گفتم که فروید از آن جهت که ناخودآگاه را بازتعریف کرد و به آن بار مفهومی خاص داد و مصداق های رفتاری برای آن مشخص کرد ، کاشف واقعی ناخود آگاه است . اختلاف نظر شاگردان وی و کثیری از روانکاوان پس از او ، در باره چیستی ناخودآگاه و محتویات آن است . او سائق اصلی انسان و انگیزه اصلی حرکات ، اعمال و رفتار آدمی را غریزه جنسی می دانست . وی عامل اصلی ناهنجاری ها را سرکوب این غریزه ، بوسیله جامعه و دین ٬ فرهنگ و سنتها می دانست . بنابراین از نظر فروید ، لیبیدو همان غریزه جنسی ست که موجب زندگی کردن است و با سرد شدن آن ٬انگیزه ادامه زندگی خاموش می شود .
ببخشید اگر مطلب به زبان غیر خودمونی است و شاید باعث خستگی بعضی از دوستان بشه . ولی موضوع بحث ٬ موجب میشه که نتونم خودمونی تر بنویسم . انتقادی هم یکی از دو ستان داشت که : این مطالب خلاف عرف وبلاگ نویسی ست . و در سایت های روانشناسی اینها را می توان پیدا کرد . حرف اول درسته ٬ اما همیشه که نباید پبرو عرف بود ٬ اما جواب حرف دوم اینکه این مطالب حاصل مطالعات خودمه که بصورت فشرده می نویسم تا با این مقدمات بتوانم نتایجی را که در این زمینه به آنها رسیدم ٬ بیان کنم .
بگذریم . آدلر از شاگردان برجسته فروید بود و مورد توجه او . اما در نهایت با نظر استاد مخالفت کرد و هر دو نسبت های ناپسندی به یکدیگر دادند . آدلر به این نتیجه رسید که عقده حقارت ، از دوران کودکی در انسان تاثیر اساسی دارد . تحقیرها موجب احساس کهتری ، خود کم بینی و در نهایت گرایش به قدرت می شود . ناخودآگاه سرشار است از عقذه حقارت و این عقده ها بعدا انگیزه اساسی رفتار انسان می شود . تمامی رفتارهای انسان ، از نظر آدلر برای رسیدن به قدرت است .
واما کارل گوستاو یونگ ، شاگرد برجسته تر و تاثیر گذار تر فروید ، پس از سال ها ٬ مخالفت خود را با فروید ابراز داشت . اگر چه از آغاز تحت تاثیر نظر استادش بود ، اما چند سال بعد به نتایج دیگری رسید ولی از استاد پنهان می کرد و در نهایت نظر خود را طی کنفرانسی بیان داشت و موجب از هوش رفتن فروید یهودی ، که انتظار داشت یونگ مسیحی نظریه اش را در دنیای مسیحیت گسترش دهد ، شد . یونگ اساسا نظر فروید و حتی آدلر را رد نمی کرد . او علاوه بر پزشکی ، روانپزشکی ، روانکاوی ، مطالعات وسیع و عمیقی در ادیان ، اساطیر و افسانه های اقوام و ملت های گوناگون ، کیمیاگری و خواب و رویا داشت . او به این باور رسید که محتویات ناخودآگاه علاوه بر عقده جنسی و عقده حقارت ، چیزهای دیگری هم هست ٬ مثل ناخودآگاه جمعی و نوعی و حتی لایه های ناشناخته تر دیگری که در مطالب آینده برای شما آنها را توضیح خواهم داد . یونگ اسم مکتب خود را روانشناسی تحلیلی گذاشت تا از فروید و دیگران حساب خود را جدا کند .
می خواهم در مورد دروغگویی و ریاکاری ، وحدت یا دوپارگی شخصیت تا آنجا که می دانم با شما سخن بگویم.وجه تمایز هر شخصی را با شخص دیگر به لحاظ آگاهی و اندیشه ، احساسات و عواطف و رفتارها ، شخصیت می گویند.بیشتر روانشناسان معتقدند که شخصیت اکتسابی است ولی برخی نیز معتقدند که پاره ای از ویژگیهای روانی به صورت ژنتیک هم منتقل می شود.شخصیت ما در خانواده و جامعه شکل می گیرد.ولی چون هر کس ، حتی در یک خانواده تجربیات مختلفی دارد و رویدادهای مختلفی برایش اتفاق افتاده است ... با دیگری شخصیت متفاوتی دارد.تیپ های شخصیتی را روانشناسان ،به گروههای مختلفی تقسیم بندی های کردند.مثلا درون گرا ، برون گرا ، عقلی ، شهودی ، عاطفی ، حسی ... که در مبحث روانشناسی بعدا در مورد آنها گفتگو خواهیم کرد.
