خب گفتم خدای مهربون ، خطا پوشه . اما تا کجا ؟ هر دینی کارهایی را گناه می دونه که ممکن در در دین دیگری گناه نباشد . مثلا خوردن مشروبات الکلی در دینی آزاد و در دین دیگری مثل اسلام حرام است . هر کس پیرو هر دینی هست مسلما به حلال و حرام و صواب و گناه دین خود اعتقاد دارد . اما خب انسان پسر حضرت آدم است و مثل پدرش خطا کاره و گاهی به هر علتی گناه می کنه . ولی خدا رحمتش از غضبش سبقت می گیرد ، خطا پوش وخطا بخشه . ستار العیوب ، غافر الذنب و قابل التوب . گناهان را می پوشه و می بخشه و توبه و بازگشت را می پذیره . اگر بعد از گناه توبه باشد ، خطا بخشی و خطا پوشی ادامه دارد . اما اگر توبه نباشد چی ؟ باز هم خدا تا حدی صبر می کند ، اما اگر از حد بگذرد دیگر آبرو بر باد خواهد رفت :
لطف حق با تو مداراها کند چونکه از حد بگذرد رسوا کند این حد کجاست ؟ باید بدانیم که حساب و کتاب خدا با محاسبات انسان متفاوت است . چه بسیار کسانی که با نگاه به ظاهر آن ها ٬ گمان می رود دشمن خدا هستند ، اما خدا آن ها را دوست دارد ، و بالعکس . فریب ظاهر را نباید خورد .
قصه ای کوتاه در همین مورد از مثنوی مولوی :
یه خانمی ...
آگاه همه انسان ها مشتاق و شیفته ی شدن از عالم غیب بودند و هستند . آیا ورای این عالم فیزیکی و مادی ، عالم دیگری ست که از چشم ظاهر بین ما نهان است ؟ اگر هست چگونه می توان راهی ، دری ، پنجره یا روزنه ای به آن گشود ؟ تمام کار ادیان و عرفان نشان دادن همین راه است ، و در این مسیر دشوار ، هر دینی مراحلی و منازلی و سیر و سلوکی ، از آغازین قدم تا جائی که به وهم و خیال نیاید ، بیان کرده و نشان داده اند . در این اینجا فقط به پیش نیاز یک قدم اشاره می کنم .
عالم مینوی عالم سّر و راز است . چه کسی اهل سّر و راز است ؟ آیا ما سّر و راز مردم را محرمیم تا انتظار آگاهی از اسرار الهی را داشته باشیم ؟ چگونه می توان حافظ اسرار شخصی مردم نباشیم و شایسته راه یابی به رازهای غیبی باشیم ؟ آیا می توانیم خطای دیگران را ، نه تنها افشا نکنیم ، بلکه به روی خودشان هم نیاوریم و وانمود کنیم که ندیدیم و نشنیدیم ؟ یا نه ، هم افشا می کنیم ، هم جستجو در احوال و کردار دیگران می کنیم و بدتر از همه خطای ناکرده نسبت می دهیم و تهمت می زنیم ؟ خدای بزرگ سرالاسرار و ستارالعیوب و پوشاننده ی همه ی اسرار و خطاها و گناهان بندگان خود است ، البته ستارالعیوب بودن خدای مهربان ، بستگی به عمل ما هم دارد ، که در پست بعدی به آن اشاره می کنم .
نتیجه ی پیش نیاز یک قدم : تا زمانی که ظرفیت حفظ اسرار مردم را نداشته باشیم ، لایق حریم حرم اسرار خداوندی نخواهیم شد و این گامی ست از گام هایی که به اذن خدا ٬ روزنه ای به غیب بر اهلش خواهد گشود :
رازی ز ازل در دل عشاق نهان ست زان راز خبر یافت کسی را که عیان است
( سنائی )
صدور الاحرار قبور الاسرار : سینه ی آزادگان گورستان اسرار است .
گفت پیغمبر که هر کس سر نهفت زود گردد با مراد خویش جفت
( مولوی )
یار چون با یار خوش بنشسته شد صد هزاران لوح سر دانسته شد
لوح محفوظ است پیشانی یار راز کونینش نماند آشکار
( مولوی )
تا سر الهی ز ملاهی نشناسی نسناس ندانی به حقیقت ز اناسی
اسرار خرابات هم از پیر مغان پرس این قصه سماعی ست مکن فکر قیاسی
( امیر قاسمی )
راز درون پرده ز رندان مست پرس کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
رازی که بر غیر نگفتیم و نگوئیم با دوست بگوئیم که او محرم راز ست
صوفی از پرتو می راز نهانی دانست گوهر هر کس از این لعل توانی دانست
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع شکر خدا که سرّ دلش در زبان گرفت
مدعی خواست که آید به تماشا گه راز دست غیب آمد و بر سینه ی نامحرم زد
بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم به شرط آنکه ننمائی به کج طبعان دل کورش آنکس است اهل بشارت که اشارت داند نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست
( ابیات اخر همه از حافظ )
سخن آخر اینکه آنچه گفته شد به نقد قدرت و اصحاب آن مربوط نمی شود ، پیامبران و عرفا که مخزن الاسرار رموز غباب غیبی الهی بودند خود بزرگترین ناقدان و گاه معارضان قدرت بودند . زیرا که اصحاب قدرت با سرنوشت قومی یا ملتی و یا گاه همه ی مردم یک عصر ارتباط دارند .

آقای ایرج طبق وعده اش تحلیل قصه شیخ صنعان را با فرزانگی تمام نگاشت و ارسال نمود . با تشکر فراوان از لطفی که کردند ٬ شما را به خواندن آن و نظر دادن دعوت می کنم :
"گرمریدی راه عشقی فکر بدنامی نکن شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت"حافظ
پیش از این ، داستان شیخ صنعان را باز گفتم . در این بخش تحلیل خود را پیرامون این حکایت بیان می کنم و بازدیدکنندگان محتر م را به نقد و اظهار نظر در باره این نوشته و حکایت شیخ صنعان دعوت می کنم.
