانشجوئی و نقش و گرایش ها و فراز و نشیب های آن را نوشت . اما انصافا با این ها دل آدم راضی می شود ؟ من که راضی نمی شوم . پس چند جمله از دکتر شریعتی و قلم سحر آمیزش می آورم که ، شما را که نمی دانم ، اما خودم را راضی می کند :
اگر اجباری كه به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش میزدم، همانجایی كه بیست و دو سال پیش، « آذر» مان، در آتش بیداد سوخت، او را در پیش پای «نیكسون» قربانی كردند ! این سه یار دبستانی كه هنوز مدرسه را ترك نگفته اند، هنوز از تحصیلشان فراغت نیافته اند، نخواستند - همچون دیگران - كوپن نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند . از آن سال ، چندین دوره آمدند و كارشان را تمام كردند و رفتند ، اما این سه تن ماندند تا هر كه را می آید ، بیاموزند ، هركه را میرود ، سفارش كنند . آنها هرگز نمیروند ، همیشه خواهند ماند ، آنها «شهید» ند . این «سه قطره خون» بر چهره ی دانشگاه ما ، همچنان تازه و گرم است . كاشكی می توانستم این سه آذر اهورائی را با تن خاكستر شده ام بپوشانم ، تا در این سموم كه می وزد ، نفسرند! اما نه ، باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه نگاه دارم .

می دانید که دین زرتشت ، در آغاز دین نور و فروغ و شادی و جشن و سرور و ستایش و زایندگی و باروری و آبادی و راستی بود و آثار این آموزه ها در فرهنگ و ادب مکتوب و نیز عرفان ایرانی تاثیر عمیقی از خود به جا گذاشت . قطعه ای از اوستا ، گزارش جلیل دوستخواه را ، بخوانید :
" با پنج چیز پیوسته ام . از پنج چیز گسسته ام :
با اندیشه ی نیک پیوسته ام . از اندیشه ی بد گسسته ام .
با گفتار نیک پیوسته ام . از گفتار بد گسسته ام .
با کردار نیک پیوسته ام . از کردار بد گسسته ام .
با فرمانبرداری پیوسته ام . از نافرمانی گسسته ام .
با راستی پیوسته ام . از دروغ گسسته ام . "
اگر چه همه ، این ها را شنیده اند ، اما چه اندک اند کسانیکه به آن ها عمل می کنند . در مباحث اخلاقی ادیان و مکاتب اخلاقی جهان چیزی فراتر از این ها پیدا نمی شود . هر چه هست شرح و بسط همین آموزه های بنیادی است . اضافه کنم که گوهر دین زرتشت پس از وی ، به ویژه در دوره ی ساسانی که روحانیان زرتشتی به حکومت و قدرت نزدیک شدند به انحراف و انحطاط کشیده شد و ابزاری شد برای توجیه اعمال نادرست اکثر پادشاهان ساسانی . یادآوری این نکته لازم است که منظور از فرمانبرداری در قطعه سرود بالا ، اطاعت از خداوند است .

قطعه ای از اوپانیشاد ها ٬ که از باستانی ترین کتاب های جهان و از کتب مقدس هندی و در بر دارنده ی حکمت هایی است ٬ را برای شما انتخاب کردم :
ناراین ( خدا ) را در میان حجره ی دل نیلوفری ( می توان یافت ) .دل نیلوفری نوکش پایین است و دهنش مثل غنچه ی نیلوفر بسته ست و رنگ های بسیار دارد و اگر چه نمود خرد است اما از اقیانوس بزرگ ، بزرگتر است ، و در میان آن نوری بزرگ است که شعاع آن همه ی جهات را فرا گرفته است ...
دل دو نوع است : یکی ناصاف و یکی صاف . دلی که در او خواهش هاست ناصاف ، و دلی که بی خواهش است صاف است .
علت گرفتاری و رستگاری آدمی همین دل است ، خواهش دل علت گرفتاری ، و عدم خواهش دل باعث رستگاری است .
وقتی که خواهش ها از دل دور شد و دل نیلوفری را رها کرد ، آنگاه ( دل نیلوفری ) ... مرتبه ی اعلی را که پایان همه مراتب است ، می یابد .