اول از دروغ شروع می کنیم.براستی چرا آدمها در همه جای دنیا و همیشه ی تاریخ اکثرا در رابطه با دیگران متوسل به دروغ می شوند.همیشه دین بوده ، اخلاق هم بوده و فلاسفه هم بوده اند و اینها همه از زشتی دروغ سخن گفتند و توصیه به راستی و صداقت کردند ، اما همواره دروغ بوده و هست.چرا؟چرا در بعضی فرهنگها دروغ بیشتر است و در بعضی کمتر؟می گویند کسانی که دروغ می گویند برای رفع مشکل شان نیاز به دروغ گفتن دارند.و هر جا این نیاز کمتر باشد دروغ کمتر است.مثلا در کشورهای اروپایی ، آمریکا و یا سایر کشورهای توسعه یافته با نظامهای سیاسیِ غیر ایدئولوژیک نیاز به دروغ و ریا کاری کمتر است.اما کسی نمی تواند مدعی شود که در آنجا دروغ نیست.هر چند کمتر.ما ایرانیها که اول زرتشتی بودیم و بعد مسلمان ؛ شدت دروغگویی در بین ما چقدر است؟اوستا را خواندم بیش از یک بار.به شدت تاکید بر راستی دارد.و دروغ در آن از گناهان بسیار بزرگ است.قرآن هم که صادقین و راستگویان را بسیار ستوده و کاذبین و دروغگویان را سرزنش کرده و گفته که خدا دروغگویان را دوست ندارد.ما ایرانیها که شیعه هستیم، احادیث فراوانی از ائمه ی شیعی در زشتی دروغگویی داریم.مثلا به این جمله ی امام علی (ع) توجه کنید:حلاوت و شیرینی حقیقت را نخواهد چشید ، کسی که صداقت نداشته باشد.به راستی با دروغ می توان اهل اندیشه و اهل حقیقت بود؟اگر دروغگویی در بین ما شدت دارد بخش اعظم آن مربوط به وضعیت فرهنگی و اقتصادی ماست.که آدمها را وادار به دروغگویی می کند.باید تمرین کنیم که در اوج نیازها نیز دروغ نگوییم.
و اما ریا ؛ ریا و نفاق و شرک به هم نزدیک و از توحید به دور و باعث دوپارگی شخصیت می شوند.به راستی چرا ظاهر و باطن آدمها خیلی با هم فرق دارد؟چرا در خلوت آدمی و در جلوت آدمی دیگرند؟این هم بستگی به شرایط فکری ، فرهنگی و نیز اقتصادی ، اجتماعی دارد.در هر جامعه ای که آزادی بیشتر باشد ، ریاکاری کمتر است.هر جامعه ای که استبدادی تر باشد ، چه استبداد ایدئولوژیک و یا غیر ایدئولوژیک ، ریاکاری رواج بیشتری دارد.اگر معیشت مردم وابسته باشد به اینکه خود را به ریا کاری بزنند این بیماری یا صفت زشت از دامنه و گستره ی بیشتری برخوردار است.نفاق ، کفر باطن و اظهار ایمان ظاهری است.شرک خفی انجام رفتاری یا عملی به خاطر خوشامد دیگران و شریک قرار دادن دیگران با خدا در انجام عملی دینی است.اما در شرک هم خدا هست هم دیگران.ولی در ریا عمل یا رفتار صرفا برای پسند شخصی یا گروهی یا حکومتی است.گرچه هر سه ناپسند و کریه هستند ولی به نظر شما کدامیک زشت تر و آلوده تر و زیانبار تر است؟ریا کاری در دوره های خاصی رواج و گسترش پیدا می کند.همانطور که گفتم دوره ای که امتیازات و معیشت مردم وابسته به تظاهر به ارزشهایی باشد که قدرت حاکم آنرا می پسندد ٬ریاکاری بیشتر است.حتما شما در این رابطه از دیگران خاطرات زیادی دارید.من دو خاطره ی کوتاه برای شما نقل می کنم:
یادم می آید سال 56 با دو نفر از کسانی که چهار پنج سالی از من بزرگتر بودند بحث می کردیم.آنها در دفاع از حکومت شاه و من در دفاع از انقلاب.آنها انقلابیون را مشتی خرابکار و عامل اجنبی می دانستند.پس از انقلاب چهره عوض کردند.نامشان محفوظ.ولی الان چنان ریشی و ظاهری و اظهار تعبدی دارند که نگو و نپرس.البته اگر کسی در دوره ای دیدگاهی داشته باشد و بعد در طی زمان فکر و اندیشه اش تغییر کند نه تنها قابل سرزنش نیست که قابل ستایش هم هست.اما من می بینم که پشت ظاهر امروز اینها همان باطن دیروزشان مستتر است.و این خیلی زشت و غیر قابل تحمل است.
خاطره ی بعدی :دانش آموز دبیرستانی بودم ، تظاهرات بود ، در یک سازماندهی ٬چماقداران را به جان ما انداختند.اکثر چماقداران آن روز را می شناسم.حالا بیا و ببین که همان چماقداران چگونه خود را با شرایط فعلی بزک کرده اند.فقط از یکی از آنها برای شما بگویم ؛ خودش فوت کرد ولی فرزندش که با پدر نیز هماهنگ بود اینک چنان ذوب در ولایت است و چنان صاحب اسلام و قرآن و امام حسین (ع) و مهدی موعود و ارزشهای انقلاب و ولایت مطلقه ی فقیه شده است که واعجبا.تازه ما و دوستانمان را هم متهم به نداشتن باورهایی می کند که خود با ریا کاری به آنها تظاهر می کند تا از امتیازات و موقعیت ها برخوردار باشد ، که برخوردار هم هست.البته نمی خواهم همه را متهم کنم.ولی برخی ها اینگونه اند.