داستان بلند شیخ صنعان در منطق الطیر عطار جایگاه ویژه ای دارد بطوری که برخی را اعتقاد بر آن است که خود منظومه ای مستقل است و گاه از سوی اهل ادب اینگونه نیز انتشار یافت . از سوی دیگر می توان ادعا کرد عطار به نحوی ساختار شکنانه ای ؛ بر خلاف همه عاشقانه های پارسی ؛ قدیسی تارک دنیا و زاهدی وارسته را بر مسند عشق نشاند.
اهل تحقیق بر آنند که ؛ این شیخ را عطار از تحفه الملوک منسوب به غزالی یا از داستان زاهدی بغدادی ؛ که در کامل ابن اثیر ذکر او طی سنوات میانه قرن ششم رفته است ؛ یافت. ضمن آنکه می نوان مدعی شدعطار ؛ که ذوقی لطیف در بیان تراجم احوال و تذکره صوفیان و عارفان داشته ؛ خود به خلق قهرمان داستانش پرداخت و نباید در جستجوی واقعیات مشکوک بود بلکه باید به مغز و حقیقت حکایتش معرفت یافت.
آغاز داستان شیخ صنعان از زاهد سالیان دراز ، شمارفراوان مریدان ، دم مسیحایی و کثرت عبادت و ورع وی حکایت دارد . آن اندازه که خوابش رویای صادقه و مکاشفه عارفانه است . آن خدای که معبودش بود وی را عقل رمیده و مجنون می خواست . از آنک در کمال این سالک نقصانی بود.
"وجود آدمی از عشق می رسد به کمال گر این کمال نیابی؛کمال نقصان است
فروغی بسطامی

گل رویت دل و دین از من دلداده ببرد
که لب قند تو را دید و دلش را نسپرد ؟
روز و شب در تب و تابم سخنی ساز کنی
در سکوتی تو خطا بخش و مرا صبر بمرد
روز از شوق تو دیدی ز خوراک افتادم
شب شنیدی که به صبح آمد و پلکم نفشرد ؟
ساز جان کوک شود با سر سبابه عشق
جان بی عشق از این ملک کهن راه نبرد
خضر گر مرحله تا مرحله رفت از ظلمات
کوثر از چشمه ی زاینده ی معشوق بخورد
دوش از اول شب تا به سحرگاه نسیم
مو به مو زلف پر افسانه ی معشوق شمرد
از سید ضیاءالدین رضاتوفیقی ، شهریور ۱۳۷۵
چشم نازت را بنازم نازها دارد نهان
ناز پنهانی هزاران راز دارد بر زبان
نوجوان بودم که دیدم پیرم از سوز فراق
پیر را با یک نگاهی سال ها کردی جوان
نازک انداما ! تو لبخندت بهار زندگی ست
گر نخندی باغ عمرم زود می گردد خزان
زورق عقلم غریق شط مستی کرده ای
شط ، خروشان رفت تا دریای عشق بیکران
عشق دریا ٬ یارساحل ٬ عمرکشتی ٬ شوق پارو می زند
میل محبوب ار نباشد بشکند صد بادبان
دست از دامان پاکش بر نداری ای نسیم
می رسد کام از طلب ٬ یا این جهان ٬ یا آن جهان
از سید ضیاء الدین رضاتوفیقی سال ۱۳۸۲


متاسفانه تفاوت معنا و مصداق بسیاری از کلمات ، اصطلاحات و حتی جملات در ادبیات سیاسی امروز ما روشن نیست . مثلا تعیین مرز تضعیف و انتقاد . چه سخنی تضعیف و چه گفتاری انتقاد است ؟ کسی نیست که به آقای خاتمی بگوید آیا در شرایط کنونی به رسانه های مکتوب ( صدا و سیما که به رسالت خطیر تخطئه و اختلاف افکنی بین اصلاح طلبان و حمایت جانانه از محافظه کاران و دولت عمل می کند ) مجال انتقاد داده می شود تا سفارش عدم تضعیف کنید ؟ جالب است که بعد از همین سخن شما در سایت رجانیوز خواندیم که خاتمی پروژه ی تضعیف دولت را کلید زد . وقتی دعوت به عدم تضعیف دولت و ارکان نظام در سخنان آقای خاتمی اینگونه منعکس می شود ، تکلیف دیگران روشن است و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل . در متن سخنان آقای خاتمی انتقاد خیلی شفافی از دولت هم ندیده نشد ، چه رسد به تضعیف .


وانگهی این همه ی قصه نیست . هم اکنون شورای نگهبان و هیات های نظارت ، دامنه نظارت استصوابی را تا بدانجا کشانده اند که باید کاندیدای مجلس احراز صلاحیت شود ، یعنی اگر ثبت احوال ، دادگستری و نیروی انتظامی کتبا به هیئت نظارت شورای نگهبان اعلام کنند که فلان کاندیدا سابقه جرم ندارد و وزارت اطلاعات کتبا اعلام کند که همین کاندیدا سابقه سوء سیاسی ندارد ، نظر مثبت این مراجع قانونی چهارگانه نصف ماجراست ، نصف دیگرش این است که کاندیدا اسناد و مدارکی داشته باشد که بر صلاحیت او دلالت داشته باشد . اسنادی که ثابت کند حسن شهرت دارد ، التزام عملی به نظام جمهوری اسلامی و ولایت مطلقه فقیه دارد. اصل اصالت البرائه فقهی شیعه ، یعنی اینکه همه سالمند مگر اینکه خلاف آن ثابت شود ، در اینجا منسوخ می شود و به جای آن اصل اصالت الخطیئه ، ناسخ اصل فقهی پیشین می شود ، یعنی همه خطا کارند مگر اینکه خلافش ثابت شود . حالا التزام عملی به موارد یاد شده با چه اسنادی و با کدام معنا و مصداق باید روشن شود ، ملاک و معیار سنجش ، کف با کفایت هیات های نظارت مرکزی و استانهاست . ترکیب این هیئت ها از انتخابات مجلس چهارم تا کنون همواره از یک سلیقه سیاسی انتخاب شدند که رقیب اصلاح طلبان بوده و هستند . هر چند خود مدعی بی طرفی باشند اما سوابق سیاسی آن ها که پوشیده نیست .