بیا ای همنشین نیک کردار درخت سبز سرمست سپیدار
حریم امن اسرار نهانی تو ای آموزگار راز دانی
سلامم بر تو ای بیدار هر شب سروش غیبی اسرار هر شب
من و شب بی تو تنهائیم و خسته به دور از هم جدا از هم نشسته
نه شب امشب سر گفتار دارد نه میلی با من بیمار دارد
نه من با شب دل دیدار دارم نه با روی سیاهش کار دارم
انیسم با شب ار باشی تو مونس به تسبیح ظلمتْ همچو یونس
خدا را آشنای عشق و مستی که کاوش می کنی اسرارهستی
اگر از آن شراب کهنه مستی اگر پیمانه و پیمان شکستی
...
بیا تا راز بگشایم ز هستی ز عشق و عقل و از جانان پرستی
...
من امشب راز گوی عشق و عقلم برون از وهم بی بنیاد نقلم
...
به بال عشق پروازی توان کرد که با حسرت ملک بالش شودسرد
...
پریدن تا وصال بی نهایت رسیدن تا سر کوی عنایت
...
من او ما شویم و محو در هم وصال و مستی و پایان هر غم
از سید ضیاء الدین رضاتوفیقی۲۳ آبان ۱۳۸۲
هفته ی بسیج را به همه ی بسیجیان واقعی تبریک گفته و یاد آور می شوم که بسیج امروزه اگر می خواهد مدرسه ی عشق باشد باید چون سال های جنگ فقط به خدا دل بسپارد و متعلق به همه ی ملت ایران باشد و در انحصار هیچ جریان خاص سیاسی قرار نگیرد . فرازی از وصیتنامه ی امام خمینی در همین باره :
«وصیت اكید من به قواى مسلح آن است كه همان طور كه از مقررات نظام، عدم دخول نظامى در احزاب و گروهها و جبههها است به آن عمل نمایند؛ و قواى مسلح مطلقاً، چه نظامى و انتظامى و پاسدار و بسیج و غیر اینها، در هیچ حزب و گروهى وارد نشده و خود را از بازیهاى سیاسى دور نگه دارند. در این صورت مىتوانند قدرت نظامى خود را حفظ و از اختلافات درون گروهى مصون باشند. و بر فرماندهان لازم است كه افراد تحت فرمان خود را از ورود در احزاب منع نمایند. و چون انقلاب از همه ملت و حفظ آن بر همگان است، دولت و ملت و شوراى دفاع و مجلس شوراى اسلامى وظیفه شرعى و میهنى آنان است كه اگر قواى مسلح، چه فرماندهان و طبقات بالا و چه طبقات بعد، برخلاف مصالح اسلام و كشور بخواهند عملى انجام دهند یا در احزاب وارد شوند كه ـ بىاشكال به تباهى كشیده مىشوند ـ و یا در بازیهاى سیاسى وارد شوند، از قدم اول با آن مخالفت كنند. و بر رهبر و شوراى رهبرى است كه با قاطعیت از این امر جلوگیرى نماید تا كشور از آسیب در امان باشد.»

اگر چه خیلی شگفت انگیز نیست ٬ اما نظر شما در مورد این تصاویر چیست ؟ این ها مرتاضانی هستند که قدرت خود را اینگونه به نمایش گذاشتند . این ها را در سایتی دیدم و خواستم نظر شما را در مورد نیروی پنهان و کشف ناشده ی انسان بدانم . گر چه کشف این نیرو باید در جهتی دیگر بکار گرفته شود .

با تو ای دوست مرا حاجت گفتاری نیست
بین اشک من و چشم تو که دیواری نیست !
زخم هایی که به دل دارم از این سوز فراق
جز تو در حوصله ی هیچ پرستاری نیست
جوشن لطف تو و این همه تیر از همه سو
می رسد بانگ سلامت که به ما کاری نیست
این همه عیب عیان آنهمه پنهان دارم
توئی ای دوست که میدانی و اظهاری نیست
هفت خوانی ست گر این عمر پر از سهو و خطا
غیر شوق تو مرا مرکب رهواری نیست
ای نسیم نفس صبح سعادت برخیز
که چو من عاشق تبدار و گرفتاری نیست
از سید ضیاء الدین رضاتوفیقی ، تابستان ۱۳۸۴

عرفا دو دسته هستند : خراباتی و مناجاتی . یا اهل عشق و سرور ، و یا اهل خوف و گریه اند .مولوی و حافظ از دسته اول ، غزالی و خواجه عبدالله انصاری از دسته دوم هستند . عاشقان سرمست ٬ غرق در جمال و زیبائی ، و خائفان گریان غریق جلال و هیبت خداوندی می شوند . نکته مهم اینجاست که هر دو گروه وجودشان لبریز از روح اعظم و نفس رحمانی ست . هر دو نه تنها خود را نمی بینند بلکه هر چه را غیر خداست عدم و نیستی و سایه می بینند . همه ی عالم را تجلی و مظهر اسماء الهی می دانند . عاشقان ، که بدون تجربه ی عشق زمینی به عشق آسمانی نرسیدند ، اهل حال و وجد و شور و نشاط و رقص و سماعند . به گذشته و آینده فکر نمی کنند ، لحظه ها و حال را در می یابند و از این راه به مقاماتی می رسند .
صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق نیست فردا گفتن از شرط طریق
فکر ، از ماضی و مستقبل بود چون از این دو رست مشکل حل شود
راستی می شود فکر نکرد ؟ بله ...

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید

خلاصه ی حدیثی از امام رضا ( ع ) : مؤمن ٬ مؤمن نیست مگر اینکه سه خصلت داشته باشد ٬ رازداری ٬ مدارا با مردم ٬ صبر در سختی و گرفتاری .