دوره ی حافظ ، دوره ی بارزی است در ریا و سالوس و زرق.بهتر است از اشعار حافظ کمک بگیریم:
گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود
دلم ز صومعه بگرفت و خرفه ی سالوس کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
صوفی بیا که خرقه ی سالوس برکشیم وین نقش زرق را خط بطلان برکشیم
باده نوشی که در آن روی و ریایی نبود بهتر از زهد فروشی که در او روی و ریاست
ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق آنکه او عالم سر است بدین حال گواست
غلام همت آن نازنینم که کار خیر بی روی و ریا کرد
بشارت بر به کوی می فروشان که حافظ توبه از زهد ریا کرد
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم روح را صحبت ناجنس عذابی است الیم
می صوفی افکن کجا می فروشند که در تابم از دست زهد ریایی
نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ طریق رندی و عشق اختیار خواهیم کرد
غلام همت دردی کشان یک رنگم نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم جامه ی کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
اگر وحدت شخصیت داشته باشیم ، اگر صداقت داشته باشیم.اگر ظاهر و باطنمان یکی باشد اگر یکرنگ باشیم و بالاتر از آن اگر بیرنگ باشیم ، که ادعای داشتن آن ادعایی بزرگ است ، به حریم حقیقت راه خواهیم یافت.دروغ و ریا را از خود بدور خواهیم افکند.جهان را به گونه ای دیگر خواهیم دید.همه چیز و همه کس را دوست خواهیم داشت.کینه و دشمنی نخواهیم ورزید.خیر همه را خواهیم خواست.حتی کسانی که با ما دشمنی می ورزند ، دوستشان خواهیم داشت . اهل مروت ، رحمت و شفقت خواهیم بود . ریشه ی درخت دشمنی از دلمان کنده خواهد شد و جای آن نهال دوستی خواهد رویید . و ما با همه ی عالم و آدم در صلح خواهیم بود . در واقع اگر چنین حالی پیدا کنیم سزاوار و شایسته ی نام عاشق خواهیم بود.چون عاشقان چنین اند.عاشقان از هر چه پلیدیست غسل تعمید کرده اند.
دل که آیینه ی صافیست غباری دارد از خدا می طلبم صحبت روشن رایی
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن
ببخشید که باز هم این مطلب طولانی شد.
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بی خود از شعشعه ی پرتو ذاتم کردند باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند
رمضان هم ظاهری و باطنی ، جسمی و جانی ،قشری و مغزی دارد.ظاهر آن را همه می دانند.باطنش را نیز خدا و پیامبرانش و دوستان خدا می دانند.مرا به باطن آن راهی نیست. آن قدر هست که بانگ جرسی می آید.از دوازده ماه قمری ِ عربی تنها اسم رمضان در قرآن آمده است.ارتباط با عالم قدس لازمه اش طهارت باطن ، حمام ذهن و پندار و کردار از آلودگی هاست.افراط در شهوات و تن پروری و شکم پروری خود مانعی است بزرگ.حداقل چیزی که از رمضان می فهمیم دوری از عاداتی است که در طول یک سال به آنها وابسته شده ایم.تمرین اراده و خودسازیِ خداخواهانه است.اجماع بر این است که قرآن از ام الکتاب یا لوح محفوظ و یا کتاب مبین در این ماه بر قلب پیامبر یکباره فرود آمد و بعد به تفصیل و تدریح نازل شد.به گفته ی علامه ی طباطبایی قرآن نازل چون ناسخ و منسوخ دارد و چون نزول تدریجی و تفصیلی آن یک نوع تغییر است ٬پس باید حقیقتی فراتر از آنکه چشم عقل و اندیشه های آلوده به هوسها و پلیدیهای مادی به آن دست می یابد ، داشته باشد.لا یمسه الا المطهرون.

روزه داری در همه ی ادیان ، با تفاوتهایی ، وجود دارد.صفتی است از صفات اهل ایمان.اثرش متوجه انسان است نه خدا.در روزه به دلیل ترک عادات ٬ چه عادات پنداری و چه رفتاری و کرداری ، جسم با روح هماهنگ می شود.و انسان مهیای ارتباط با عالم قدسی می شود.
این نکته را نیز باید گفت که بر خلاف تصور ما ایرانیها ، ماه رمضان ماه شادی و نشاط و شور و طرب است.نه ماه غم و غصه و عزا و گریه.تنها شبهای شهادت علی (ع) ٬ اسطوره ی مورد ستایش همه ی ادیان و ملتها ٬ شبهای سزاوار حزن و اندوه و گریه است.