تازه نگرانی جدی در انتخابات مجلس هشتم ، با توجه به گرایش سیاسی استانداران و فرمانداران ، این است که معتمدین هم از همین گرایش سیاسی انتخاب شوند و در نتیجه هیات های اجرائی و اعضای صندوق های اخذ رای نیز با ناظرین یکدست باشند . در چنین شرایطی آیا دیگر تضمینی برای سلامت انتخابات هست ؟ باید دید تلاش هاشمی رفسنجانی ، خاتمی ، کروبی ، معین و احزابی که او را کاندیدا کردند و نیز ستاد ائنلاف اصلاح طلبان برای تایید صلاحیت ها و تضمین سلامت انتخابات به نتیجه خواهد رسید ؟ و آیا میر حسین موسوی در این شرایط حساس بین المللی گوشه انزوا را رها خواهد کرد یا خیر ؟ در صورتی که مذاکره با شورای نگهبان به نتیجه نرسد این آقایان باید نتیجه را به مقام معظم رهبری و ملت گزارش نمایند . اگر چنین اتفاق ناعادلانه و غیر مدبرانه روی دهد ، حتی اگر کاندیدای محافظه کاری با رای واقعی مردم برنده شود ، مخالفین او حق دارند توهم تقلب در انتخابات را داشته باشند . اگر ناظرین و مجریان انتخابات می خواهند رای واقعی مردم را با سلامت و امانت اعلام نمایند و اعتماد مردم را جلب نمایند باید در ترکیب خود به تناسب از دو جناح استفاده کنند . در غیر اینصورت مردم کاسه ای زیر نیم کاسه خواهند دید .

دل به سخن حافظ شیراز بسپار که در سیاست : چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند . ماندگاری ابدی همان راهی ست که حافظ و مولوی و دیگر عرفا رفتند و چون چراغی فرا راه بشریت نور افشانی می کنند . البته که اینان به نقد زمانه خویش نیز می پرداختند ٬ اما آلوده ی غرق شدن در باتلاق سیاست روزمره و لغزشگاه هولناک قدرت بی رحم و سراسر قساوت نشدند .
سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداونی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش می رو که با دلدار پیوندی
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز
ورای حد تقریر است شرح آرزومندی
الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور
پدر را باز پرس آخر کجا شد مهر فرزندی
همائی چون تو عالی قدر ، حرص استخوان تا کی
دریغ آن سایه ی همت که بر نا اهل افکندی
در این بازار اگر سودی است با درویش خرسند است
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسند
آقای رسول جلیل زاده نماینده محترم ولی فقیه در بسیج منطقه تهران در هشتمین همایش آزادگان مجمع فرهنگی سید آزادگان گفت : " موجه و غیر موجه و میانه رو و مشارکتی و مجاهدین انقلاب هیچ فرقی با هم ندارند و همه آن ها سر و ته یک کرباس هستند … دشمن برای انتخابات سرمایه گذاری کرده … اگر در چهار سال گذشته مدیریت اجرائی و قانونگذاری دست همین اصلاح طلبان مفلوک بود باز هم مراکز هسته ای ما بسته بود … حضرت امام ( ره) فرمودند نگذارید انقلاب به دست نا اهلان و نا محرمان بیفتد " به خدا آقای جلیل زاده چه عرض کنم . من هم به سران مجاهدین انقلاب و بعضی از مشارکتی ها سال گذشته و امسال گفتم که شما دیگه نا محرم شدید ٬ ولی گوش نمی کنند . میگن همان امامی که این سفارش را فرمود در زمان خودش ما محرم بودیم و دیگران نامحرم . خودم هم یه چیزهایی را از سال ۵۶ تا حالا کاملا به یاد دارم ٬ ولی آدم عاقل باید بعضی چیزها را فراموش کنه : چون پیر شدی حافظ ٬ از میکده بیرون شو - خواهی نشوی رسوا ٬ همرنگ جماعت شو .
حضرت عالی نماینده ولی فقیه هستی ٬ نمیشه که فرمایش شما را رد کرد ، پس مجبورم هم صدا با حضرتعالی به همین مشارکتی ها و مجاهدین انقلاب بی پناه و میانه روها حمله کنم . تازه با حمله به این ها کلی هم امتیاز نصیب آدم میشه . تو این دور و زمونه آدم باید زرنگ باشه ، به فکر کار و شغل و پست و پول و زندگی باشه . مگه آدم کله ش بوی قورمه سبزی میده یا بالاخونه ش اجاره است که به حرف های صد تا یه غازه اینا گوش کنه ؟ مثلا عنایت بفرمائید به همین شعار ضد انقلابی " ایران برای همه ایرانیان ! " یا " محدود و پاسخگو کردن قدرت " یا " گردش قدرت با رای اکثریت ملت " ، " انتخابات آزاد و عادلانه و سالم " یا دفاع از الفاظ تهوع آوری که حال آدم را به هم میزنه مثل آزادی و دمکراسی و تنش زدائی در مناسبات خارجی و توسعه اقتصادی . آخه مگه بدعت شاخ و دم داره ؟ بدعت گذاران را باید نقره داغ کرد تا عبرت دیگران بشن . عجب روئی دارند اینها ؟ از در بیرونشون میکنند از پنجره میخوان وارد بشن . نمی دونم چه مشکلی دارند که هر چه کتک شون میزنن ، مثل حجاریان ناکارشون میکنن ، مثل عبدالله نوری ، هادی قابل ٬ عماد الدین باقی و فعالین دانشجویی ، زندانشون میکنن ، حکم اعدام براشون مثل آغاجری صادر میکنن ، زیر چشمای بهزاد نبوی توی قم و چند شهر دیگه بادنجون میکارن و دیگه چی بگم کوی دانشگاه ، قتل های زنجیره ای ، بستن روزنامه هاشون ولی از رو نمی روند . آخه ایران کی مال همه ایرانی ها بوده که حالا بشه ؟
من یه پیشنهاد دارم که شاید مشکل را حل کنه و این ها را و همه مردم نا محرم و نا اهل را سر جای خودشون برای همیشه بنشونه . اول اینکه کل نهادهای انتخابی حذف بشن ، اعم از شوراها ، مجلس و ریاست جمهوری ٬ همه ش انتصابی بشه . دو وزارتخانه هم بیشتر لازم نیست : داخله و خارجه . یعنی چه اینهمه بوروکراسی صادراتی غربی ؟ اینجوری دیگه دشمن نمی تونه عوامل خودش را به مجلس یا کابینه یا جاهای دیگه بفرسته و مردم هم دیگه فریب آمریکا و دشمنان قسم خورده و عوامل آنها را نمی خورند . دوم اینکه این ها مگه چند نفرند ؟ فوقش دو میلیون آدم با 22 میلیون هوادار واجد شرایط رای دادن . همه شون با یک هولوکاست دیگری نابود بشن . انوقت مملکت آروم میشه و دشمن سر جای خودش می نشینه .البته این پیشنهادات را به جناح رقیب اصلاح طلبان می دهم نه جنابعالی ، چون اینقدر متوجه هستم که شان و جایگاه جنابعالی فرا جناحی است و در رقابت های جناحی دخالت نمی کنید و همه احزاب و گروه ها و جناح ها را فرزند خودتون می دانید . اما دلم خنک شد از این فرمایش شما که فرمودید میانه روها با دیگران هیچ فرقی ندارند . آقا این صحبت شما نصف حق آن هاست . نمی دونید برای جدا کردن حساب خودشون از سایر اصلاح طلبان و نفوذ در مجلس و ریاست جمهوری آینده چه خوش رقصی هایی کردند و می کنند .