پایان سخن را به چند آیه از قرآن (آیه ی 183 تا 186 سوره ی بقره ترجمه ی گرمارودی)مزین می کنیم:
ای مومنان ! روزه بر شما مقرر شده است ، چنانکه بر پیشینیان شما مقرر شده بود ، باشد که پرهیزگاری ورزید.*روزه هایی برشمرده را (روزه بدارید) و از شما هر که بیمار یا در سفر باشد چند روزی از روزهای دیگر (روزه بر او واجب است) و بر آنان که به دشواری آنرا بر می تابند (به جای هر روز) جایگزینی است.(به اندازه ی ) خوارک مستمندی و هر که خود خواسته ، خیری (بیش)دهد ، برای او بهتر است.و اگر بدانید روزه داشتن برای شما بهتراست.*(روزهای روزه گرفتن در) ماره رمضان است که قرآن را در آن فرو فرستاده اند ؛ به رهنمودی برای مردم و برهان هایی (روشن) از راهنمایی و جدا کردن حق از باطل.پس هر کس از شما این ماه را دریافت(و در سفر نبود) باید(تمام) آن را روزه بگیرد و اگر بیمار یا در سفر بود ، شماری چند از روزهای دیگر (روزه بر او واجب است) ؛ خداوند برای شما آسانی می خواهد و برایتان دشواری نمی خواهد و (می خواهد) تا شمار (روزه ها) را کامل کنید و تا خداوند را برای آنکه راهنماییتان کرده است به بزرگی یاد کنید و باشد که سپاس گذارید.*و چون بندگانم درباره ی من از تو پرسند من نزدیکم، چون مرا بخواند دعای دعا کننده را پاسخ می دهم ؛ پس باید دعوت مرا پاسخ دهند و به من ایمان آورند ٬ باشد که راهیاب شوند.
مار ا به دعا کاش فراموش نسازند رندان جهان سوز که دراوج و فرازند
در چند قسمت راجع به روانکاوری ، فروید ، یونگ ، خواب و رویا برای شما مطالبی را که می دانم می نویسم.همینجا از دوستان رشته ی روانشناسی عذر خواهی کرده و از آنها می خواهم که اگر مطلبی نادرست نوشته شد نویسنده را آگاه نمایند.
با تاریخ روانشناسی کاری نداریم.اما مکتبها مهمند.تفاوت مکتبها در تئوری ، فرضیه و بالاخره متد و روش است.در روانشناسی مسائلی مانند ویژگیهای شخصی ، منشا رفتار ، آگاهیها ، احساسات و عواطف انسان و نیز ناهنجاریها و بیماریهای روانی مورد بررسی قرار می گیرند.
از مکتب ساخت گرا (structuralism) شروع می کنیم.اما همه را به اختصار؛این مکتب تاکید بر روان خودآگاه (conscious)یا تجربه ی هوشیار ٬ احساسات و تصورات و نیز توجه به ساختمان فیزیولوژی عصبی دارد.این مکتب به دنبال محتویات هوشیاری بوده و اینکه هوشیاری چیست.
مکتب کنش نگر (functionalism) یا کارکردگرا :این مکتب به دنبال این بود که هوشیاری چه می کند و نه اینکه هوشیاری چیست.این مکتب ٬ تحت تاثیر اصل تنازع بقاء داروین به سازگاری اهمیت می دهد.
روانشناسی رفتارنگر یا رفتارگرا(behaviorism) :در این مکتب به روش علوم تجربی انسان را به مثابه شی می بینند و رفتار ظاهری او را مورد مطالعه قرار می دهند.روانشانسان امروز بیشتر رفتارگرا هستند.البته مکتب گشتالت را هم داریم که جزئی نگری را رد می کند و هیئت یا سیستم رفتارها و محیط را مبنا قرار می دهد.
و اما روانکاوی :بهتر است بگوییم که روانشناسی در حال حاضر به دو مکتب تقسیم می شود.روانشناسی رفتار گرا که از سایر مکاتبی که در بالا ذکر شد ٬ تاثیر پذیرفته و روانشناسی تحلیلی (Psychoanalitic) یا روانکاوی .