النهایه اینکه در این شرایطی که تهدید خارجی هست و آمریکا شاخ و شونه می کشه و اروپا را با خودش هماهنگ کرده ٬ کنگره آمریکا سپاه قدس را در لیست گروههای تروریست قرار داده و سارکوزی از بوش و رایس هم آتشش تندتره ٬ شرکت های تجاری داخلی و بانک ها را تحریم کردند و فراتر از قطعنامه ها تحریم اعمال می کنند ٬ قطعنامه دیگری هم در راهه ٬ مجمع عموی پلیس بین الملل ( اینترپل ) به اتهام دخالت در انفجار دفتر انجمن همیاری آرزانتین و اسرائیل در بئنوس آیرس پس از سیزده سال ٬ با ۷۸ رای موافق و ۲۶ ممتنع و ۱۴ رای مخالف ٬ حکم جلب وزیر اطلاعات اسبق ( فلاحیان ) فرمانده وقت سپاه پاسداران ( محسن رضائی ) فرمانده وقت سپاه قدس و دو دیپلمات وقت ایران را صادر کرده و اینها همه از سیاست خارجی موفق دولت فعلی حکایت میکنه که به فرمایش شما اصلاح طلبان مفلوک قادر به انجامش نبودند ، بله در چنین اوضاع و احوالی انتخابات مجلس چه معنی داره ؟
توصیه می کنم مردم در کنار سایر شعارها با مشت های گره کرده فریاد بزنند که : مجلس انتصابی ، دولت انتصابی ، حق مسلم ماست .
دوستی به نام سعید ارموی شعر زیر را باکامنتی برای من و شما فرستاد . ضمن تشکر از ایشان ٬ انتظار دارم در مورد شعر ایشان و نیز مطلب پست قبلی نظر بدهید :
این من بودم
که به تو اجازه دادم
مرا رها کنی .
از آن زمان تاکنون
زندگی من در سراشیب است .
من اینجا تمام روز به انتظارت
می نشینم ٬
در این اتاق غم
در این سمت غربی .
بین من و تو
پنجره ای است
هر اتفاقی بیافتد
من اینجا به انتظارت می نشینم .
بین من و تو
پنجره ای است
در جانب غرب
من نمی توانم این اتاق را رها کنم .
وقتی که تو رفتی
من افتادم !
زندگی من ایستاد !
همه چیز بعد از تو
برایم بی معنی شد .
من روزها دراز می کشم
و شبها بیدارم .
این من بودم
که گفتم مرا رها کن
در این اتاق غم ٬
جانب شرقی کجاست ؟
من به انتظارت می نشینم .
قدمی از اتاق برنمی دارم
شاید برگردی !
و روشنایی !
شاید از جانب غربی
برایم بیاوری .
دوستی مطلب زیر را در کامنتی ارسال کردند . چون با فرزانگی قلم زدند ، این پست را به آن اختصاص دادم . اما اقای جزنی ( احتمالا آقا هستند ، چون اسم کوچک خود را حبیب نوشتند . ولی بعضی از وبلاگ نویس ها یا کسانیکه که کامنت می گذارند گاهی به هر دلیل جنسیت خود را وارونه می نویسند ) باید می نوشتند که اصطلاحات تفکر قالبی و قلابی را مرحوم دکتر احمد فردید رواج دادند . این دوست یادشان رفته یا شاید هم نمی دانستند که آقای فردید اصطلاح دیگری را هم در کنار این دو به کار می بردند : تفکر قلبی . از این دوست و زحمتی که کشیدند تشکر می کنم . و اینک مطلب آقای ( یا خانم ) حبیب جزنی :
تلاشعالمانهشمابرایاثباتحقانيتمولاناستودنیاست. اماميتوانيمازمنظریديگربهاينمقولهبنگريموچالشهای ديرپاوتاريخیفقيهانوفيلسوفانوزاهدانوعارفانرابهمجالی ديگر بسپريم و درجايیفراترازدعواهاوهياهوهایروزانهرفع مشكل كنيم.
مگر جز اين است در اين سوی ميدان كسی يا كسانی از رواج مولوی عارف مسلك نا خرسند، از تجليل ابن سينای فيلسوف دل نگران و از ساختن فيلم ملا صدرا نا شكيبايی مي كنند. تا جايی که كسی مي گفت اگر اين چند نفر باقی مانده نا منسوب به همسايگان ايران را همانندمولوی كه تركها،رودكیكهاوزبكها،فارابی كهاعراب و ناصر خسرو كه افغان هاونظامی گنجوی كهآذربايجان و...به خود نسبت دادند، ديگر همسايگان ايران دزدانه به تاراج ببرنند، عده ای نه تنها دل نگران نمي شوند كه شايدگمان مي كنند جا براي افكارشان باز مي شود .
در ديگر سوی ميدان نيز وضع بهتر نيست. حتما به جماعتی بر خورده ايد كه در حسرت روزگار هخامنشی و ساسانی داد سخن مي دهند و مجدانه همه ايران بعد از اسلام را سياه و بی دستاورد نشان مي د هند.آنان چنان سخن مي گويند كه گويی با فرو پاشی امپراطوری ساسانی به تعطيلات تاريخی رفته و پس ازدهپانزده قرن به يكباره از خواب پريده ايم .حتما انچه كه در اين قرنها بوده سراسر سياهی و تباهی است و بايد جوانان خود را ازآن بر حذر داريم. اينانشباهت عجبی باآنگروهدارند.
حكايت ما ناتمام است.
به جايی ديگر مي رويم. در گوشه ای ديگر روشنفكران و نويسندگاني را مي بينيم كه روزانه هزاران بار به سانسور مي تازند و داد براورده اند كه جای نفس كشيدن براي دگر انديشان نيست. اما همين جماعت در همين ماجرای اخير يعنی فقدان زنده ياد قيصر امين پور چه كردند؟. شما اگر حرفیوحديثی از اينان شنيديدمن هم شنيده ام. چرا، به اين دليل كه منسوب به آ نان نبود.
جالب است نه؟ هر سه گروه همانند هم وهمه ما به هم شبيهيم .فارغ از اينكه به كدام مرام و مسلك معتقد باشيم . با تكيه بر قالبهای قلابی خود بخشی از هويت خويش را انكار مي كنيم. و در زمانه فرو ريختن قالبهای بی فرجام ،ما از حصار قالبهای خود در نيامده ايم.
كدام مردمی همانند ما ميراث خود به پاي تفكرات قالبی خويش روانه مسلخ ميكنند ؟
آيا ماكم هنريم؟
شهادت امام جعفر صادق (ع) بر
پیروان راستینش تسلیت باد

نویسنده کتاب ارزشمند " تشیع در مسیر تاریخ " به درستی جدائی سیاسی _ عقیدتی شیعه و سنی را از زمان تصمیم گیری شرکت کنندگان در سقیفه و تثبیت خلافت ابوبکر ، و جدائی فقهی ـ حقوقی این دو مذهب را از زمان پرسش عبدالرحمن بن عوف ، از امیر المومنین علی ( ع ) ، می داند . یعنی آنگاه که بدست آوردن خلافت برای علی ( ع ) به یک پاسخ مثبت ، اما خلاف عقیده ، وابسته بود ، ولی پاسخ منفی داد . بعد از کشته شدن عمر بن خطاب مهار شورایی که عمر تشکیل داده بود ، طبق برنامه ، به دست عبدالرحمن افتاد . او از علی (ع ) پرسید اگر خلافت به تو واگذار شود ، به کتاب خدا ، سنت رسول و سیره شیخین ( یعنی ابوبکر و عمر ) عمل خواهی کرد ؟ و علی ( ع ) پاسخ داد : به خدا سوگند این پرسش نیرنگ است ، نه ، به کتاب خدا و سنت رسول و اجتهاد خودم عمل خواهم کرد . پاسخ مثبت عثمان به همین پرسش ، او را به خلافت رساند و علی (ع ) را حدود 13 سال دیگر خانه نشین کرد ، تا انزوای 25 ساله او تکمیل شود . دوستان برای درستی یا نادرستی نوشته بالا به کتاب تشیع در مسیر تاریخ و اسناد محکم آن ٬ که همه از کتاب های اهل سنت است ٬ مراجعه و بعد در صورتی که موضوع برای آن ها مهم باشد به اصل آن کتاب ها مراجعه کنند . اما احادیث و رویدادهایی مثل حادثه تاریخی غدیر وجود دارند ، که مطلب را به درازا می کشاند و فعلا به آن ها نمی پردازیم .
گفتم مولوی نه شیعه بود و نه سنی . یعنی مسلمانی فارغ از این تقسیم بندی بود . به دلیل آثارش . گویی باورهای اسلامی مولوی مربوط به زمانی است که تقسیم شدن مسلمانان به شیعه و سنی آغاز نشده بود . از ابوبکر ، عمر و عایشه به نیکی یاد می کند ، از علی ( ع ) و برخی از اصحابش نیز تجلیل می کند و حتی نسبت به هیچکدام از آن ها ، آنگونه که عاشقانه از علی ( ع ) تمجید و ستایش می کند ، تکریم نمی کند . تا جائی که در چند شعر می سراید : الله ، مولانا علی . و در مثنوی می گوید که ای علی ! نور تو بر من تابید تا که نورانی شدم ٬ تو افتخار همه پیامبران و اولیائی ٬ دانای اسرار خداوندی ٬ عالم غیب را دریافتی ٬ شهر علمی ٬ تو تا ابد دروازه ی رحمتی و میزان و ترازوی حق و باطلی :
را ز بگشا ای علی مرتضی ای پس از سوء القضا حسن القضا
یا تو واگو آنچه عقلت یافته ست یا بگویم آنچه بر من تافته است
از تو بر من تافت ، پنهان چون کنی بی زبان چون ماه پرتو می زنی
او خدو انداخت بر روی علی افتخار هر نبی و هر ولی
در شجاعت شیر ربانیسنی در مروت خود که داند کیستی
ای علی که جمله عقل و دیده ای شمه ای واگو از آنچه دیده ای
باز گو دانم که این اسرار هو ست زانکه بی شمشیر کشتن کار اوست
چشم تو ادراک غیب آموخته چشم های حاضران بر دوخته
چون تو یابی آن مدینه ی علم را چون شعاعی آفتاب حلم را
باز باش ای باب رحمت تا ابد بارگاه ما له کفوا احد
تو ترازوی احدخو بوده ای بل زبانه هر ترازو بوده ای
و بسیاری اشعار دیگر که صفحات زیادی از مثنوی او را زینت داده است . و اکنون چند بیت از شعرهای او را از دیوان شمس تبریزی ، با مقدمه استاد بدیع الزمان فروزانفر ، جلد دوم ، نشر ثالث ، چاپ چهارم ، تهران 1384 نقل می کنم ، که در آن ها غلو او از شیعه غالی هم پر رنگ تر است :
ای شاه شاهان جهان ، الله مولانا علی
ای نور چشم عاشقان ، الله مولانا علی
حمد است گفتن نام تو ای نور فرخ نام تو
خورشید و مه هندوی تو الله مولانا علی
موسی عمران در غمت بنشسته بد در کوه طور
داوود می خواندت زبور الله مولانا علی
قاضی و شیخ و محتسب دارد به دل بغض
علی هر سه شدند از دین بری الله مولانا علی
شاهم علی مرتضی بعدش حسن نجم سما
خوانم حسین کربلا الله مولانا علی
اسم همه ائمه شیعی در این شعر هست . دو شعر دیگر در دنباله این شعر هست که ردیف آن ها ، الله مولانا علی است .