در واقع بنیانگذار مکتب روانکاوی "زیگموند فروید" است.فروید شاگرد "شارکو" بود که بیماران خود را با خواب مصنوعی مداوا می کرد.البته پیش از شارکو ٬ "مسمر" و حتی پیش از مسمر خواب مصنوعی شناخته شده بود.فروید وقتی بیماران خود را به خواب مصنوعی (هیپنوتیزم) فرو می برد ٬ متوجه شد که این بیماران رویدادها ٬ آرزوها و ترسهایی دارند ٬ که در بیداری آنها را به یاد نمی آورند . یعنی آنها را فراموش کرده اند.و نیز این بیماران پس از بیان این رویدادها و ترس ها و آرزوها در خواب مصنوعی ٬ پس از بیداری ٬ تسکین می یابند.فروید به این نتیجه رسید که بخش اعظم ذهن انسان ناخودآگاه(unconscious)است.تشبیه ناخودآگاه ٬یعنی آنچه در ذهن بیداری انسان وجود ندارد٬ با خودآگاه یعنی آن آگاهیهایی که ما در بیداری در حافظه ی خود داریم ٬ به هندوانه ای که در حوض آبی افتاده است ٬ تشبیه مناسبی است.بدینگونه که آن قسمتی که در زیر آب است ناخودآگاه ٬ و آنچه در بالای آب است ٬ خودآگاه می باشد.فروید در حین مداوای بیماران خود متوجه شد که ارتباط زیادی میان سرکوب نیازهای جنسی در خانواده و اجتماع ٬ از دوران کودکی تا جوانی ٬ با عقده ها و بیماریها وجود دارد.او مدعی بود که لیبیدو یا انرژی حیاتی ریشه در غریزه ی جنسی دارد.اگر چه فروید در دانش روانشناسی پس از خود تاثیر عمیقی به جا گذاشت و دیدگاه او در فرهنگ و هنر و روابط و مناسبات انسانی به ویژه در غرب تغییرات اساسی ایجاد کرد ٬ اما روانشناسان انتقادات زیادی بر او وارد کردند.از جمله اینکه تجربیات فروید مربوط به افراد نابهنجار بود که دارای بیماری روانی بودند٬ و فروید این تجربیات را به عنوان یک تئوری به تمام بشریت و انسانهای بهنجار تعمیم داد.به علاوه برخی از شاگردان برجسته ی او ٬ به خاطر تاکید بیش از حد فروید بر محتویات ناخودآگاه ٬ که او آنرا فقط ناکامی در غرایز جنسی می دانست٬ پس از سالها شاگردی او ٬ مسیر خود را از وی جدا کردند . فروید بعدها خواب مصنوعی را کنار گذاشت و روش تداعی آزاد (Free association) را ابداع کرد تا بیمارانش در هشیاری ٬ تجربیات ناخوشایند را رها کرده و تسکین یابند.او این روش را بر خواب مصنوعی ترجیح داد.
روانکاوی بعد از فروید به گرایشهای مختلفی تقسیم شد.و اکنون نیز مکاتب مختلفی در روانکاوی وجود دارد.مبنای اصلی در مکتب روانکاوی این است که شخصیت و علل رفتار آدمی چیست؟
ادامه ی مطلب را در پست های بعد بخوانید.

به عالم مثل ٬ اعیان ثابته ٬ حقیقت اشیاء ٬ یا به زبان دینی عالم معنوی با بصیرت راه می یابد . و آن چه می بیند ٬ چون به زبان علم و فلسفه قابل توصیف نیست ٬ با زبان شعر بیان میکند . اما باید دانست که دنیا وآخرت ٬ غیب و شهادت ٬ اول و آخر ٬ ظاهر وباطن ٬ گیتی ومینو از هم جدا نیستند . مهم همان چشم بصیرت است.
اکثر انسان ها در انبوهی از دانسته ها و آداب و عادات و رسوم و آیین ها زندانی اند . به قول حافظ :
درخلاف آمد عادت بطلب کام که من کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
خاطر جمعی ، آرامش ، یقین و باور قلبی از جایی می آید که در محاسبه و عادت منتظرش نیستی . خلاف انتظار و خلاف رابطه ی علت و معلولی مادی ، من غیر لا یحتسب ( از جایی که حسابش را نمی کردی ) به حریم حقیقت راه می توان یافت .
منظور ترک علم و فلسفه جامعه و روابط اجتمایی نیست . غرض خلوت است در ساعاتی از شبانه روز . عشق ، خلوت و انس با معشوق ، و خویشتن را به بار می آورد . عاشق حتی در جمع هم دلش پیش معشوق است .

هر گز حدیث حاضر و غایب شنیده ای من در میان جمع و دلم جای دیگراست
عشق ، خلوت ، تذکر ، حال خوب و بعد آفریننده گی . دل پاکی که عاشق شده باشد یا دل عاشقی که پاک شده باشد .هر آنچه انسان خلق کرده است در خلوت آفریده است .
راستی چرا اکثریت آدم ها از خلوت فرار می کنند ؟ چرا به دنبال پر کردن اوقات فراغت اند ودر خلوت احساس ترس یا بی تابی یا افسردگی و کسالت می کنند ؟ از برخی بیماران روانی بگذزیم که در پی انزوای محض اند ، ولی
آنانی که هیچ خلوتی ندارند و نمی توانند داشته باشند ، نیز بیمار روانی اند . علت خلوت گریزی هراس از خود است ، خودی که خود حقیقی ما نیست ، بلکه تصویری است که دیگران از ما ، به ما داده اند ، نقشها و انتظاراتی است که به ما واگذار کرده اند . خود حقیقی ما در انبوهی از آداب و عادات و رسوم و اندیشه ها و ذهنیت ها گم شده است و تپه ای از نقاب ها و ماسک ها و حجاب ها ، خود راستین و معصوم ما را پوشانده است . آنقدر از کودکی تا جوانی و پیری خود راستین و حقیقی ما را پوشانده اند که دیگر بازش نمی یابیم . ذهن ما ، روح ما را ، زندانی کرده است ، و اینچنین از خود بیگانه شده ایم .
روح معصوم من اینک عمریست
چون گل سرخ ، که مدفون شده در زیر تل مزبله ی شهر فرنگ
پشت انبوه نقاب خودی و بیگانه
یوسفی زندانیست
و اینک چند شعر از چند شاعر :
… ای همه دل گشایی ،
خود اگر به هزار جلوه درآیی
ای همه نازنینی ، باز در جا بازت میشناسم .
… ای همه گوناگونی ، در گوناگونی بازت می شناسم .
ای همه رنگ و روشنا ، به روشنی بازت می شناسم .
… ای بر همه فرا گیر ، در فراگیری بازت می شنایم .
… ای همه تابنده گی ، در جا سلامت می دهم.
تو را در سینه می دمم …
یوهان ولفگانگ فون گوته ، متولد 1741
آیا سپند نیست قلب من ؟ و سر شار از زندگی والا.
از آن روزی که عشق می ورزم ؟
… آه ، عوام را چیز بازاری خوش تر می آید ،
و غلام و بنده، فقط زور گویان را تکریم می کنند .
بر آنچه خدایی ست تنها آنانی ایمان دارند ، که خود نیز خدایی اند .
فرید ریش هولدرین 1843-1770
چشم ها ،
ای پنجره های وجود من ،
باز دیری نور دل نشین ارزانی ام کنید ،
و تصویری از پی تصویر .
من با آفتاب شبانگاهی در گردش ام .
… تا آنجا که مژه ها پای می دارند ،
از سر شاری زرین جهان بنوشید.
گتفرید کلر سویسی 1890-1819
چه زمانه ای ، که در آن سخن از درخت بسا جنایت است
… دریغا ، مایی که می خواستیم زمینه ی مهربانی را مهیا کنیم ،
باید که مهربانی را بر خود دریغ می داشتیم .
پس ، ای شمایان ، چون آمد آن روز
که انسان یاور انسان است ، هلا ، از ما با گذشت یاد کنید.
برتولد برشت
زود تر از من بمیر ، یه کم زود تر از من .
تا تو اونی نباشی که مجبور است ، راه خانه را تنها بر گردد .
راینر کونسه آلمانی متولد 1933
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سر کشم
اسیردست آفتاب می شود
… تمام هستییم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می برد
… تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دور ها
ز سرزمین عطر ها و نور ها
نشانده ای کنون مرا به زورقی
ز عاجها ، ز ابر ها ، بلور ها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شور ها
به راه پر ستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
چه دور بود پیش از این زمین ما
… کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی ستارگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان ، به بیکران ، به جاودان …
فروغ فرخ زاد
و عشق ٬ تنها عسق
تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ،
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
و نوش داروی اندوه ؟
صدای خالص اکسیر می دهد
سهراب سپیری

گوش کن ، دور ترین مرغ جهان می خواند.
شب سلیس است ، و یکدست ، و باز .
شمعدانی ها
و صدا دار ترین شاخه ی فصل ، ماه را می شنود .
پلکان جلو ساختمان ، در فانوس به دست
و در اسراف نسیم
گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدم های تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
… و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلو خی بنشیند با تو
ومزامیر شب اندام تو را ، مثل یک قطعه ی آواز به خود جذب کند
پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت :
" بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حا دثه ی عشق تر است "
سهراب سپهری
من فکر میکنم ، هر گز نبوده قلب من
این گونه گرم و سرخ :
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه ی خورسید در دلم
می جوشد از یقین
… من آبگیر صافیم ، اینک به سحر عشق
از برکه های آینه راهی به من بجو
… من بانگ بر کشیدم از آستان یاًس
" آه ای یقین یافته ، بازت نمی نهم "
احمد شاملو
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
آوای تو می خواندم از لایتناهی
… دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست
من سر خوشم از لذت این چشم به راهی
ای عسق تو را دارم و دارای جهانم
همواره توئی هر چه تو گویی و تو خواهی
فریدون مشیری
با تو دیشب کجا رفتم .
تا خدا و آن سوی صحرای خدا رفتم .
من نمی گویم ملایک بال در بالم شنا کردند .