احتمالا مولوی هم با استکبار جهانی و رژیم صهیونیستی در ارتباط بود و مثنوی و دیوان شمس او زمینه ساز انقلاب مخملین است . روزنامه حزب الله نوشت : ... " فکر می کنید نام گذاری یک سال به نام و توسط یونسکو با چه انگیزه ای صورت گرفته است ؟ " خب اینکه پرسیدن نداره . اصلا مراد مولوی ، یعنی شمس ، هم مشکل داشته ، وگر نه چرا میگن شمس مغربی ؟ مغربی یعنی غربی و غرب زده . شاید شمس عضو فراماسونری بوده و ماسونی صهیونی بود . پس مولوی نه تنها مشکوکه ، که جاسوسه . چرا تو ایران براش کنگره بر گزار می کنند ؟ باید برگزار کنندگان دستگیر و مثل هادی قابل و عمادالدین باقی مورد بازجوئی ویژه قرار بگیرند ، چون حتما به جائی وصل اند .
اما نظر مراجعی مثل آیت الله صافی گلپایگانی و نوری همدانی برای شیعیان و بیشتر از همه مقلدین آنها محترم است . ولی خود این دو بزرگوار ، مثل همه مراجع قدیم و جدید ، در اول رساله عملیه ی خود نوشتند که اصول عقاید تقلیدی نیست و تحقیقی است . خواندن آثار و یا بحث وبررسی آثار مولوی در دایره اصول است ٬ نه فروع . اختلاف فقها و عرفا امروزی و منحصر به شیعه و اسلام نیست ، همیشه و همه جا بوده و هست . عرفا ، فقها را اهل پوست و ظاهر دین و آن ها را از حقیقت دین بی خبر می دانستند . و فقها عرفا را غیر مقید به شریعت ، لاابالی و فریب خورده شیطان می دانستند . در سریال اغماء دیدیم که برخی از سخنان عرفا از زبان الیاس جاری می شد .
نظر مراجع بزرگوار در جای خود محترم ، اما کسانی که نه فقیه ٬ نه عارف ٬ و نه فیلسوف اند و مخالفت می کنند ، چه انگیزه ای دارند ؟ مولوی جواب دسته ی آخر را این طوری داده :
عقل دشنامم دهد من راضیم زانکه فیضی دارد از فیاضیم
احمق ار حلوا نهد اندر لبم من از آن حلوای او اندر تبم
طولانی شد . شاید بعدا در این مورد باز هم بنویسم .
گفتی غزل بگو چه بگویم؟مجال کو؟ شیرین من،برای غزل شور و حال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل ولی گیرم هوای پر زدنم هست بال کو ؟
هر انسانی بمیرد ٬ از گردونه ی این کره ی خاکی ٬ پاره ای از انسانیت کنده می شود . اما او از یک پاره بیشتر بود ٬ تنها دلش هزار پاره بود . عمری کوتاه و پر بار ٬ و آثاری ماندگار . چه زود پیر شد و پرواز کرد . او عاشق بود ٬ هم از این روی شاعر مردم و سروده های عاشقانه . با درد و رنج مردم آمیخت ٬ و بیش از این جانش در قفس تن تاب ماندن نیاورد . روانش شاد .

چنانم خسته از این همنشینی های هرز هرزه های پست ٬
که ناخن می زنم بر سینه ، محکم بر سر خود دست .
به هر کس می رسم ، کس نیست .
اگر هم بود ، دیگر نیست .
برای غربت غمبار خود چون شمع باید سوخت .
نشان آشنایی ، محرم رازی ، دل آگاهی ، هم آوازی ، سراغت نیست ؟
مرادی ، مرشدی ، پیری ، حقیقت پیشه درویشی ،
خمی ، خمخانه ای ، دیری ، خراباتی نشانت نیست ؟
از سید ضیاء الدین رضاتوفیقی ، 11/8/85
خسته از درازنای قرن ها ،
با تنی نحیف و رنگ زرد و پای آبله ،
پشت کوههای حادثه ، در فضای سبز صبح آرزو ،
خیمه امید ، بر افق زدم .
از سید ضیاء الدین رضاتوفیقی ، 1۶ /11/8۵

دست ها را ، دست ها را در یاب :
دست هایی که با هدیه ی آب ،
در شکوفا شدن مریم و داوودی و یاس ،
و به بار آمدن میوه نوبر در باغ ، رویش شاخه ی سرسبز درخت ،
در هم آغوشی باران و زمین و خورشید ،
بر فراز آبی تخت افق ، توی این حجله خوش نقش و نگار هستی ،
سهمی از رویش و زایش دارند .
دست ها را دریاب :
دست های شرف پینه به کف ، و گلاویزی ناچار ، با آهن مرده ، تهی از حاصل رنج .
دست هایی که به شلیک به مغزی و به قلبی خشنود !
دست هایی که ، زندگی می گیرند .
دست هایی که ، زندگی می بخشند .
دست هایی که با صورتک و دستکش زهد و شرافت و نجابت ،
گرم غارتگری حاصل رنج قومی ، و در این کار خدایا چه مهارت دارند !
دست هایی که قلم می سازند .
دست هایی که قلم می شکنند .
دست هایی که به یک زخمه ساز ، یا به یک چرخش و رقص ، مست باریدن شادی هستند .
دست هایی که ٬ از جنس نوازش هستند .
دست هایی که ٬ نور باران نیایش هستند .
دست ها بسیارند .
شک ندارم که خداوند فقط ٬ عاشق آن دستی است ٬
که بکار است به فرمان دلی عاشق و پاک .