… با تو لیک ای عطر سبز سایه پرورده
… تا حریم سایه های سبز
تا بهار سبزه های عطر
تا دیاری که غریبیهاش می آمد به چشمم آشنا ، رفتم
… پا به پای تو ، تا تجرد ، تا رها رفتم
مهدی اخوان ثالث
مناظره خسرو با فرهاد
نخستین بار گفتش کز کجایی بگفت از دار ملک آشنایی
بگفت آنجا بصنعت در چه کوشند بگفت انده خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشی در ادب نیست بگفت ازعشق بازان این عجب نیست
بگفتا عشق شیرین برتوچون است بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک بگفت آنگه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر کند چشم تو را ریش بگفت این چشم دیگر دارمش پیش
بگفتا دوستیش از طبع بگذار بگفت از دوستان ناید چنین کار
بگفت ازعشق کارت سخت زاراست بگفت از عاشقی خوشترچه کاراست
بگفت ار من کنم در وی نگاهی بگفت آفاق را سوزم به آهی
نظامی گنجوی
و در آخر فالی از حافظ :
زان یار دلنوازم ، شکری ست با شکایت گر نکته دان عشقی ، بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان یافت
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
عشقت رسدبه فریادگرخودبه سان حافظ قرآن زبر بخوانی در چارده روایت
می گویند عشق از ریشه عشقه ست . و در لغتنامه دهخدا آمده که : عشقه گیاهی است بالا رونده ...این گیاه از دیوار یا گیاهان اطراف خود بالا میرود و معمولا دور تکیه گاه خود می پیجد . برگهایش متناوب و گلهایی به رنگ زرد مایل به سبز دارد . میوه اش پس از رسیدن به رنگ سیاه در آید .
و نیز در همین لغتنامه عشق را به معنی دوست داشتن شدید ، در گذشتن از حد دوستی ، گران سنگ ، جوانمرد ، دریادل ، دل افروز ، جگرسوز ، عالم سوز دانسته و می نویسد : آتشی است که در دل آدمی می شود ... و آنچه جز دوست هست ، سوخته گردد ... و از قول صدرالدین شیرازی نقل می کند که عشق به معنی عام خود ساری در تمام موجودات و ذرات عالم بوده و هیچ موجودی در عالم وجود نیست مگر آنکه به حکم عشق فطری ساری در موجودات ، در جریان و حرکت است .

این از دهخدا و معنای لغت . واقعا فکر می کنید با زبان علم یا فلسفه می توان عشق را معنا کرد ؟ به هیچ وجه ، چون زبان این دو ، زبان حصول است و امر قلبی و حضوری را وقتی می خواهی برای دیگران بیان کنی ، با زبان حصولی و در قالب کلمات و جملات بازگو می کنی ، در حالیکه کلمات گنجایش مفاهیم را ندارند چه رسد به بیان معانی . آن هم معنای احوال لطیف و ظریف و متعالی و معنوی و قدسی ای چون عشق ، که حضوری و قلبی و یافتنی است ، نه حصولی و قالبی و بافتی . سخن عشق نه آن است ٬ که آید به زبان ساقیا می ده کوتاه کن این گفت و شنفت
تنها عرفا و شعرا هستند که با استفاده از ایهام ، اشاره ، کنایه ، استعاره و تمثیل تا حدودی به بیان حقیقت عشق نزدیک شده اند . آن هم گفته اند ما در توصیف عشق مثل گنگ خواب دیده ای هستیم که می خواهد خواب خود را برای آدمی کر ، بازگو کند . به قول مولوی اگر چه جان از تن ، و تن از جان پوشیده نیست ، اما دیدن جان ممکن نیست : تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست . و یا : هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن گر چه تفسیر زبان روشن گر است لیک عشق بی زبان روشن تر است چون قلم اندر نوشتن می شتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت .
زبان افسانه ها و اساطیر که ریشه در جان جمعی یا به قول کارل گوستاو یونگ ، ناخودآگاه جمعی ، دارد و زبان کتب مقدس مثل وداها ، اوپانیشادهای هندی ، ییچینگ و راز گل زرین چینی ، اساطیر بابلی ، مصری ، ایرانی و یونانی یا عاشقانه ، و یا حماسی ـ غنایی وعاشقانه است . گمان نکنید که اگر هومر یا فردوسی عاشق نبودند ، می توانستند چنین آثار فرا زمانی - فرا مکانی خلق کنند ، چه رسد به عطار و مولوی و نظامی و سعدی و حافظ تا فروغ و سهراب و نیز شکسپیر و ویکتورهوگو و تولستوی وشولوخوف ...
تردید ندارم که در پشت هر آفرینش بزرگ بشری ، چه دانشمندانی که اختراع و اکتشاف گرانسنگی به تمدن بشری تقدیم کردند ، چه فیلسوفانی که افق نویی فرا راه بشر گشودند و چه هنرمندانی که آثار به یاد ماندنی آفریدند ، عشق پر رمز و رازی نهفته و همه یا عاشق بودند و یا از عشق ، پخته یا خام ، بهره ای داشتند .
در کتب مقدس ادیان ابراهیمی نیز زبان ، زبان عارفانه و عاشقانه است .
بگذریم از تحریفات عهد عتیق و جدید ، اما در برخی غزل های سلیمان و
بخش های زیادی از تورات موجود بیان ، بیان عاشقانه است . انجیل که سراسر محبت و عشق است . در قران آیات فراوانی در این زمینه وجود دارد
تر کیب اشد حبا به معنی دوست داشتن شدید آمده است . و در حدیث
قدسی خود کلمه ی عشق ابراز شده است : من طلبنی وجدنی ، من وجدنی احبنی ، من احبنی احبته ، من احبته عشقته . هر کس مرا بجوید می یابد ، هرکس مرا بیابد دوستم خواهد داشت ، هر کس مرا دوست بدارد دوستش خواهم داشت ، و هر کس را که دوست بدارم ، عاسق او خواهم شد .در عرفان ، فارغ از این که متعلق به چه دینی باشد ، عشق همزاد بشر نیست ، پیش زاد اوست . همه عمر بر ندارم ، سر از این خمار و مستی که هنوز من نبودم ، که تو در دلم نشستی . خداوند عاشق بود که جهان و انسان را آفرید . منشاء افرینش عشق است . علت عاشق ز علت ها جداست عشق اصطرلاب اسرار خداست .
اگر خورشید هم عاشق نبودی نبودی در جمال او ضیائی
اگر این آسمان عاشق نبودی نبودی سینه ی او را صفایی
تو عاشق باش ٬ تا عاشق شناسی وفا کن ٬ تا ببینی با وفایی
این که دکتر شریعتی می گوید دوست ذاشتن برتر از عشق است ٬قبول ندارم . گر چه توصیفات قشنگ و شاعرانه ای دارد .اما دوست داشتن یک نیاز روحی و روانی است ولی عشق بی نیازی از همه کس و همه چیز است جز معشوق . دوست داشتن ممکن است یکطرفه باشد ٬ ولی عشق هرگز . دوست داشتن ممکن است به نفرت تبدیل شود ٬ ولی عشق هرگز . دوست داشتن تعدد و تنوع دارد ٬ ولی عشق هرگز . معتقدم عشق در زندگی هر کسی که عاشق شد ٬ فقط یک بار اتفاق می افتد و پس از آن هر اتفاقی و یا جاذبه ای ایجاد شود ٬ یا دوست داشتن است ویا هوس . هوس یک نیاز جسمی و جنسی است و غالبا بیمار گونه .
عشق را به مجازی و حقیقی یا زمینی و آسمانی تقسیم می کنند ٬ اما هر دو از یک جنس اند . تفاوت در شدت و ضعف است . عشق بارقه ای الهی است که دو روح را با هم خویشاوند ٬ عجین و یگانه می سازد . عشق زمینی مقدمه ی عشق آسمانی است . المجازه قنطره الحقیقه : عشق زمینی پل عشق آسمانی است . عشق اختیاری نیست این دست غیبی است که دو انسان را به هم پیوند ناگسستنی می زند . راهی برای رسیدن به خدا نزدیک تر از راه عشق نیست .
عاشقی گر زین سر و گر زان سر است عاقبت ما را بدان شه رهبر است
سلام بر آنانیکه گوشی برای شنیدن حرفهای دیگران دارند و دلی برای دریافت حقیقت
عاقلان نفطه ی پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند
دغدغه ی هستی و حقیقت وجود و راز آفرینش ٬ دغدغه ی انسان و رنجها و غمها و شادیهایش ٬ دغدغه ی دین و حقیقت پرستش و غیب و عالم مینوی و قدسی ٬ دغدغه ی گذشته و تاریخ و تمدن بشری ٬ دغدغه ی مناسبات حاکم بر جامعه ی جهانی امروز ٬ دغدغه ی آینده و انجام تاریخ ٬ دغدغه ی دانستن و فهمیدن ٬ آگاهی ٬ خودآگاهی و دل آگاهی ٬ دغدغه ی آزادی از اسارت چهار زندانی که دکتر شریعتی گفته است و نیز هر نوع زندانی دیگر ٬ دغدغه ی عدالت و برابری حقوق انسانی و عدالت اقتصادی ٬ دغدغه ی زندگی وحقیقت زندگی و دوست داشتن و زیبایی و بالاتر از همه عشق و عشق و عشق...
و اینهاست دغدغه های بزرگی که به گمان من بشریت همیشه با خود به همراه داشته است.گمان نمی کنید که اگر بر فرض محال همه ی آدمهای روی زمین عاشق بودند ٬ همه ی این دغدغه ها به کنار می رفت و بشریت به آرامش می رسید؟اگر انسانها همدیگر را دوست داشتند و از خود فراتر می رفتند و خودخواهی بیمار گونه ٬ به فداکاری و ایثار و از خودگذشتگی و همکاری بدل می شد ٬ اگر انسانها با جهان هستی و با طبیعت و با چشمه و صبح و سحر و ستاره و با پرندگان و حیوانات و سنگ و کوه و ... رابطه ای صلح آمیز داشتند ٬ آیا دشمنی ها و کینه توزی ها ٬ انتقام ها و تجاوزها به حقوق انسانی ٬ جنگها و آدمکشی ها رخت بر نمی بست؟
می دانم ! می دانم که خواهید گفت اتوپیایی ٬رمانتیک و آرمانی است.اما آیا بدون آرمانهای متعالی می توان انسان بود؟
شما چه دغدغه ای دارید؟و چه راهی برای رفع دغدغه هاتان؟هر چند راهی که می گویید با واقعیت ها سازگار نباشد؟