دست خود را در یاب ، از کدامین دستی ؟

دست دعا
از سید ضیاء الدین رضاتوفیقی ۵/۸/۸۶
این داستان را آقای ایرج با قلمی شیوا و عالمانه ٬ طبق وعده ای که ( در کامنت مطلب عشق دو طرفه و یکباره ٬ یا بالعکس ؟ ) داده بود ٬ برای وبلاگ ارسال کرد . ضمنا ایشان در پایان قصه نوشته که تحلیل این قصه را بعدا ارسال خواهند نمود . با تشکر از این عزیز ٬ این شما و این شرح داستان : 
داستان شيخ صنعان آميختگی عشق و عرفان و بی پروایی عابدی معتکف در ترک زهد و دل باختن پیری کامل به دخترکی تر سا است.شیخ ٬ سر آمد زهاد عصر خویش بود و پنجاه سال مقیم کعبه بود و پنجاه حج گذاشته بود و مریدانی داشت که یک دم از عبادت وریاضت نمی آسودند. شيخ خود نيز هيچ سّنتی را فرو نمي گذاشت و نماز و روزﮤ بی حد بجا مي آورد. واز این رو مسیحا دم بود و صاحب کرامات بسیار:
هر كه بيماري و سستی يافتی از دم او تندرستی يافتی
خوابی موحش که در آن شیخ خود را در روم می دید که در برابر بتی سر به سجده می ساید قرارش ربوده بود.پس شیخ با جمع مریدان عزم روم کرد .در آن بلاد کفر ٬دخترکی زیبا ٬ دل از شیخ ربود . دختری که:
هر دو چشمش فتنـﮥ عشاق بود هر دو ابرويش بخوبی طاق بود
روی او از زير زلف تابدار بود آتش پاره ای بس آبدار
هركه سوی چشم او تشنه شدی در دلش هر مژه چون دشنه شدی
عشق آتش به جان شیخ انداخت و دل و دین به یک نگاه به آن بت سیمین بر باخته بود.قرار و آرام از کف داده ورسوای جهانی شد.روزها به اشتیاق یک نگاه بود وشبها دریوزه وبیقرار و قرین اشک و آه.
همچو شمع ازتف و سوزم می كشند شب همی سوزند و روزم می كشند
رفت عقل و رفت صبر و رفت يار اين چه دردست اين چه عشقست اين چه كار؟
مریدان بر حال رقت بار مراد خود می گریستند و انگشت اسف می خاییدند.اما چه سود .پس هریک به تکاپوی نصیحت شیخ خود مشغول و شیخ نیز هر کدام را به پاسخی ملول و مایوس می کرد:
همنشينی گفت اي شيخ كبار خيز و اين وسواس را غسلی برآر
شيخ گفتا امشب از خون جگر كرده ام صد بار غسل ای بيخبر
*************
آن دگر گفتا كه تسبيحت كجاست كی شود كار تو بی تسبيح راست
گفت آن را من بيفكندم زدست تا توانم برميان زنار بست
************
آن دگر گفتا پشيمانيت نيست يك نفس درد مسلمانيت نيست
گفت كس نبود پشيمان بيش از اين كه چرا عاشق نگشتم پيش از اين
************
آن دگر گفتا كه با ياران بساز تا شويم امشب به سوی كعبه باز
گفت اگر كعبه نباشد دير هست هوشيار كعبه شد در دير مست
**************
باری پند ناصحان کارگر نیامد و صبر پیشه کردند . لیک شیخ هر دم افزون تر شیدایی و بیقراری می کرد تا شب و روز در کوی یار به امید وصال ٬ مقیم گشت و با سگان کویش هم آواز . روزی آن شهر آشوب با نخوتی تمام بر شیخ گذشت و او را از این شیدایی و دیوانگی و از این پریشانی ملامت ها کرد
اما شیخ همچنان دل گرو دلبر مغرور داشت و التفاتش را ملتمس بود.
روي بر خاك درت جان می دهم جان به نرخ روز ارزان می دهم
چند نالم بر درت ؟ در باز كن يكدمم با خويشتن دمساز كن
بت ترسا شیخ را به زخم زبان بسیار آزد و روزگارش را قرین کفن وکافور خواند که تو را نه زمان عشق ورزی ست٬ و دمسازی شیخ با خود را صحبت سنگ وصبوح دانست . که پیری چون ترا عاشقی نیاید و :
"به طهارت گذران منزل پیری ومکن خلعت شیب چو تشریف شباب آلوده"حافظ
اما شیخ همچنان مصر بود .پس آن ترسای طرار فتان چنین نهاد که شیخ ترک اسلام گوید و تسلیم وی شود و چهار گناه دیگر :مصحف بسوزاند ٬ بت سجده کند ٬خمر بنوشد و ترک ایمان کند . شیخ شیدای دل از کف داده ٬ جملگی را پذیرفت . جمله ترسایان از این پیشامد شاد و زنار بر میان شیخ بستند ٬ از آنکه ترک کعبه کرده بود و خرقه به شکرانه وعده وصال سوزانده بود.
خمر خوردم بت پرستيدم زعشق كس نديدست آنچه من ديدم ز عشق
آنگاه شیخ از آن افت جان وصال طلب کرد که جمله فرامینش بجا آورده بود.لیک دخترک باز بهانه و..
پس شیخ گفت:
"توچنين٬ ايشان چنان٬ من چون كنم چون نه دل باشد نه جان٬ من چون كنم"
شیخ به عجز ولابه گفت که در عشق او اسیر بلا ها گشته و همه او را ترک کردند و نیکنامی را با رسوایی بدل کرد.دل دختر بر او نرم گشت .آن معشوق گفت که کابین اش بس گران و شیخ نیز مسکین .پس شرط گذاشت که سالی خوکبان او شود.شیخ پذیرفت .مدتی نیزبا خوکان دمخور و مریدان را بکلی مایوس کرد.پس مریدان عزم بازگشت کردند الا مریدی که تکلیف ازشیخ پرسید : که چون کند او نیز زنار ببند یا به کعبه باز گردد ؟ شیخ وی را نیز گفت که از سر عشق آگه نیست و مبتلا بدین مرض نگشته او نیز بازگردد ٬ وخود به نزد خوکان شد.چون مریدان باز گشتند .مریدی وفادار که به عذری با مرادش همراه نبود چون یاران را دید آنان را ملامت ها کرد که چرا بازگشتند و چون شیخ زنار نبستند .پس جملگی در خفا باز گشتند و چهل شبانه روز معتکف و به راز و نیاز ودعا مشغول که باب رحمت حضرت رحمان بر شیخ گشوده شود.از خلوص دعای مریدان ابواب رحمت حق گشوده شد .آن مرید با وفا در خواب این مکاشفه دید و بی هوش شد پس بهوش شد و قصه به جمع یاران گفت و سوی شیخ خوکبان شدند . وی را دیدند زنار دریده و نادم از ترک دین ٬ توبه کنان و سر به سجده شکر نهاده بود ٬ از ان رو که آن اسرار قرانی که از خاطر زدوده بود به جانش دمیده شد.پس یاران دلداریش دادند وشیخ خرقه پوشید و با مریدان رو بسوی کعبه نهاد.
از آن سو دختر تر سا چو صبح بر خاست نوری به جانش تابیدن گرفت.که بسوی شیخ روان شو . پس نادم و جامه دران و گیسو پریشان راه بادیه گرفت و به طلب شیخ شد که چندی آزرده بودش:
مرد راه چون تويی را ره زدم تو مزن بر من كه بی آگه زدم
هرچه كردم بر من مسكين مگير دين پذيرفتم مرا بی دين مگير
خبر به شیخ رسید که دخترک در پی اش روان است.فی الفور عزم بازگشت و رسیدن به او با جمع یاران کرد.چون به دخترک رسید آن ترسای شوریده حال به پای شیخ افتاد وپوزش خواست و طلب عرضه اسلام کرد:
شيخ او را عرضـه ی اسلام داد غلغلی در جملـه ی ياران فتاد
چون آن دختر از نور ایمان مشحون شد طاقت دنیا در خود نیافت و از شیخ عذر ها خواست و وی را گفت که دیگر یارای ماندن این دنیایش نیست و طاقت فراق ندارد و به وصال حق مشتاق و طالب دیدار است .این بگفت و در دم جان بداد:
گشت پنهان آفتابش زير ميغ جان شيرين زو جدا شد اي دريغ
قطره ای بود او در اين بحر مجاز سوی دريای حقيقت رفت باز
پایان قصه
چادر تیره شب بر پا بود .
ده در آرامش خوابیدن بی رنگ و ریای مردم ، رفت تا عمق سکوت .
آسمان صاف و بهاری ، خیل فانوس ستاره در دست .
سو سوی نور ، ولی از ره دور .
منتظر بودم تا ماه ، بار دیگر متولد بشود .
سر برآورد چو از شرق افق ماه تمام ،
همه ی خرمی دشت کنار ده ما پیدا شد .
بیکرانه دل دریایی و طوفانی من روشن شد .
روی سنگی که فقط اشک مرا او می دید ،
نرم بر خواستم و گام زنان ،
راه چل کوچه خم در خم دیدار تو را ،
ای همه روشنی چشم و دل و زندگی ام ،
رسم شب های دگر ، بگرفتم در پیش .
یاد داری ؟ خانه های ده ما ، چون بهشتی در و دیوار نداشت ؟
سینه ها بی کینه ، ذهن ها پاک ز افکار پلید ، قلب ها صاف و زلال ،
چهره ها گرم و صمیمی ، بر لبان همه لبخند زلال ، دست ها پر گل بود ؟
با وقاری که فقط در قدم عاشق هست ، گام هایم محکم .
آمدم تا که نگاهم به نگاهت گرهی تازه زنم ...
آه ای دوست ، خوب می دانی ، من همان عاشق دیرین وفادار توام .
دل ندادم به کسی . دلم من هرزه و هرجائی و سودائی نیست .

دو داستان کوتاه : یه کسی حضرت عیسی (ع ) را در حال فرار دید ، پرسید : از چی فرار می کنی ؟ گفت : از یه آدم احمق . دوباره با تعجب پرسید : شما که بیماران لاعلاج را شفا ، و مرده ها را زنده می کنی ، خب چرا این را شفا نمیدی ؟ گفت : فقط بیماری احمقیه که درمان نداره .
دیگه اینکه یه آدمی مشکل مهمی داشت ٬ از کسی مشورت خواست . اون کس گفت : من با تو دشمنم برو با دوستی مشورت کن که خیر تو را بخواهد . هرکه باشد همنشین دوستان هست در گلخن میان بوستان .
اون آدم گرفتار در جواب گفت : می دونم دشمنم هستی ، اما چون عاقل و اهل معنویتی ، نفس کینه توزت را عقلت ٬ مهار میکنه . مولوی دیگه بحث را با داستان های زیاد ٬ ادامه میده و گریز می زنه که دو عقل داریم ، یکی اونه که برای کسب و کاره و تو جامعه و مدرسه یاد می گیریم و بر دوش آدمی سنگینی می کنه ، و دومی اونه که خدا به ما بخشیده و سرچشمه ش در جان آدمیه و فاسد و پیر و فرسوده نمیشه :
عقل ٬ دو عقل است اول مکسبی که در آموزی چو در مکتب صبی
عقل تو افزون شود بر دیگران لیک تو باشی ز حفظ آن گران
عقل دیگر بخشش یزدان بود چشمه آن در میان جان بود
چون ز سینه آب دانش جوش کرد نه شود گنده نه دیرینه نه زرد
عقل مورد ستایش مولوی این دومیه:
گفت پیغمبر که احمق هر که هست او عدو ماست و غول رهزن است
عقل دشنامم دهد ٬ من راضیم زانکه فیضی دارد از فیاضیم
احمق ار حلوا نهد اندر لبم من از آن حلوای او اندر تبم
چه خوبه که ما در مسائل شخصی ، در کار و شغل ، در زندگی و در مسئولیت ها و مدیریت ها با آدم های عاقل ، از نوع دومش مشورت کنیم . و مهمتر از همه دولت ، وزرا ، نمایندگان مجلس ، در امور داخلی و خارجی ، هر وقت نیاز به مشورت داشتند ، با این تیپ عقلا مشورت کنند . البته نه فقط در این دوره ، که در همه دوره ها . آخرین سخن اینکه امام علی ( ع ) در نامه به مالک اشتر می نویسه با سه نوع آدم مشورت نکن : حریص ، بخیل و ترسو .